درباره نویسنده
رها
از متولدین دهه معروف شصتم. مشغولیتم کار است و درس و زندگی. در ابتدا تنها به قصد ثبت کردن حوادث و روزمره هایم نوشتم. برای گفتن حرف هایی که شاید نتوانم برای همه و به خصوص آشنایانم بگویم. بعد نوشتن برایم جنبه درددل گرفت و شد راهی برای بیان احساساتم که باز بدون ترس حرف زدن و نگران قضاوت نبودن از خصوصیات این گونه نوشتن بود. و بعد از گذشت مدتی متوجه شدم که این جا می تواند جایی باشد برای خالی شدنم از احساسات منفی. بنابراین با هدف کمک به خودم شروع کردم به دوباره نوشتن. البته حالا تنها هدفم نوشتن احساساتم نیست. شاید به طور ناخودآگاه از روزمرگی هایم خارج می شوم و به قصد زیبا نوشتن می نویسم. اینجا برای خودش قوانینی دارد. درست است که ممکن است راحت بنویسم و با کسانی که از وبلاگم دیدن می کنند شوخی کنم و دوست شوم و حتی ممکن است که از لابه لای نوشته ها مشکلاتم را بیان کنم اما باید عرض کنم که در این جا به دنبال هیچ رابطه ای نیستم. تنها هستم اما احساس تنهایی نمی کنم. از اجتماع فراری نیستم. در زندگی واقعی ام هم اینقدر مشغولیت ایجاد کرده ام که به "تنهایی" اجازه ابراز وجود ندهم. بنابراین به دنبال هیچ رابطه ای برای پر کردن تنهایی یا چنین چیزهایی نیستم مخصوصا از نوع موقتش. اولین خواهشم همین است که احترامم را حفظ کنید. جنبه شوخی دارم، جنبه دیدن نظرات انتقادی را دارم و اگر هم موقعی دیدید که ندارم خوش حال می شوم که یادآوری ام کنید. اما از این که اهانت کنید یا بخواهید نظراتتان را تحمیل کنید عصبانی(!!) می شوم .... . راستش به تبادل لینک اعتقادی ندارم. وبلاگ هایی را که دوست داشته باشم لینک می کنم و می خوانم. شما هم اختیاردارید برای لینک کردن وبلاگ من. رها (7/4/90) ( rahalife011@gmail.com)
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • رها
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • صد و بیست و هشت
  • صد و بیست و هفت
  • صد و بیست و شش
  • صد و بیست و پنج
  • صد و بیست و چهار
  • صد و بیست و سه
  • صد و بیست و دو - آفرینش دنیایم ...
  • صد و بیست و یک - مانند یک جنگجو ...
  • صد و بیست- روح آرامم ...
  • صد و نوزده- تابستان خود را چگونه خواهید گذراند!!
کلمات کلیدی مطالب
  • روزگار نو (۱٢٥)
  • عاشقانه های نو (٩)
  • جامعه (٥)
  • دنیا (۳)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
دوستان من
  • یک دنیا سوال بی جواب
  • یادداشت های من
  • خاطرات زندگی من
  • می خواهم بنویسم
  • پیچک احساس
  • اشک مهتاب
  • اشک مهتاب
  • میم زندگی: وبلاگی که با میم شروع می شود
  • نیمه پر
  • روزهای مربایی
  • زیر یک سقف با همسرم
  • دست نوشته های پلک
  • تجربه زندگي در اكنون
  • بچه هام! تانيا و شايان
  • دارچین
  • سايت عكس/ علي حسن زاده
  • نی نواز
  • زن باباي امروزي
  • آقا و خانم خيانت كار
  • يادداشت هاي روزانه يك دختر شاغل
  • نوشته هاي بانوي مهر و ماه
  • نارايانا
  • آوار خاطرات غلامرضا گرجي فريماني
  • مردی از جنس پاییز
  • سر و ته
  • روزانه هایم
  • آشپزخانه كوچك من
  • من و سوئيس
  • دستنوشت
  • آساك
  • امروز يه روز تازه اس
  • خاطرات من (سپيده خانم)
  • گیلاس خانومی هستم
  • روزهای زندگی من ... در کانادا
  • آشپزخونه دوستم و من
  • دل نوشته های ترلان
  • مشاوره خانواده
  • آنا كارنينا
  • دنیای پرند و ژیگول خان
  • روزهای زندگی
  • مهندس بیسکویت خور
  • استخدام آن لاين
  • خاطرات يك پزشك قانوني
  • شلخته سرا
کدهای اضافی کاربر


