درباره نویسنده
رها
از متولدین دهه معروف شصتم. مشغولیتم کار است و درس و زندگی. در ابتدا تنها به قصد ثبت کردن حوادث و روزمره هایم نوشتم. برای گفتن حرف هایی که شاید نتوانم برای همه و به خصوص آشنایانم بگویم. بعد نوشتن برایم جنبه درددل گرفت و شد راهی برای بیان احساساتم که باز بدون ترس حرف زدن و نگران قضاوت نبودن از خصوصیات این گونه نوشتن بود. و بعد از گذشت مدتی متوجه شدم که این جا می تواند جایی باشد برای خالی شدنم از احساسات منفی. بنابراین با هدف کمک به خودم شروع کردم به دوباره نوشتن. البته حالا تنها هدفم نوشتن احساساتم نیست. شاید به طور ناخودآگاه از روزمرگی هایم خارج می شوم و به قصد زیبا نوشتن می نویسم. اینجا برای خودش قوانینی دارد. درست است که ممکن است راحت بنویسم و با کسانی که از وبلاگم دیدن می کنند شوخی کنم و دوست شوم و حتی ممکن است که از لابه لای نوشته ها مشکلاتم را بیان کنم اما باید عرض کنم که در این جا به دنبال هیچ رابطه ای نیستم. تنها هستم اما احساس تنهایی نمی کنم. از اجتماع فراری نیستم. در زندگی واقعی ام هم اینقدر مشغولیت ایجاد کرده ام که به "تنهایی" اجازه ابراز وجود ندهم. بنابراین به دنبال هیچ رابطه ای برای پر کردن تنهایی یا چنین چیزهایی نیستم مخصوصا از نوع موقتش. اولین خواهشم همین است که احترامم را حفظ کنید. جنبه شوخی دارم، جنبه دیدن نظرات انتقادی را دارم و اگر هم موقعی دیدید که ندارم خوش حال می شوم که یادآوری ام کنید. اما از این که اهانت کنید یا بخواهید نظراتتان را تحمیل کنید عصبانی(!!) می شوم .... . راستش به تبادل لینک اعتقادی ندارم. وبلاگ هایی را که دوست داشته باشم لینک می کنم و می خوانم. شما هم اختیاردارید برای لینک کردن وبلاگ من. رها (7/4/90) ( rahalife011@gmail.com)
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • رها
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • صد و بیست و هشت
  • صد و بیست و هفت
  • صد و بیست و شش
  • صد و بیست و پنج
  • صد و بیست و چهار
  • صد و بیست و سه
  • صد و بیست و دو - آفرینش دنیایم ...
  • صد و بیست و یک - مانند یک جنگجو ...
  • صد و بیست- روح آرامم ...
  • صد و نوزده- تابستان خود را چگونه خواهید گذراند!!
کلمات کلیدی مطالب
  • روزگار نو (۱٢٥)
  • عاشقانه های نو (٩)
  • جامعه (٥)
  • دنیا (۳)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
دوستان من
  • یک دنیا سوال بی جواب
  • یادداشت های من
  • خاطرات زندگی من
  • می خواهم بنویسم
  • پیچک احساس
  • اشک مهتاب
  • اشک مهتاب
  • میم زندگی: وبلاگی که با میم شروع می شود
  • نیمه پر
  • روزهای مربایی
  • زیر یک سقف با همسرم
  • دست نوشته های پلک
  • تجربه زندگي در اكنون
  • بچه هام! تانيا و شايان
  • دارچین
  • سايت عكس/ علي حسن زاده
  • نی نواز
  • زن باباي امروزي
  • آقا و خانم خيانت كار
  • يادداشت هاي روزانه يك دختر شاغل
  • نوشته هاي بانوي مهر و ماه
  • نارايانا
  • آوار خاطرات غلامرضا گرجي فريماني
  • مردی از جنس پاییز
  • سر و ته
  • روزانه هایم
  • آشپزخانه كوچك من
  • من و سوئيس
  • دستنوشت
  • آساك
  • امروز يه روز تازه اس
  • خاطرات من (سپيده خانم)
  • گیلاس خانومی هستم
  • روزهای زندگی من ... در کانادا
  • آشپزخونه دوستم و من
  • دل نوشته های ترلان
  • مشاوره خانواده
  • آنا كارنينا
  • دنیای پرند و ژیگول خان
  • روزهای زندگی
  • مهندس بیسکویت خور
  • استخدام آن لاين
  • خاطرات يك پزشك قانوني
  • شلخته سرا
کدهای اضافی کاربر


راهی به نام زندگی ....
کاری که ز دست عقل ما ساخته نیست / من منتظرم که عشق کاری بکند ....
صد و بیست و هشت
نویسنده: رها - جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠

اگر اشتباه نکنم دو روز پیش، روز جهانی وبلاگ نویسی بوده. این یکی دو روزه چندین مقاله خوانده ام درباره وبلاگ نویسی، دلایلش، هدف هایش، انواع وبلاگ نویسی، مخاطب هایش و این جور مسائل. داشتم فکر می کردم من که روزانه هایم را هر روز می نویسم اما قابل انتشار نمی بینمشان و در همان فایل ورد خودم باقی می ماند. فکر می کردم می شود کاری کرد برای وبلاگم؟ مثلا این که کاربری اش را عوض کنم. موضوعش را عوض کنم. به جای نوشتن روزانه و خاطره محتوا تولید کنم. دارم به این موضوع فکر می کنم.

نظرات ()



صد و بیست و هفت
نویسنده: رها - پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠

چقدر به این جا وابسته بودم، و چقدر این مدت کم نوشته ام در این جا. سرم خیلی شلوغ بوده و البته حوادثی پیش رفته که آن چنان هم مشتاق نبوده ام برای نوشتنشان. شاید ترجیح می دادم که در قلبم باقی بمانند و یا در نوشته های خصوصی ام، پنهانشان کنم.


دارم از زندگی ام لذت می برم. جایی وجود ندارد برای لذت نبردن. دارم قمست های جدا شده روحم را به هم پیوند می زنم و دوباره بازسازی اش می کنم. البته دیگر قرار نیست بشوم همان که بودم، قرار است رهای جدیدی باشم. اما همین پیوند زدن قطعه های جدا شده، بسیار کمکم می کند و حس خوبی به من می دهد.


نمی آیم این جا، بازدیدهایم هم کم شده، نظراتم هم کم شده. قوبل دارم، حق دارند دوستانم. حتما هر روز آمده اند و دیده اند که رسم به روز شدن هر روز این جا عوض شده. می دانم که گیجتان کرده ام. اما این روزها که بگذرد و کارهایم کمتر شود، بیشتر وخواهم نوشت. البته همین الان هم می خواهم که بیشتر بنویسم. تا چه پیش آید.

نظرات ()



صد و بیست و شش
نویسنده: رها - سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠

من که هر روز وقتی می رفتم سر کار می نشستم و وبگردی می کردم، امروز با تمرکز تمام کارهایم را انجام دادم. من که با برخورد به یک مشکل، تمرکزم به هم می خورد، با کمبودهای کارم با منطق برخورد می کردم و راه حلی برایشان پیدا می کردم. من که با مواجه شدن با یک مسئله فکر می کردم که نمی توانم، امروز دیدم که می توانم، خوب هم می توانم.



... زندگی هم چنان می گذرد. روزها از پی هم می ایند و می روند و من روزهایی را می گذرانم که برایم خوب است.

