می خواستم تمرین "ننوشتن" کنم. می خواستم حداقل دو سه روزی ننویسم. اما وسوسه ای مدام وادارم می کرد که این صفحه سفید را جلویم باز کنم و بنویسم.چیزهایی هم نوشتم. مثلا حرف های دیروزم که اتفاقا خیلی هم خصوصی بودن یا نامه ای عاشقانه و یک سری کارهایم را یادداشت کردم. اما هر کدام از صفحات سفیدم با دیگری فرق می کند و برایم ارزش خاص خودش را دارد. این صفحه سفید را چند باری باز کردم. و بعد از دقایقی بستم.
از چه می ترسیدم؟ از ثبت نشدن آن چه در دل دارم و آنچه اتفاق افتاده؟ که شاید چند روزی باید به صورت راز باقی بماند؟ یا می ترسیدم که بنویسم و نتوانم منتشرش کنم؟ از این می ترسیدم که بچه ها بیایند و بپرسند که روح آرامت کو و یا کجایی ای جنگجوی بی رقیب؟ و یا نمی دانم دیگر از چه چیز بی ربط و با ربط دیگری باید می ترسیدم.
یک بار دیگر صفحه را باز می کنم. دستم را که روی کیبورد می گذارم، خودش حروف را پیدا می کند و بعد کلمات را می سازد و جملات را تکمیل می کند و فکر مرا به دنبال خود می کشد. و همچنان احساس می کنم که آرامم. و چقدر این آرامش روح را دوست دارم. و چقدر فکر می کنم که به هدف نزدیکم.
کتابی می خوانم. در قمستی از کتاب نوشته بود که همه چیز از درون آدم برمی خیزد. همه دنیای پیرامون آدم، همین دنیایی که این قدر واقعی است، در درون انسان خلق شده است. از این جمله ها خیلی خوشم آمد، خیلی قبولش داشتم. قبلا هم شنیده بودم. اما همیشه فکر می کردم که برای من غیرممکن است. چون من از اول یاد نگرفته ام که دنیای خوبی بسازم، یا آن قدر مثبت، یا آن قدر زیبا. اما این روزها می بینم که چرا، من هم قادرم که دنیایم را زیبا و پرشور بیافرینم. و شاید همین است که بیشتر باعث می شود جملات کتاب را قبول کنم و حسشان کنم.
و می دانم که به همین زودی آن اتفاقی که مدت هاست منتظرش هستم می افتد و من خواهم بود و یک دنیای سفید در پیش رویم که می توانم آن را دوباره خلق کنم. درست مثل این کاغذ سفید که می توانم نوشته ای دیگر را روی آن خلق کنم.
من خوش حالم ... .