راهی به نام زندگی ....
کاری که ز دست عقل ما ساخته نیست / من منتظرم که عشق کاری بکند ....
صد و بیست و دو - آفرینش دنیایم ...
نویسنده: رها - چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠

می خواستم تمرین "ننوشتن" کنم. می خواستم حداقل دو سه روزی ننویسم. اما وسوسه ای مدام وادارم می کرد که این صفحه سفید را جلویم باز کنم و بنویسم.چیزهایی هم نوشتم. مثلا حرف های دیروزم که اتفاقا خیلی هم خصوصی بودن یا نامه ای عاشقانه و یک سری کارهایم را یادداشت کردم. اما هر کدام از صفحات سفیدم با دیگری فرق می کند و برایم ارزش خاص خودش را دارد. این صفحه سفید را چند باری باز کردم. و بعد از دقایقی بستم.


از چه می ترسیدم؟ از ثبت نشدن آن چه در دل دارم و آنچه اتفاق افتاده؟ که شاید چند روزی باید به صورت راز باقی بماند؟ یا می ترسیدم که بنویسم و نتوانم منتشرش کنم؟ از این می ترسیدم که بچه ها بیایند و بپرسند که روح آرامت کو و یا کجایی ای جنگجوی بی رقیب؟ و یا نمی دانم دیگر از چه چیز بی ربط و با ربط دیگری باید می ترسیدم.


یک بار دیگر صفحه را باز می کنم. دستم را که روی کیبورد می گذارم، خودش حروف را پیدا می کند و بعد کلمات را می سازد و جملات را تکمیل می کند و فکر مرا به دنبال خود می کشد. و همچنان احساس می کنم که آرامم. و چقدر این آرامش روح را دوست دارم. و چقدر فکر می کنم که به هدف نزدیکم.


کتابی می خوانم. در قمستی از کتاب نوشته بود که همه چیز از درون آدم برمی خیزد. همه دنیای پیرامون آدم، همین دنیایی که این قدر واقعی است، در درون انسان خلق شده است. از این جمله ها خیلی خوشم آمد، خیلی قبولش داشتم. قبلا هم شنیده بودم. اما همیشه فکر می کردم که برای من غیرممکن است. چون من از اول یاد نگرفته ام که دنیای خوبی بسازم، یا آن قدر مثبت، یا آن قدر زیبا. اما این روزها می بینم که چرا، من هم قادرم که دنیایم را زیبا و پرشور بیافرینم. و شاید همین است که بیشتر باعث می شود جملات کتاب را قبول کنم و حسشان کنم.



و می دانم که به همین زودی آن اتفاقی که مدت هاست منتظرش هستم می افتد و من خواهم بود و یک دنیای سفید در پیش رویم که می توانم آن را دوباره خلق کنم. درست مثل این کاغذ سفید که می توانم نوشته ای دیگر را روی آن خلق کنم.

 

من خوش حالم ... .