نظرات ()



صد و بیست و پنج
نویسنده: رها - جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠

انگار مجبورمان کرده اند که بنویسیم! یک روز نسبتا معمولی را گذرانده ام. کمی کتاب خوانده ام. بیشترش را خوابیده ام یا لم داده ام. نظافت های معمول روز جمعه را انجام داده ام. با دوستانم گپ زده ام. از اذان مغرب به بعد هم به امر مقدس شکم چرانی مشغول بوده ام! حالا هم نشسته ام و هر چی به خودم فشار میارم که این کلمات قصار بر زبانم جاری بشه و از زبان بر کاغذ ثبت بشه، نمی شه!


مدرسه که می رفتم همیشه از دانش آموزان محبوب معلم هایم بودم و دوستم داشتند. علاوه بر اینکه شاگرد زرنگی بودم و  هوشم را نشان می دادم و معلم ها از نظر آموزش با من مشکلی نداشتند، ساکت و آرام هم بودم. در واقع انضباطم هم همیشه بیست بود. بعدها که بزرگتر شدم و به دوران نوجوانی رسیدم و کمی از چارچوب های رایج اطرافم خارج شدم و درباره رفتارهایم تصمیم گرفتم، آن رفتار معلم هایم به نظرم خودخواهانه می آمد. فکر می کردم که اون ها برای راحتی کار خودشان به من که آرام بودم محبت می کردند و به این فکر می کردم که اگر من معلم بودم شاگرد شیطان و زرنگ را بیشتر ترجیح می دادم. البته الان که چند سال گذشته و دیگر آن نوجوان هم نیستم، باز با نظر معلم هایم موافقم. فکر می کنم معلمی که باید سی چهل دانش آموز را به جایی برساند، مطمئنا دانش آموز زرنگ و آرام را ترجیح می ده بر دیگران.


حالا کاری ندارم. هر کسی نظری داره برای خودش. در این مورد هم معلم ها نظر بدهند بهتره. اما امروز یک بار دیگه این اتفاق برام افتاد. معلمی من را به خاطر رفتارم تشویق کرد و ازم تعریف کرد. این حرکتش من را یاد بچگی هایم انداخت که همیشه جلوی صف مورد تشویق قرار می گرفتم و یا جایزه می گرفتم. و حالا در بزرگسالی یک بار دیگر به خاطر این که دختر خوبی بوده ام، به خواسته ام رسیدم و مورد تعریف و تمجید قرار گرفتم. برایم جالب بود!

نظرات ()



صد و بیست و چهار
نویسنده: رها - پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠

تنها بعد از خوردن بود که جان گرفتم. نمی دونم چرا، امروز که خانه بودم این همه دچار عطش و ضعف شدم. البته کار زیادی انجام داده بودم. اتاقم کم پروژه ای نبود که! شش ساعت تمیز کردن و جا به جا کردن سخته بالاخره!



روزی که شروع کردم به نوشتن این وبلاگ، هدفم فقط این بود که حرف هام را بنویسم و بتوانم از این طریق خودم را از نظر احساسی تخلیه کنم. بعد کم کم این جا جان گرفت و من هم تقریبا هر روز نوشتم. دوستان زیادی پیدا کردم. فکر نمی کردم که به اینجا تعلق خاطری پیدا کنم، اما دیدم که پیدا کردم. این جا را دوست دارم. خیلی چیزها نوشته ام. خیلی از روزهام را چه خوب و چه بد ثبت کرده ام.


گاهی که فکر می کنم به این که شاید  وبلاگم راحذف کنم، می بینم که دلم نمیاد. یک جورهایی نمیشه. البته مشکل خاصی هم ندارم با این جا. اول که اومدم نمی خواستم کسی حرف هام را بخونه، کسی که آشنا باشه. دلم می خواست راحت باشم و راحت حرف بزنم و احساساتم را بگم. اما کم کم پای چند نفری از آشناهایم باز شده به اینجا. حالا اما دیگه حساسیتی ندارم. مهم نیست که کی اینجا را می خونه. خودم هستم. خودم را سانسور نمی کنم. اینه که مهمه.


خواهره چند روزی هست که آدرسم را پیدا کرده. اون هم در ادامه پروژه تلاش برای گودری کردن لینکدونی وبلاگم، آدرس را پیدا کرد. بعد حالا ظهر مطلب جدید گذاشتم توی وبلاگم. دو سه ساعت بعد خواهره اومده اتاقم و داره با دقت دور و برشو نگاه می کنه! بهش می گم چی شده؟ می گه تو که دکور عوض نکردی! می گم چه طور؟! می گه تو وبلاگت نوشتی!!!!!  همین الان خوندم!

نظرات ()



صد و بیست و سه
نویسنده: رها - پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠

از صبح زود شروع کردم به مرتب کردن اتاقم. اول فقط قرار بود کتاب ها و وسیله های اضافه را جمع کنم و سر جای خودشون بگذارم و بعد برنامه ریزی کنم برای امروزم. اما کم کم که دست زدم و شروع کردم، دیدم کارم به این سادگی نیست. بهتره که همه جا را مرتب کنم و دستمال بکشم و گرد و خاک ها را پاک کنم،، جارو بکشم و کلا یک گردگیری و نظافت انجام بدم. اما باز هم بعد از اینکه مقداری پیش رفتم، تصمیم گرفتم که کمی وسیله های اتاق را جابه جا کنم. هم تنوعی میشه، هم احتمالا می توانم جای بهتری برای لوازمم پیدا کنم و هم وسیله های اضافه را از اتاقم خارج کنم. خلاصه این گردگیری و نظافت و مرتب سازی اتاقم قشنگ شش ساعت وقت گرفت. ساعت دو بعد از ظهر بود که بلاخره کارها تمام شد و می توانستم روی تختم دراز بکشم. اما حالا چیز جدیدی را حس می کردم. تشنگی شدید!

الان روی تختم دراز کشیدم. اتاقم خوب و مرتبه و احساس آسایش و راحتی می کنم اینجا. حمام هم رفته ام و گرد و خاک اتاق را که قسمتی اش به خودم منتقل شده بود از تن زدوده ام. احساس خستگی و ضعف دارم. نمی دانم چه طور سر خودم را گرم کنم تا وقت غروب. گفتم یک مطلبی بنویسم تا کمی زمان بگذره. بعدا ادامه این مطلب را می نویسم.

نظرات ()



صد و بیست و دو - آفرینش دنیایم ...
نویسنده: رها - چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠

می خواستم تمرین "ننوشتن" کنم. می خواستم حداقل دو سه روزی ننویسم. اما وسوسه ای مدام وادارم می کرد که این صفحه سفید را جلویم باز کنم و بنویسم.چیزهایی هم نوشتم. مثلا حرف های دیروزم که اتفاقا خیلی هم خصوصی بودن یا نامه ای عاشقانه و یک سری کارهایم را یادداشت کردم. اما هر کدام از صفحات سفیدم با دیگری فرق می کند و برایم ارزش خاص خودش را دارد. این صفحه سفید را چند باری باز کردم. و بعد از دقایقی بستم.


از چه می ترسیدم؟ از ثبت نشدن آن چه در دل دارم و آنچه اتفاق افتاده؟ که شاید چند روزی باید به صورت راز باقی بماند؟ یا می ترسیدم که بنویسم و نتوانم منتشرش کنم؟ از این می ترسیدم که بچه ها بیایند و بپرسند که روح آرامت کو و یا کجایی ای جنگجوی بی رقیب؟ و یا نمی دانم دیگر از چه چیز بی ربط و با ربط دیگری باید می ترسیدم.


یک بار دیگر صفحه را باز می کنم. دستم را که روی کیبورد می گذارم، خودش حروف را پیدا می کند و بعد کلمات را می سازد و جملات را تکمیل می کند و فکر مرا به دنبال خود می کشد. و همچنان احساس می کنم که آرامم. و چقدر این آرامش روح را دوست دارم. و چقدر فکر می کنم که به هدف نزدیکم.