نظرات ()



صد و بیست- روح آرامم ...
نویسنده: رها - یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠

می خواستم با نمی دانم شروع کنم، اما فکر کردم که چرا، می دانم. خیلی چیزها می دانم. می دانم که حالم بد بود، خیلی بد. که روز به روز بدتر می شدم. و نمی دانم این بدتر شدن تا کجا قرار بود ادامه پیدا کند. و می دانم که الان خوبم، خیلی خوب. این خوب بودنم، یک حس متغیر نیست، حسی که گاهی داشته ام، که یک روز یا حتی چند ساعت خوب بوده ام و بعد باز همان آش و همان کاسه. روزها طول کشیده این خوب بودنم، این شادی ام، این نشاط درونی. انگار عوض شده ام من.


می دانم که شده ام یک انسان دیگر. انسانی که مثل همیشه ام نیست، اما نسبت به همیشه ام بیشتر به او احساس نزدیکی می کنم. انگار من همین بوده ام، از اول هم همین بوده ام. اما شرایط من را عوض کرده بود. خیلی طبیعی است که این باشم، که الان هستم، که می خواهم باز هم باشم، که انگار خودم هستم.


تجربه خوبی را شروع کرده ام، که می خواهم ادامه اش دهم. شاید "او" راست می گفت، شاید که من همیشه به دنبال پیدا کردن آرامش بوده ام، که همیشه در هر جایی سر کرده ام، هر چیزی را خوانده ام، به دنبال پیدا کردن آرامش به هر سوراخی سر کشیده ام، که چیزی را پیدا کنم که برایم آرامش بیاورد و شادی و عشق. که این ها را از هر چیزی بیشتر در عمرم خواسته ام.


باز هم خواسته هایی داشته ام و دارم. چه کسی هست که از موفق شدن بدش بیاید، که نخواهد پله های ترقی را طی کند، که بخواهد در جابزند و بماند. این ها را هم می خواهم. اما آن چیزی که بیشتر می خواستم، همان ها بود. آرامش می خواستم، که روحم آرام باشد، که با هر تلنگری از هم نپاشد، که مقاوم باشد، که عمیق باشد، که رها باشد، که زیبا باشد، که مهربان باشد، که صفات منفی نداشته باشد، که نه حسود باشد و نه دروغگو و نه ترسو، که مطمئن باشد، که ایمان داشته باشد. و من طالب همچین آرامشی بوده ام. عشق می خواسته ام، که لطیف باشد و خشن، آرام و شیطان، زیبا و پرابهت. می خواسته ام که عشق را با ذره ذره وجودم، با تمامی سلول هایم، با هر ضربان قلبم، احساس کنم. می خواسته ام که دوست بدارم و دوست داشته شوم. و من شادی خواسته ام، که درونی باشد، که دنیای بیرون تاثیری بر شادی ام نگذارد، که با تلخی ها، تلخ نشوم و با شادی ها از خود بی خود.



تغییراتم را دوست دارم، احساسم بی نهایت خوب است. لذت می برم از لحظه لحظه این زندگی، این روزها، این تجربیات. دنیای جدیدم، تا چند وقت پیش باورنکردنی بود. اما حالا خیلی از چیزهایی را که می خواستم، دارم، به دست آوردم. نمی خواهم از دستش بدهم، که فکر می کنم همه چیز در دستان خود من است، اگر بخواهم، اگر بدانم. و می خواهم، بیشتر ازهر وقت دیگر، مشتاق تر از هر روز دیگر، می خواهم این ارامش را. آرامشی که در وجودم ایجاد شده و شادی که وقتی به آن فکر می کنم، به جای خنده، اشکم را در می آورد. که اشک همیشه بد نیست، که خیلی وقت ها نشانه دیگری است، که خیلی آدم ها از شدت شادی اشک ریخته اند.