کتابی می خوانم. در قمستی از کتاب نوشته بود که همه چیز از درون آدم برمی خیزد. همه دنیای پیرامون آدم، همین دنیایی که این قدر واقعی است، در درون انسان خلق شده است. از این جمله ها خیلی خوشم آمد، خیلی قبولش داشتم. قبلا هم شنیده بودم. اما همیشه فکر می کردم که برای من غیرممکن است. چون من از اول یاد نگرفته ام که دنیای خوبی بسازم، یا آن قدر مثبت، یا آن قدر زیبا. اما این روزها می بینم که چرا، من هم قادرم که دنیایم را زیبا و پرشور بیافرینم. و شاید همین است که بیشتر باعث می شود جملات کتاب را قبول کنم و حسشان کنم.



و می دانم که به همین زودی آن اتفاقی که مدت هاست منتظرش هستم می افتد و من خواهم بود و یک دنیای سفید در پیش رویم که می توانم آن را دوباره خلق کنم. درست مثل این کاغذ سفید که می توانم نوشته ای دیگر را روی آن خلق کنم.

 

من خوش حالم ... .

نظرات ()



صد و بیست و یک - مانند یک جنگجو ...
نویسنده: رها - دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠

خودم را در چهار دیواری اتاقم حبس کرده ام. کسی نیست که حرفی با او بزنم، یا غذایی در کنارش بخورم، یا چیزی به او بگویم. اینجا خودم هستم، و دوست همیشگی ام، مگی *. کتاب دارم و ورق و قلم و لپ تاپ و اینترنت. این ها دوستانم هستند در این ساعات. یک پنجره هم هست، رو به کوچه باریک پشتی، که می توانم از آنجا آسمان را ببینم.

این بار مقاومت می کنم. این بار نمی ترسم. این بار به نتیجه می رسم. این بار این قدر اینجا می مانم، که تسلیم شوند. که بیایند و بگویند که زندگی توست، که ما چرا داریم به جایت زندگی می کنیم، که خودت زندگی کن. من هم همین را می خواهم. می خواهم که خودم خوب و درست را تشخیص بدهم و اجرا کنم، حتی اگر همه عالم بگویند که اشتباه می کنم.

هر چند براساس یک باور قدیمی القا شده از دوران کودکی، همیشه زندگی را میدان مبارزه می دانسته ام و خواسته ام که بجنگم با همه مشکلاتش و مرد که نه، زن مبارزه باشم، در این مدت در یک چرخش صد و هشتاد درجه ای به این نتیجه رسیدم که زندگی آن طورها هم نیست. اصلا چرا مبارزه خواهر من. حالا نمی شود با یک مبارزه مدنی، با دنیا و مشکلات کنار بیایی و اصلا دوست باشی با مشکلاتت! و همچین ظریف، طوری که تنها در تخصص یک بانوی زیرک باشد، همه مشکلاتت را ناک اوت کنی! چرا که نه! دیگر عزمم جمع شده بود و به مشکلاتم همین طوری نگاه می کردم. این یکی اما، میدان مبارزه است. به خصوص که امروز "جنگجو" خوانده شده ام. و خب حتما وقتی حریفت زره جنک بپوشد، تو هم مجبور می شوی که شمشیر به دست بگیری!

نظرات ()



صد و بیست- روح آرامم ...
نویسنده: رها - یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠

می خواستم با نمی دانم شروع کنم، اما فکر کردم که چرا، می دانم. خیلی چیزها می دانم. می دانم که حالم بد بود، خیلی بد. که روز به روز بدتر می شدم. و نمی دانم این بدتر شدن تا کجا قرار بود ادامه پیدا کند. و می دانم که الان خوبم، خیلی خوب. این خوب بودنم، یک حس متغیر نیست، حسی که گاهی داشته ام، که یک روز یا حتی چند ساعت خوب بوده ام و بعد باز همان آش و همان کاسه. روزها طول کشیده این خوب بودنم، این شادی ام، این نشاط درونی. انگار عوض شده ام من.


می دانم که شده ام یک انسان دیگر. انسانی که مثل همیشه ام نیست، اما نسبت به همیشه ام بیشتر به او احساس نزدیکی می کنم. انگار من همین بوده ام، از اول هم همین بوده ام. اما شرایط من را عوض کرده بود. خیلی طبیعی است که این باشم، که الان هستم، که می خواهم باز هم باشم، که انگار خودم هستم.


تجربه خوبی را شروع کرده ام، که می خواهم ادامه اش دهم. شاید "او" راست می گفت، شاید که من همیشه به دنبال پیدا کردن آرامش بوده ام، که همیشه در هر جایی سر کرده ام، هر چیزی را خوانده ام، به دنبال پیدا کردن آرامش به هر سوراخی سر کشیده ام، که چیزی را پیدا کنم که برایم آرامش بیاورد و شادی و عشق. که این ها را از هر چیزی بیشتر در عمرم خواسته ام.


باز هم خواسته هایی داشته ام و دارم. چه کسی هست که از موفق شدن بدش بیاید، که نخواهد پله های ترقی را طی کند، که بخواهد در جابزند و بماند. این ها را هم می خواهم. اما آن چیزی که بیشتر می خواستم، همان ها بود. آرامش می خواستم، که روحم آرام باشد، که با هر تلنگری از هم نپاشد، که مقاوم باشد، که عمیق باشد، که رها باشد، که زیبا باشد، که مهربان باشد، که صفات منفی نداشته باشد، که نه حسود باشد و نه دروغگو و نه ترسو، که مطمئن باشد، که ایمان داشته باشد. و من طالب همچین آرامشی بوده ام. عشق می خواسته ام، که لطیف باشد و خشن، آرام و شیطان، زیبا و پرابهت. می خواسته ام که عشق را با ذره ذره وجودم، با تمامی سلول هایم، با هر ضربان قلبم، احساس کنم. می خواسته ام که دوست بدارم و دوست داشته شوم. و من شادی خواسته ام، که درونی باشد، که دنیای بیرون تاثیری بر شادی ام نگذارد، که با تلخی ها، تلخ نشوم و با شادی ها از خود بی خود.



تغییراتم را دوست دارم، احساسم بی نهایت خوب است. لذت می برم از لحظه لحظه این زندگی، این روزها، این تجربیات. دنیای جدیدم، تا چند وقت پیش باورنکردنی بود. اما حالا خیلی از چیزهایی را که می خواستم، دارم، به دست آوردم. نمی خواهم از دستش بدهم، که فکر می کنم همه چیز در دستان خود من است، اگر بخواهم، اگر بدانم. و می خواهم، بیشتر ازهر وقت دیگر، مشتاق تر از هر روز دیگر، می خواهم این ارامش را. آرامشی که در وجودم ایجاد شده و شادی که وقتی به آن فکر می کنم، به جای خنده، اشکم را در می آورد. که اشک همیشه بد نیست، که خیلی وقت ها نشانه دیگری است، که خیلی آدم ها از شدت شادی اشک ریخته اند.

می دانم که احساسم خوب است، عالی است، که آنی هستم که می بایست می بودم. که انگار تازه متولد شده ام، که هر انسانی می تواند چند بار متولد شود. می دانم که زندگی برایم رنگی دیگر گرفته است، که شادی را با تمام وجودم احساس می کنم. می دانم که مشتاقم، مشتاق اینده ام، که بی قرارم، که روزها بیایند و من انجام دهم آن کارهایی را که می خواهم، که وظیفه ام است، که عاشقشان هستم. می دانم که خیلی کارها دارم که باید انجام دهم، که روحیه ام خوب است و حالا می توانم با قدرت به پیش بروم. می دانم که آن قسمت خدایی روحم، دارد خودش را نشان می دهد. و من عاشقم .... .