می دانم که احساسم خوب است، عالی است، که آنی هستم که می بایست می بودم. که انگار تازه متولد شده ام، که هر انسانی می تواند چند بار متولد شود. می دانم که زندگی برایم رنگی دیگر گرفته است، که شادی را با تمام وجودم احساس می کنم. می دانم که مشتاقم، مشتاق اینده ام، که بی قرارم، که روزها بیایند و من انجام دهم آن کارهایی را که می خواهم، که وظیفه ام است، که عاشقشان هستم. می دانم که خیلی کارها دارم که باید انجام دهم، که روحیه ام خوب است و حالا می توانم با قدرت به پیش بروم. می دانم که آن قسمت خدایی روحم، دارد خودش را نشان می دهد. و من عاشقم .... .



و من این ها را تنها انجام نداده ام، که دوستی بوده، که همراهی ام کرده، که لحظه به لحظه با من بوده، که برایم ارزشمند است و قابل احترام و من این شادی و این عشق و این آرامش را تا اندازه زیادی مدیونم.

نظرات ()



صد و دوازده
نویسنده: رها - جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠

امروز همش خوابیده باشم، خوبه؟! رسما ساعت 8 بیدار شدم، اما به طور غیر رسمی همش در چرت و خواب به سر می بردم. بلند شدم، لباس پوشیدم، خواهرم را رساندم به کلاس موسیقی اش، برگشتم، صبحانه خوردم کمی. رفتم بالا، توی اتاقم. همش در حال دراز کشیده بودم. لپ تاپ در بغل، یا کتاب روی پا، مشغول خواندن و نوشتن و دیدن. وسطش هم گاهی پلک هام روی هم می افتاد و چشمانم لحظاتی بسته می شد. همین طوری گذراندم. چای می خوردم، در تخت، کتاب می خواندم، فکر می کردم، آهنگ های آرام کوش می دادم. لذتی داشت. نه دست زدم به اتاقم، که جمعش کنم و تمیزش کنم، نه کاری انجام دادم (می دونم که نزدیک پانزدهم که بشه و تحویا پروژه باز استرس بهم وارد می شه!).


بعدش نشستم و یک نامه عاشقانه نوشتم. غرق در رویاهام بودم و به "او" نامه نوشتم. عاشقانه نوشتن را دوست دارم. اصلا شاید بنشینم و نامه بنویسم. فکر کنم بتونم. حس هایم دارند عوض می شوند. نمی دانم چه اتفاقی افتاده.


بعد هم خوابی دیدم. خواب دیدم که دوستی به طور سرزده به دیدنم اومده. و من نگران اتاق به هم ریخته ام بودم. که اگر ببینه، آبرویی برام نمی مونه. که چرا حالا اومده، این قدر سر زده، و چرا اصرار داره که همه جا را ببینه. دوستم اومد. همه جا را دید و وقتی به اتاقم وارد شد، اتاقم مرتب و تمیز بود. اصلا آبروم نرفت. دوستم هم راضی بود، از دیدن اتاقم.


"عاصی" می بینم. این بار نسبتا حواسم به فیلم هست. هر چند خواهرم، سر به سرم می گذاره و می پرسه که فیلم چی شد، که براش تعریف کنم. چه کنم دیگه! همه معتقدند که اینجا هستم و نیستم. کاری نمیشه کرد. واقعا هم هستم ولی نیستم.

نظرات ()



صد و شش
نویسنده: رها - شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠

تو غارت گر عقل و هوشی
به آزار جانم چه کوشی
چو نی دارم در جان خروشی


چه خواهم از تو جز نگاهی
چه خواهی از جانم، چه خواهی
ندارم جز عشقت گناهی
ندارم جز عشقت گناهی


سالار عقیلی گوش می دهم. عاشق صدایش هستم و اجرایش. آرشیوش از روی لپ تاپم پاک شده. امروز فهمیدم. وقتی که دلم هوایش را کرده بود و غرق در دریای اعداد و ارقام می خواستم روحی تازه کنم. تنها همین آهنگش را داشتم، آن را هم دو سه روز پیش اتفاقی از تلویزیون پخش می کرد و ضبطش کردم. پروژه که تمام شود، می روم به دنبال تهیه آثارش. این طور بهتر است. دانلود کردن و ذخیره کردن روی کامپیوتر همین می شود.