و من این ها را تنها انجام نداده ام، که دوستی بوده، که همراهی ام کرده، که لحظه به لحظه با من بوده، که برایم ارزشمند است و قابل احترام و من این شادی و این عشق و این آرامش را تا اندازه زیادی مدیونم.

نظرات ()



صد و نوزده- تابستان خود را چگونه خواهید گذراند!!
نویسنده: رها - یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠

پروژه را تحویل دادم و تمام. از دیروز هم چند بار نشسته ام که بنویسم، اما حرفم نیامده. پروژه که ندارم، دیگه نمی دونم از چی بنویسم و بنالم! البته پروژه و ترک فعلا تمام، اما قرار نیست که از آموختن بایستم. آدم هر روز از زندگی اش چیزهای زیادی یاد می یگره و البته چیزهای زیادی را هم از یاد می بره! اما هر چقدر یادگیری ها اختیاری باشه، شاید فراموش شدن ها ناخودآگاه باشه.


این ها را که گفتم قصد نداشتم فلسفه بافی کنم. حالا شاید هم روزی نشستم و در این باره فلسفه بافتم! اما فعلا منظورم این بود که بگم کلی برنامه ها دارم. اصلی ترین برنامه ام که البته مدتیه شروع کردم، اینه که بعضی از عاداتم را تغییر بدم. البته حتما باورتون می شه که این برنامه ایه که هر سال می ریزم. می نشینم و در شروع هر سال جدید، لیستی از عادات بدم را روی کاغذ میارم و این که حالا کدامشان را ترک کنم. و این حرف ها. اما شاید اصلی ترین عادتی که باید در خودم تقویت می کردم، اراده و قدرت انجام دادن کارهای مختلف بود. این که با بی خیالی کارها را عقب نندازم. چون اصولا این بحث ترک عادت در ابتدای هر سال مطرح می شه و بعد به کناری انداخته میشه تا سال بعد که دوباره یادش می افتم، الان هم از اول سال تا الان یادم رفته بود. اما امروز به یادش افتادم و تصمیم گرفتم که تا به آخر سال نرسیدم کاری برای خودم انجام بدم!


بعد هم اینکه می خوام پایان نامه ام را شروع کنم، موضوعی انتخاب کنم و کم کم شروع کنم. نمی خوام الان به خودم زیاد سخت بگیرم، اما شروع می کنم که در طول سال هم از فشار کارم کم بشه. البته نه همین الان، حالا یک چند روزی استراحت کنم. بعد هم اینکه کلی کتاب هست که باید بخوانم. مطالعه آزاد. این تابستان باید حتما چند تا کتاب خوب را که در انتظارم هستند بخوانم. فکر نکنم برنامه هام خیلی ایده ال گرایانه باشه. تازه هنوز هم جای کار داره! البته یک برنامه ای هم در زندگی شخصی ام هست که باید تمامش کنم و شیرینی اش را بدم به اطرافیانم!!


فعلا همین. بعدا فکری به سرم زد، می نویسمش.

نظرات ()



صد و هجده
نویسنده: رها - جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠

می خواستم بعد از سحری نخوابم. بیدار بمانم و مثل یک دختر خوب پروژه ام را انجام بدم که این روزها با بی خیالی عقب انداختمش تا امروز. و اینکه فردا باید تحویل بدم و دیگه اینکه استاده هم به هیچ عنوان قبول نمی کنه که دیرتر تحویل بگیره پروژه را. این ها را گفتم که بدانید شرایط را! و از انجا که همیشه (!) موفقم در بیدار شدن در صبح های بسیار زود یا مقاومت در برابر وسوسه خوابیدن در این جور مواقع، این بار هم موفق شدم و یک راست رفتم زیر پتوی گرم و نرم و خوابیدم تا هفت صبح!


صبح بلند شدم، اما این بار کاملا هوشیار و مصمم. باید ترس از نتوانستن را از خودم دور کنم. باید باور کنم که واقعا شرایطم اگر بهتر از بقیه بچه ها نباشه، بدتر هم نیست. من حداقل دیتا دارم. نگاهی به اتاقم انداختم. دیدم شرایط برای کار مناسب نیست. کلی کاغذ و کتاب کف اتاق پهن بود. البته هنوز گوشه هایی از اتاق خالی بود که می شد نشست، اما برای تمرکز بیشتر باید فکر دیگه ای می کردم. تحربه نشستن روی تخت هم جواب نمی داد. دیروز همین کارو کردم که همه اش در چرت به سر می بردم! میزم که جا نداره به اندازه کافی برای پخش کردن انواع و اقسام لوازم و کاغذها و کتاب ها.


نگاهی به کاغذم انداختم که دیشب قبل از خواب، کارهایی را که باید انجام بدم روش یادداشت کرده بودم. شروع کردم به جمع کردن بساطم و آمدم توی حال طبق بالا پهنشان کردم. هر دسته کاغذ را جدا گذاشتم. کتاب های رفرنس را کنار هم چیدم. کاغذهای چرک نویس که باید رویش یادداشت می کردم و محاسباتم را می نوشتم را درست جلوی دستم گذاشتم. دیتاهایم را هم گوشه دیگه ای چیدم. محاسبات دیروزم هم یک گوشه دیگه. یکی از کتاب های ضخیمم را هم آوردم که لپ تاپم را روش بگذارم. همه کاغذها را مثل یک دایره دور خودم چیده بودم. فقط پشت سرم به اندازه دراز کردن پاها در مواقع ضروری که می خواهم دراز بکشم جا گذاشتم! و بالاخره با اماده شدن شرایط شروع کردم به کار.

حالا خواهره سه ساعت بعد من بیدار شده، اومده می بینه که پهن کردم همه وسیله هام را. نگاهم می کنه و میگه تو چرا این جا پهن کردی وسایلت را. بهش نگاه می کنم و می گم " آخه دیگه اونجا جایی نبود برای پهن کردن وسیله هام". خواهر از خنده ریسه رفته ....

خب شما بودید چه کار می کردید آخه؟!! چشمک

نظرات ()



صد و هفده
نویسنده: رها - چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠

نمازم را خوانده بودم. عجله داشتم که زود بروم برای افطار. سخت بود امروز. هنوز بدنم سرد و یخ زده بود. عصر دو ساعتی روی کاناپه نرم مورد علاقه ام خوابیده بودم. از حمام امده بودم. سردم بود. دراز کشیده بودم. بالش را کمی بالا اورده بودم تا راحت تر باشم. اتاق خودم نمی شد خوابید. خانه روبروییمان نه، کناریش نه، کنارتری اش داشتند کار می کردند. دارند خانه می سازند. سر و صدا خیلی زیاد بود. برای همین امده بودم این جا که بخوابم.


خوابم برد. اما بارها بیدار شدم. قصد کردم که بلند شوم. اما نمی توانستم. هم سردم بود و هم توانایی بلند شدن نداشتم. ضعف داشتم. این شد که زیاد خوابیدم. بعد هم که بلند شدم، همین جا تکیه داده به دسته کاناپه. پاهایم را هم دراز کردم. لپ تاپ را گذاشتم روی پاهایم. و کمی کار کردم. کمی هم اینترنت گردی کردم. اینقدر به همان حالت لم دادم که انرژی به دست آوردم و بلند شدم.