پروژه ام تمامی ندارد. هر چه با اعداد سر و کله زده ام، هنوز به نتیجه دلخواه نرسیده ام. سدم ارتفاعش صد و چهل، پنجاه متر است، نمی شود که آب با ارتفاع سیصد متر از روی سرریزش عبور کند! اما جداول و گراف ها این جواب را می دهند. هر چقدر هم که با اعداد بازی کرده ام، هنوز جواب نگرفته ام. اما می گویند که دارم به جواب می رسم!


صبح دوستی مهمانم شده بود. از من خواست که ماجرایم را برایش تعریف کنم. هیچ وقت داستانم را برای کسی بازگو نکرده ام. کامل نگفته ام. هر کسی چیزی می داند، از ابتدا در جریان بوده. برایم سخت است حرف زدن درباره اش. اما برای دوستم گفتم. با بغض شروع کردم به تعریف کردن. بعدش اشکم در امد. اما باز هم گفتم و ادامه دادم. بعد از دو سه ساعت حرف زدن، مثل این بود که بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده. آرام شده بودم. نه از اشک خبری بود و نه از دل تنگی و افکار منفی. حتی دوستم زیاد حرفی نزد. بیشتر من حرف زدم و تعریف کردم. من می گفتم و او گوش می داد. باعث شد که حالم خوب شود.


این روزها افکار منفی ام کم شده. کلا خیلی بهتر شده ام. امیدی در دلم هست که از دست داده بودمش. و ایمانی پیدا کرده ام که فراموشش کرده بودم. ناشکری می کردم، بدی ها را می دیدم و زشتی ها را. البته مدتی هست دارم سعی می کنم که خودم را و احساساتم را اصلاح کنم. اما همیشه اتفاقاتی که در اطراف آدم می افتد، او را به جلو می راند یا کمی از مسیر عقب می اندازد. و من عاشق این اتفاقات کوچک و بزرگ زندگی ام هستم، حتی اگر خیلی مثبت نباشند ... .

نظرات ()



نود و پنج
نویسنده: رها - دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

تشنه می شوم. عطش پیدا می کنم. هر چه آب می خورم فایده ندارد. غذا نمی خورم. از گلویم پایین نمی رود. گرسنه ام هم نیست. مدتی می گذرد. غذا می خواهم. عطش رفته. دیگر گرسنه نیستم. اما دیگر غذایی هم نیست. کیک می خورم. دوباره عطش می گیرم. تشنه می شوم. آب می نوشم. فایده ندارد. شربت خنکی درست می کنم. می نوشم. باز هم فایده ندارد. چای می نوشم، نه! دوباره وقت غذاست. نمی توانم بخورم ... .



زندگی جریان دارد. سرشارم از موفقیت. آرامش اما ندارم. سعی می کنم آرام باشم. دیشب از آن گریه های شبانه و سوزناک شرمسار شدم. من که می بایست باعث آرامشش می شدم، نشدم. او آرامش را به من برگرداند. من حرف زدم. درد دل کردم. از هر چیز پیش پا افتاده ای حرف زدم. حرف هایی که باید می گفتم، تا آرامش برگردد. باید می ریختمشان بیرون. و او گوش داد. وقتی که گفت خوب است پرستار نشده ام وگرنه از روحیه ام همه بیماران افقی می شدند، آن حالت مظلوم و چشم های پر از اشک، حالت تدافعی به خود گرفت. من کجا بی روحیه ام! من که ایستادم و نخواستم تباه شدن زندگی ام را. و او خندید. و من دندان هایش را می دیدم، باور کنید که می دیدم. و او همین را می خواست. که خارج شوم از آن حال منقلب. که دوباره یک مبارز بشوم.