نظرات ()



صد و شانزده
نویسنده: رها - چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠

زندگی هر روزش یک شکله. هر ساعتش بالا داره و پایین. نمی دانم آدم با گذر عمر نسبت به این فراز و نشیب سازگارتر می شه یا ناسازگارتر. سازگاتر از این جهت که تجربه به دست میاره و به تدریج متوجه می شه که خیلی وقت ها از کاه، کوه ساخته و اینکه با این تجربه راحت تر می توانه در مواقع حساس تصمیم گیری کنه و بر خودش مسلط باشه و  خون سرد باشه و خیلی چیزهای دیگه که با تجربه به دست میاد. اما انسان می توانه هم نسبت به سختی ها ناسازگارتر بشه وقتی که اینقدر مشکلات بهش فشار بیاره که فرصت نفس کشیدن نداشته باشه و نتوانه مشکلاتش را از اول مدیریت کنه و در اثر مشکلاتی که در زندگی اش پیش میاد ضعیف تر بشه. آدم .قتی که مشکلات اولش را بزرگ کنه و ذهنش را آماده کنه، بقیه مسائل ربز و درشت هم می  رسند و آدم را احاطه می کنند. در این مواقع حتی مشکلات روزانه ای که در هر زندگی پیش میاد ادمو آزار می ده و شاید ادم نتوانه از پس ان ها هم بربیاد.


حالت دوم در هر زندگی می توانه یک وقتی پیش بیاد. من هم مدت ها درگیر همین قصیه بودم. اینقدر زیاد خودم را غرق مشکلاتم کرده بودم، که خارج شدن از اون اوضاع به نظر کار سختی می اومد و دقیقا کارهای ساده و مشکلات روزمره هم برام خیلی بزرگ شده بودند. اما حالا دارم تبدیل حالت می دهم. دارم از یک باتجربه ضعیف که با هر بادی پایه هاش به حرکت درمی آمد تبدیل می شم به یک باتجربه سازگار با مشکلات و با زندگی. حالا زندگی کردن داره برام یک معنی دیگه پیدا می کنه. اصلا همه حداث ریز و درشت را گذاشته ام به حساب روزگار که می خواد مقاومت کنه در برابر خوش بختی من. اما من یک کاری می کنم که روزگار خودش، با دست های خودش خوش بختی را به من تقدیم کنه.



احساس می کنم دیشب زیاد خوابیده ام. البته بینش زیاد بیدار شدم، اما این یک ساعتی که بیشتر خوابیدم، خودش کلی در بدنم انرژی ذخیره کرده. الان نصفه نیمه حاضر شده ام. از این خط سیاه نازکی که پشت چشمم کشیدم خیلی خوشم میاد و تا خودم را در آینه می بینم، یک نگاه عمیق به آن خط می اندازم. می گفتم، نصفه نیمه حاضر شده ام، نشستم اینجا که مطبی دیشب را کامل کنم و بقیه شا را بنویسم.


ممنونم به خاطر همه اون انرژی ها که در پست قبل دادید، بابت اون کار که خراب شده بود و الکی این قدر بزرگش کردند. دیروز یک کودک به خانواده مان اضافه شد. و من از صمیم قلب به پدر و مادر این بچه تبریک می گم. امیدوارم همه کسانی که دلشون بچه می خواد به آرزوشون برسند. من هم براشون دعا می کنم. خود من هم خیلی بچه دوست دارم. از خیلی وقت پیش هم اسمش را انتخاب کرده بودم، اما چون مامان خوبی نبودم، اسم بچه را گذاشتم روی خودم!!!!

نظرات ()



صد و پانزده
نویسنده: رها - دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠

زیاد سخت نبود. گرسنگی فشار نیاورد، فقط تشنگی بود که تمام روز همراهم بود. ساعت کارم هنوز تغییر نکرده. ورزش هم نرفتم. صبح البته، نیم ساعتی زیر این آفتاب پیاده روی داشتم. رفته بودم سی دی که دیروز خریدم را عوض کنم. یکی از سی دی ها کار نمی کرد. همان که لازمش داشتم. آقای فروشنده سی دی ام را امتحان کرد و سی دی دو یک پکیج دیگر را به من داد.


یک کار اشتباه انجام داده ام در محل کارم. یک عدد اشتباهی، و ارائه شده در جلسه، و مدیرعاملی که بددهنی کرده و حرف بد زده، و البته من که خودم حضور نداشته ام که جوابگو باشم. خیلی بد شد. البته رییسم در معرض اتهام است، اما من خودم خیلی ناراحتم. اصلا نمی دانم چه طور همچین اشتباهی پیش آمده. یک نفر هم امروز به من گفت که حتمن می خواستی زیرآب رییست را بزنی!!!! نمی دانم در این جور مواقع چه کار باید کرد. تهیه یک گزارش خوب، که بشود در جلسه ای دیگر خودی نشان داد یا نمی دانم چه کار دیگری.


بعد از روزها اخبار را دقیق نگاه کرده ام. روزهای زیادی بود که همه دویست، سیصد آیتم خبرهای گودرم را با یک نگاه سرسری صفر می کنم. اما امروز خواستم که دقیق تر باشم، ببینم دور و برم چه می گذرد، آمنه چه کرده، کی می خواهد در انتخابات شرکت کند و چه کسی نمی خواهد، چه کسی با چه کس دیگری درافتاده، از نروژ باز کسی بوده که وحشیانه مردم را به گلوله ببندد یا عروسی سلطنتی در جایی از جهان برگزار می شود یا نه ، ... . باید بدانم، بدانم که دور و برم چه می گذرد و در کنارش بخوانم، از تاریخی که شاید چند دهه بیشتر از آن نگذشته و بروم به عقب تر، به زمان های دورتر. هر چه بیشتر بدانم برایم بهتر است. البته چیزهای دیگری هم باید یاد بگیرم. فکر می کنم که خیلی کار دارم، و البته برعکس همیشه فکر نمی کنم که وقت کمی دارم و از تنگی وقت نمی نالم.

نظرات ()



صد و چهارده
نویسنده: رها - یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠

صبح از سر کارم نشسته ام و دارم وبلاگم را می نویسم. فایل مطالبم همراهم نبود، یک صفحه سفید ورد را باز کرده ام و نوشته ام. بعد از تمام شدن مطلب و انتشار در وبلاگ، می خواستم مطلبم را دیگه ذخیره نکنم. با این حال، گفتم حالا بد هم نیست اگر ذخیره اش کنم. با نام صد و سیزده مطلبم را روی فلشم ذخیره کردم، چون کامپیوترها کنترل می شوند و اعتباری نیست مطلب خصوصی یا هر چیزی را روی آن ذخیره کنیم. از شانس ما، امروز رییسمان هم بعد از برگشتن از جلسه هزار و یک کار داشت و ما همه اش داشتیم براش کار اماده می کردیم و با فلش می بردیم. یک بار اومد و گفت که ببینم چی برام داری دیگه!! و شروع کرد به خواندن عنوان فایل ها و باز کردن بعضی ها. بعد هم یکی از جداولی که می خواست همراهم نبود. گفت که برم و روی کامپیوترم پیدایش کنم. گفتم فلشم را بدهید. گفت تا تو ببینی که جدول را داری یا نه من ببینم فایل های کامپیوترت با فایل های نهایی من می خواند یا نه!! من هم همه اش دلم شور می زد که نکنه  فایل مورد نظر را باز کنه و بخوانه هر چیزی را که برایم خصوصیه. به هر حال، به خیر گذشت ... .


صبح رفتم بیرون. چند تا کار خیلی مهم داشتم. مهم ترینش پرداخت پول برای اشتراک اینترنتم بود! و دو سه تا کار بانکی دیگه در چند تا بانک مختلف. یعنی پول اینترنتم را باید در بانک صادرات انجام می دادم. نقد کردن یک چک را در بانک ملی، و واریز به یک حساب را از بانک تجارت. اما خوب شد، یک شرکت کامپیوتری کار داشتم که نرم افزارهای تخصصی ام را می فروشه. رفتم همانجا هم بانک، هم سی دی را تهیه کردم. باید با نرم افزار سدم را برای پانزدهم طراحی کنم ، و البته با یکی از نرم افزارهای دیگر این مجموعه می خوام مقاله ای کار کنم.


این روزها به واسطه روحیه خوبم، اعتماد به نفسم هم بیشتر شده. دارم سعی می کنم که از این فرصت استفاده کنم و پایه های این روحیه خوبم را محکم کنم.  می خوام از این روزها، توشه ای بردارم که دائمی باشه. واقعیت اینه که از اون روزهای افسرده خسته شدم و نمی خوام که دیگه برگرده. فکر می کنم که بتوانم.



نظرات ()



صد و سیزده
نویسنده: رها - یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠


چقدر این جا برایت غریبه است، وقتی می آیی و می بینی که همان مطلب دو روز قبل دارد خودنمایی می کند. هیچ کامنتی هم وجود ندارد، که صبح ها که می آمدی با دیدن آن عدد قرمز، گاهی تعجب می کردی، 8، 9، 10، 11، ... . و دیروزت، که گزارشی درباره اش ندادی، که همه اش را کار کرده ای، تمرکز کرده ای، و اینترنت درست و حسابی هم نداشته ای، نه آن قدر که بتوانی با دل سیر و خیال راحت وبلاگ های مختلف را باز کنی و صفحات گوناگون را زیر و رو کنی و از دنیای اطرافت سر در بیاوری.


صفحه ورد را باز می کنم. طبق عادت همیشگی ام، فونتش را انتخاب می کنم ، بی میترا. و سایزش را هم چهارده می کنم. دکمه جاستیفای را هم فشار می دهم تا اول و آخر همه خط هایم مساوی شوند. و بعد شروع می کنم به نوشتن.


جدی که تمرکز کردن چه لذنی دارد. که تمام توجهم را داده بودم به اعدادی که در جدول اکسل ام ردیف شده بودند و سعی می کردم از بین این همه داده، ( چند هزار داده بگویم خوب است؟) مناسب ترین ها را انتخاب کنم، که برای یک روزم اعداد نسبتا کاملی داشته باشم، که بتوانم همه را با هم جمع بزنم، که داده های گمم را بتوانم تخمین بزنم، که بتوانم یک روند معقول بین این همه پیدا کنم، که یک روز را که دربیاورم نمونه ای می شود برای روزهای دیگر و دیگر می توانم عددسازی کنم، .... . راستش لذت داشت برایم، شاید آن نتیجه ای که آخر گرفتم کامم را شیرین کرد، که این اعداد یک ماهی می شود که جلوی چشمانم رژه می روند و من از ترس نتوانستن به آن ها دست نمی زدم و هر بار فقط مقداری نگاهشان می کردم و بعد آن ها را به کناری می انداختم که "فعلا به آن ها فکر نمی کنم، باشد برای بعد". که تکیه کلام اسکارلت اوهارا بود در بر باد رفته. و راستی که من چقدر جذب آن چهره نه چندان خوب اسکارلت بودم ( می گویم نه چندان خوب، چون می دانم خیلی ها دوستش ندارند)، همان وقت ها که خواندمش. وقتی که بار اول خواندمش، چندین سال پیش، با حذف بعضی قسمت های شخصیتش، که البته قسمت های عمده شخصیتش بود، دوستش داشتم. اما بعد از سال ها، روزی دوباره به سر وقت کتاب رفتم و همه اش را خواندم و دیدم بیشتر از چیزی که فکر می کردم، اسکارلت اوهارا را دوست دارم، خودش را و شخصیتش را، شاید بیش تر از چیزی که فکر می کردم به من شبیه بود.


 دیروز که رفتم خانه، یادم آمد که اشترک اینترنتم را تمدید نکرده ام. چک کردم و دیدم که 20 مگ اینترنت بیشتر ندارم، و البته چقدر این بیست مگ با برکت بود. دقیقا تا آخرین لحظه ای که می خواستم بخوابم، توانستم از ان استفاده کنم. البته این خیلی بد است، آن هم برای آدمی که روز و شبش را با اینترنت می گذراند، که بیاید و بگوید که "یادش رفته" پول اینترنتش را پرداخت کند! اما من واقعا یادم رفته بود. صبح که این جا جلسه بود، و من برای به هم خوردن جلسه بازدید استادم کمی ناراحت شده بودم. فکر کن که به استادت گفته باشی بیاید، بعد زنگ بزنی و بگی که استاد جان، باشد برای بعد! البته همان روز هم برای استادم قطعی اش نکرده بودم، و به او گفته بودم که اگر جلسه ای نباشد قرار را قطعی می کنم. با این حال او روی حرفم ظاهرا حساب کرده بود و قرار را قطعی شده می دانست، و البته این جلسه را هم یک روز قبل اعلام کرده بودند.
امروز، ظاهرا خوبم. شاید خوب تر از صبح های روزهای قبل. انرژی دارم و توان، برای گذراندن یک روز، هر چند پر از پستی و بلندی و پر از اتفاق های گوناگون. امروز می خواهم کمی از کارهای عقب افتاده ام را هم انجام دهم. بالاخره خودمان باید اولین کسی باشیم که از شرایط خودمان سوء استفاده می کنیم ....  

نظرات ()



صد و دوازده
نویسنده: رها - جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠

امروز همش خوابیده باشم، خوبه؟! رسما ساعت 8 بیدار شدم، اما به طور غیر رسمی همش در چرت و خواب به سر می بردم. بلند شدم، لباس پوشیدم، خواهرم را رساندم به کلاس موسیقی اش، برگشتم، صبحانه خوردم کمی. رفتم بالا، توی اتاقم. همش در حال دراز کشیده بودم. لپ تاپ در بغل، یا کتاب روی پا، مشغول خواندن و نوشتن و دیدن. وسطش هم گاهی پلک هام روی هم می افتاد و چشمانم لحظاتی بسته می شد. همین طوری گذراندم. چای می خوردم، در تخت، کتاب می خواندم، فکر می کردم، آهنگ های آرام کوش می دادم. لذتی داشت. نه دست زدم به اتاقم، که جمعش کنم و تمیزش کنم، نه کاری انجام دادم (می دونم که نزدیک پانزدهم که بشه و تحویا پروژه باز استرس بهم وارد می شه!).


بعدش نشستم و یک نامه عاشقانه نوشتم. غرق در رویاهام بودم و به "او" نامه نوشتم. عاشقانه نوشتن را دوست دارم. اصلا شاید بنشینم و نامه بنویسم. فکر کنم بتونم. حس هایم دارند عوض می شوند. نمی دانم چه اتفاقی افتاده.


بعد هم خوابی دیدم. خواب دیدم که دوستی به طور سرزده به دیدنم اومده. و من نگران اتاق به هم ریخته ام بودم. که اگر ببینه، آبرویی برام نمی مونه. که چرا حالا اومده، این قدر سر زده، و چرا اصرار داره که همه جا را ببینه. دوستم اومد. همه جا را دید و وقتی به اتاقم وارد شد، اتاقم مرتب و تمیز بود. اصلا آبروم نرفت. دوستم هم راضی بود، از دیدن اتاقم.


"عاصی" می بینم. این بار نسبتا حواسم به فیلم هست. هر چند خواهرم، سر به سرم می گذاره و می پرسه که فیلم چی شد، که براش تعریف کنم. چه کنم دیگه! همه معتقدند که اینجا هستم و نیستم. کاری نمیشه کرد. واقعا هم هستم ولی نیستم.

نظرات ()



صد و یازده
نویسنده: رها - پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠

برعکس بعضی روزها که هر چه صبر می کنی به شب نمی رسه ( که البته من عاشق این روزهای طولانی ام)، امروز خیلی زود گذشت. نفهمیدیم چه شد که دیدیم عصر شده و ما پشت فرمان ماشین، پیش می ریم به سوی کلاس متلبمان که آخرین جلسه اش بود.