گفت که صبر کنم، با وجود همه خستگی. گفت که دیگر به پایان راه رسیده ام و آرام بمانم. گفت که خستگی نداریم، باید برویم. خواست که اشک نریزم. اول خوب گوش داد و من خوب گفتم. بعد دیگر گوش نداد و خواست که بخندم. و او چنان قدرتی دارد که مرا از آن وضع به این وضع بکشاند. و من مدیون اویم.

نظرات ()



سی و هفت
نویسنده: رها - جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

نصف شبی بیدار شده بودم و نشسته بودم به فیلم دیدن! خوابم نمی برد. دیروز را که گفته بودم، همه اش به بیکاری گذشته بود و استراحت. من هم که به خواب بعد از ظهر عادت نداشتم، جنبه خوابیدن بعد از ظهر را هم نداشتم، و همان خواب کافی بود برای اینکه شب در تختم مدام چرخ بزنم و نخوابم! 

این شد که از جایم بلند شدم. صدای دو تا بچه گربه ای که مادرشان در کوچه رهایشان کرده بود می آمد. پنجره را بستم. لپ تاپم را روی پاهایم در تخت جا دادم و روشنش کردم. روی تخت، لم داده، فیلم دیدم ... If Only. نیم ساعتی از فیلم را دیده بودم که چشم هایم خواب آلود شد. من هم بساطم را جمع کردم و خوابیدم.

غروب امروز گفتم بنشینم و بقیه فیلمم را ببینم. با خودم می گفتم کدام آدمی وسط یک فیلم عاشقانه، کامپیوترش را خاموش می کند و می خوابد! یعنی حتی کنجکاو نبودی که ببینی پسر و دختر عاشق فیلم به هم می رسند یا نه؟!

غروب را می گفتم. فیلم را اجرا کردم که ببینم. از دقایق آخری که شب دیده بودم به تماشا نشستم. تقریبا تمام مدت فیلم اشک از چشمانم جاری بود و خوشحال بودم از اینکه نیمه شب بقیه فیلم را تماشا نکرده ام. نه اینکه من همیشه اهل گریه کردن باشم یا عادت داشته باشم با فیلم هایی که می بینم هم ذات پنداری کنم. اما شرایط روحی ام را که بگذاری، کنارش هم یک فیلم عاشقانه اینچنینی بگذاری، حتما به من حق می دهی که با صدای بلند گریه کنم! 

داستان عاشقانه زیبایی بود. برایتان تعریف نمی کنم، شاید خودتان بخواهید ببینیدش ( اگر ندیده باشید). اما خودم دیگر حاضر نیستم فیلم را یک بار دیگر ببینم. همین یک بار برای من کافی بود. برای آدمی مثل من همان بهتر که اینطور فیلم های عاشقانه، با این جور صحنه های عاشقانه را نبینم ... مژه

 

پینوشت: عکس، کار پسرخاله ام است. گفتم که گفته باشم ... 

 

 

نظرات ()



سی و پنج
نویسنده: رها - چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

از یک پیاده روی سنگین و طولانی برگشته ام. عصر فکر کردم لازم است حالا که این چند روز مدت ها روی صندلی ام، پشت کامپیوتر نشسته ام مسیر زیادی را پیاده بروم. و همین کار را کردم. مسیری که رفتم واقعا طولانی بود و من چنان با سرعت مسیر را پیمودم که پاهایم درد گرفته است. در این پیاده روی تنها بودم اما دلم می خواست که همراهی داشته باشم. کمی دلتنگ شدم. دلم چقدر چیزهای خوب می خواهد که ندارمشان. 

 

این روزها خبر ازدواج شاهزاده انگلستان سر زبان هاست. اینکه سرانجام یک عشق 10 ساله خوب باشد خوشایند است. عروس هم که از یک خانواده معمولی است. شبیه افسانه های شاهزاده و دختر فقیر می ماند که دارد به واقعیت می پیوندد.

 

نظرات ()



چهار
نویسنده: رها - یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

 

بعضی ها چقدر زیبا می نویسند. چقدر زیبا در نوشته هایشان غرق می شوی. در سطرهای روانشان. در لابه لای خط های مرتبشان. گویی خودت را در میان سطور پیدا می کنی.

 

بعضی ها قشنگ حرف می زنند. با کلماتشان تو را می کشانند به آنجا که خود می خواهند. با صدایشان تو را زیر و رو می کنند. با انتخاب حروف و آواها کلمه ای می سازند و از کلمه ها جمله می سرایند و تو گوش می شوی برای بیشتر شنیدن. گاه صدایشان شیرین ترین لالایی دنیا، گرم ترین عاشقانه های زمین است.

 

بعضی ها فقط اشاره می کنند و همین اشارت بس برای سرگردانی تو، برای بی قراری تو، برای از خود بی خود شدن تو.

 

و من آشنایم با آن کس که همه این ها را یک جا در خود دارد ...

 

نظرات ()



سه
نویسنده: رها - شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

 

مردها همیشه حساس ترند

مظلوم ترند

خودشان را قوی نشان میدهند

و در درونشان بلوایی از بغض های خفته از کودکی تا به حال نهفته

باید تکیه گاه کسی باشند و خودشان میمانن مثل دکل ِ کشتی

تنها

که هر چه فشار است تحمل کنند و پیر شوند و خرد شوند اما کشتی سالم به مقصد برسد

نمونه اش نه ما

که پدرهایمان را ببین

عاشقی شان را پنهان کردند

مثل کوه سخت پشت ما را خالی نکردند

آخرش هم پیر و شکسته از یاد میروند

زنها اما به قاعده سختی میکشند

همان دو قطره اشکی که میریزند کمکشان میکند

جیغ هایی که در کودکی کشیده اند

عاشقی هایی که کرده اند و شکستهایی که خورده اند

آبدیده شان میکند که صبور باشند

آخرش هم مادر میشوند

هر چند پا به پای مردشان میدوند

اما هیچ کس نمیفهمد چرا مردها زودتر پیر می شوند

مردها زودتر میمیرند

حالا هی بیاییم خودمان را با جامعه مریض و محدود اطرافمان گول بزنیم که مردها فلان و بهمان

و برایمان جای سوال باشد که اصلا مگر مردها هم دل دارند

مگر مردها آدمند

و من

خود ِ من

عاشقی کردم و باختم و ساختم و در تنهایی بغضهایم را فروخوردم و چیزی نگفتم

حالا شده ام مثل سنگ

ببینید و عبرت یگیرید

پسرهایتان را طوری بار بیاورید که نشوند مثل ماهایی که برایتان جای سوال داشته باشد که : "مگر مردها هم عاشق می شوند؟؟؟؟؟"

 

این متن را یک جایی در گوگل ریدر خواندم. نمی دانم منبعش کجاست که بنویسم. اما توجهم را خیلی به خودش جلب کرد. نمی دانم با این متن موافقم یا نه. کلا نمی توانم یک نظر کلی و خالص درباره آن داشته باشم. نمی توانم تمام متن را تایید یا رد کنم. اما این دیدگاه درباره مردان برایم جالب است. شاید مردها بهتر بتوانند درباره خودشان و احساس درونی شان توضیح بدهند.

 

اما مسئله این است که شاید بد نباشد انتظاراتمان را از مردها کمی بازنگری کنیم. مرد یعنی تکیه گاه. شاید مرد هم گاهی نتواند تکیه گاه باشد. شاید مرد هم گاهی دلش بخواهد سرش را روی شانه زنی بگذارد و بگرید. شاید هم نه، مردها هنوز ترجیح می دهند همین باشند. مثل کوه محکم و شکست ناپذیر و تکیه گاه. شاید این ها فقط حرف های یک مرد باشد نه به نمایندگی از تمام مردان.

نظرات ()