صبح از خواب سنگینی بیدار شدیم و دو لقمه نان و پنیر خوردیم و راهی ورزش شدیم. این روزها کم غذا شده ام. هیچ وقت سابقه نداشته من از شام بگذرم، یا مثلا رعایت کنم و کمتر شام بخورم. هر وقت کم شام می خوردم، شب خوابم نمی برد و از صدای غرغر این شکم بی جنبه مجبور می شدم که بروم و چیزی بخورم. یا از قبلترش پیش بینی می کردم و شام درست و حسابی می خوردم. اما این روزها شام که تقریبا نمی خورم، و شکمم هم هیچ اعتراضی نمی کنه و راضیه به همان چند لقمه. عسرانه هم که تقریبا از لیست نوبت های غذای روزانه ام حذف شده و فقط به خوردن یک لیوان یا دو لیوان چای شیرین اکتفا می کنم. ناهار هم کم، صبحانه هم که همیشه کم می خوردم. تازه جالبه که با این وجود، بابا که دیشب بعد از ده روز از سفر برگشته، به من گفت که چاق شده ام (یعنی وزن اضافه کرده ام).


داشتم ورزش را می گفتم. بعد از خوردن کمی صبحانه رفتم باشگاه. هنوز هیچ کس نیامده بود. امکاناتی هست، گذاشته اند، باشگاه تقریبا اختصاصی و نسبتا خوب، اما هیچ کس نمیاد و استفاده نمی کنه. تا لباس عوض کردم و شروع کردم به گرم کردن، مربی اومد. بعد هم دوستم اومد. و بعد یکی دو نفر دیگه. ورزش خوبی بود. نسبتا سنگین. در جمع حدودا 150 کالری سوزاندم. بعد هم سونا و امدم خانه.


فکر کنم یکی از بهترین کارهایی که این روزها شروع کرده ام همین ورزش کردنه. خیلی در روحیه ام تاثیر گذاشته. وقتی از ورزش بر می گردم، شادم و به همه می خندم. حتی به اون ها که سعی می کنم بهشان بفهمانم که مشکلی هست و من ناراحتی دارم. همین چند ساعتی که در باشگاه به دیگران نگاه می کنم، یا خودم را در دیوارهای سراسر آینه تماشا می کنم، یا به فضولی های مربی گوش می دهم که می خواد از همه چیز سر در بیاره، یا پچ پچ های همکارانی که نمی شناسمشان در گوش همدیگه. همه این ها باعث می شه که از اون فضای ذهنم که پره از فکرهای جورواجور و محاسبات و برنامه ریزی خارج بشم و چند دقیقه ای به مسائل عمومی نگاه کنم و خودم را با اون فضا هماهنگ کنم.


این روزها خوب بوده ام. با وجود مشکلات کوچک و بزرگ، با وجود موانعی که هر روز پیش میاد، با وجود تنهایی ها و استرس ها، با وجود همه این حس های ضد و نقیض، در کل خوب بوده ام. سعی کرده ام از وضعیت موجود، هر چقدر ناراحت کننده و غیرقابل قبول استفاده کنم. سعی کرده ام که خوب باشم و از هر کاهی کوه نسازم. این روزها خواسته ام که از غصه هایم کم کنم و کمتر کاسه "چه کنم" به دست بگیرم. امید مثل یک نقطه کوچک، از اعماق قلبم سر در اورده و داره نورافشانی می کنه. این روزنه مال منه. به من تعلق داره. می خواهم که روزنه امیدم را بزرگ و بزرگ تر کنم. این قدر بزرگ که نورش مثل یک خورشید بشه و بر تمام وجودم بتابه. فقط دلم یم خواد که این وضعیت پایدار بمونه و من کلا تبدیل بشم به همچین دختری، که این روزها هستم.

نظرات ()



صد و ده
نویسنده: رها - پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠

صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

چقدر دلم هوای حافظ کرده. از در ورودی وارد بشم. مسیر مستقیم را طی کنم. از پله های روبرو بالا برم. از پله ها دوباره پایین بیام و به ارامگاه برسم. جلوی قبر زانو بزنم و فاتحه بخونم. و بعد به یکی از ستون ها تکیه بدم. نیت کنم. انگشتم را بکشم به کنار کتاب. با ناخن روی گوشه کتاب حرکت کنم. و صفحه ای را بازکنم. و بعد با اشتیاق شروع کنم به خوندن و جواب نیتم را در لابه لای کلمات جستجو کنم. بعد برم و بنشینم روی یکی از آن طاقچه ها، روبروی آرامگاهش، دیوانش را به دست بگیرم، فاتحه بخونم، شعر بخوانم و نگاه کنم.

×××

چند روز پیش، دو سه روز مانده به تحویل آن پروژه سنگین، روزی دانشگاه بودم و وقتی خواستم برگردم، داخل ماشین نشستم و دستکشم را از داخل کیفم بیرون آوردم. دیدم یکی از دستکش ها آمده. کیفم را زیر و رو کردم برای پیدا کردن لنگه دست کش، نبود که نبود. گفتم چه کنم در این آفتاب سوزان؟! دست کش را دستم کردم، دست چپم. بعد شروع کردم به یک دستی راننگی کردن. آن یکی دست بی دست کش را با احترام روی زانواهیم گذاشته بودم و فقط گاهی که مجبور می شدم برای عوض کردن دنده از ان استفاده می کردم. حالا دیروز که داشتم آن یکی دست کشم را از یکی دیگر از کیف هایم در می آوردم، دیدم که آن لنگه گم شده چسبیده به این جفت دیگه و در کیف دیگه ام جامانده!!!

×××

هنوز هم با دوستم که حرف می زنم، صحبت از هیوا است. هیوا که رفت از میان ما و نماند. هیوا که به وبلاگ هر کدام از دوستانش که می ری، چندین پست آخرشان به اون مربوطه، که همین چند روزه فهمیده اند که رفته. که اینقدر مهربان و پرشور بوده و حتی با وجود بیماری سخت، آن چنان پیام های پرانرژی برای همه از خودش به جا گذاشته و رفته. و برای دوستم هم عزیز بوده. و من هر چه با دوستم حرف می زنم، باز صحبت هیوا پیش میاد و خاطره هاش را می گه و اینقدر می گه که اشک من را هم در میاره. و خودش که هنوز باور نمی کنه. من با هیوا دوست نبودم، تازه می خواستم با این فرشته دوست بشم. اما این روزها اینقدر از هیوا شنیده ام که نتوانستم بی تفاوت رد بشم. در این شب جمعه ای، طلب فاتحه ای می کنم برای این عزیز.

نظرات ()



صد و نه
نویسنده: رها - سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

باز سردرد گرفته ام و نمی دانم چرا. چون معمولا دلیل سر درد هایم را می فهمم. احتمالا به خاطر خواب بعد از ظهر است. به خانه که آمدم، دو ساعت خوابیدم. هیچ کس خانه نبود. من هم طبق معمول دوش گرفتم. بعد گفتم چه کنم، دراز بکشم تا کمی بی خوابی دیشب جبران شود. اما دو ساعت خوابم برد.



در پست قبلی از تنبلی در فشار دادن پایم روی پدال گاز و ترمز نوشتم وقتی که خسته ام. یکی از بچه ها پیام گذاشته بود که بله، شما شیرازی ها معروفید دیگر! اما خب، بعد دیدم که خیلی ها مثل من گاهی تنبلی شان می آید.



امروز به ملاقات استادم هم رفتم. پیش استاد همه چیز خوب پیش رفت. درباره پایان نامه و پیشنهادات خودم و دکتر، با هم حرف زدیم. یک ساعت در دفترش بودم و چون یکی از معاونت های دانشگاه هست، رفته بودم آنجا. منشی اش که آقای بسیار چاقی است، هر بار که می روم خیلی معطل نگه ام می دارد. اما امروز دکتر بیرون از اتاقش بود و وقتی آمد، و من تمام قد جلو اش ایستادم، لبانش به خنده باز شد. استادم به من علاقه ویژه ای دارد، اصلا از روز اول علاقه ویژه ای داشت به من، البته منظورم علاقه ویژه پدرانه است! از همان روز اول که مرا می دید، لبانش به خنده باز می شد و حسابی تحویلم می گرفت و می خواست که برایش حرف بزنم. استاد که آمد، با هم رفتیم به اتاقش و حرف زدیم و حرف زدیم. گفتم که دست دارم موضوع پایان نامه ام نو باشد و بشود از کارهایم مقاله بین المللی هم نوشت. خدا را چه دیدی، معلوم نیست که فردا پس فردا چه اتفاقی بیفتد و یا چه برنامه ریزی هایی برای زندگی ام داشته باشم. آخرش از استادم دعوت کردم که به محل کارم بیاید. استاد هم سریع قبول کرد و گفت برای چهارشنبه خوب است و بعد خودش زود گفت که فردا چهارشنبه است و برای هفته آینده برنامه ریزی کنم.


جلوی تلویزیون می نشینم. کتاب می خوانم یا کار می کنم یا گپ می زنم با دوستانم یا وبلاگ می خوانم یا خبرها را زیر و رو می کنم. تلویزیون هم روشن است و همه مشغول تماشا هستند. از این شبکه به آن شبکه، فیلم، خبر، برنامه، مستند، ورزش، ... . بعد همه میروند و می آیند و هر کسی برنامه خودش را می بیند. من اما اصلا چیزی از برنامه ها نمی بینم و نمی فهمم. در دنیای خودم غوطه ورم. وقتی کسی می پرسد که چه شد یا چه گفت نمی توانم جوابی بدهم. و وقتی به طور اتفاقی یک جمله از برنامه ای را می شنوم باید از اطرافیانم بپرسم که قضیه چه بوده! خواهرم مدام سر به سرم می گذارد که اگر چیزی نمی بینم و نمی شنوم، پس دارم چه نگاه می کنم!

از دوستانم، نگران دو نفرم. یکی را که برایم خیلی عزیز است و دیشب ساعت ها با او حرف زدم. سعی کردم آرامش کنم. اما فکر نکنم خیلی موفق شده باشم. می دانم که باید کمی زمان هم بگذرد. دوست دیگری هم هست، که غصه وجودش را می خورد. و من دوست دارم که آرام باشد، اما حرف حرف خودش است.



فال امروزم این بود:
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن


و گفته که: در میان هم سن و سالان خود به مهربانی و وفاداری و خوبی مشهور شده اید. در انجام هر کاری محکم و استوار عمل می کنید. راز دلت را برای کسی فاش نکن تا کامروا باشی.
فکر می کنم خیلی از واقعیت دور نباشه.

نظرات ()



صد و هشت
نویسنده: رها - دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠

وقتی که اومدم خونه، هزار و یک حرف داشتم برای زدن و درد دل برای گفتن. اما حالا هیچ ندارم. همه حرف هام را به دوستم گفتم. با دوستم خندیدم، گریه کردم و حرف زدم. ما دو دختر هستیم هم سن و سال، هم احساس شاید، خیلی دور و خیلی نزدیک به هم، حتی خیلی شبیه و خیلی متفاوت از هم. و من اینقدر برایش حرف زدم و اون برای من، که حرفی برای نوشتن ندارم.



امروز بعد از دو سه روز نصفه نیمه کار کردن، رفتم سر کار. رییسم اولش حالم را گرفت. یک کار عجله ای داشت و مدام می پرسید که تمام شده یا نه! من هم با یک حرکت خشن (!) اعلام کردم که تمام نشده و باید صبرکنه برای تمام شدن کار! رییسم هم نامردی نکرد، رفت جلسه و برگشت و وقتی که کار را دید، شروع کرد به ایراد گرفتن. از میزان مصرفی که تخمین زده بودم، ایراد می گرفت تا پیش بینی هام و ضخامت خطوط گرف هام یا رنگ نوشته ها و این که چرا فلان کادر یک میلی متر بالاتر نیست یا پایین تر و ... . و من دیگه نمی توانستم اعتراض کنم، و مجبور بودم تحمل کنم حرف هاش را. البته درآخر، گفت که من را به عنوان جانشین خودش معرفی کرده و از این به بعد حق امضاء دارم و بچه ها باید با من هماهنگ باشند.



وقتی که خیلی خسته ام، حوصله رانندگی ندارم. حوصله این که پایم را روی گاز فشار بدم ندارم. همین طوری پایم را می گذارم روی پدال، ماشین را روی لاین کنار یا لاین دوم نگه می دارم، تا خودش بره جلو. یک دستم را می گذارم روی زانویم و دست دیگرم را روی فرمان نگه می دارم تا اگر لازم شد با صرف کمترین انرژی به فرمان حرکتی بدهم و بچرخانمش. اما همانقدر که توان فشار پایم روی گاز را ندارم، نمی توانم ترمز را هم فشار بدم. خدا نکنه این جور مواقع، ماشینی با سرعتی کمتر از سرعت من حرکت کنه و من بهش برسم. تازه اگر لاین های کناری هم ماشین در حال عبور باشه و من راهی نداشته باشم به جز اینکه پایم را روی ترمز بگذارم که هیچ! این جور مواقع دوست دارم، همه ماشین ها و جاده در اختیارم باشند و اصلا چه بهتر که هیچ ماشینی در خیابان رد نشه و مسیرم را به راحتی و بی دردسر طی کنم! چشمک


نظرات ()



صد و هفت- سدمان را طراحی کردیم و برگشتیم ...
نویسنده: رها - یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠

.... و من عاشق این اتفاقات کوچک و بزرگ زندگی هستم، حتی اگر خیلی مثبت نباشند، حتی اگر سخت باشند، حتی اگر صبر بخواهند و تلاش و زحمت و ایثار و فداکاری.


تازه برگشته ام. سدمان را طراحی کردیم، خودش را که نه. سازه های جانبی اش را طراحی کردیم. سدمان را پانزدهم باید تحویل یک استاد دیگر بدهیم. در طراحی اش کمی تقلب که کردیم، کلی هم عددسازی به هر حال! اما این هم گروهی مان چنان زمین و آسمان را به هم می دوخت که استاد سوالی برایش پیش نمی آمد. پیش هم می آمد، هم گروهی مان باز جواب را در آستین داشت و چیزی برایش می ساخت. می دانستیم که باید خوب دفاع کنیم، چون مطمئنا استاد به طراحی هایمان نگاه هم نمی اندازد. هر جا را که استاد می پرسید و ما جا انداخته بودیم، هم گروهی مان سریع عددی می ساخت و می گفت. از قبل به من هم گفته بود که وسط حرف همدیگر بپریم تا بحث قطع شود. من در این زمینه همکاری های لازم را ارائه دادم. چون اصلا نمی توانستم از خودم عدد بسازم.


استاد هم البته حالش خوب بود. شوخی می کرد و می دانست که اوضاعمان چه طور است. استاد از رضایتمان از کلاس پرسید. و این که در طول ترم چه یاد گرفته ایم. هر کسی هم سعی می کرد خودش را به استاد نزدیک تر نشان دهد و شیرین بازی از خودش درآورد! خودمان را نمی گوییم ها، بقیه را می گوییم.


امروز دوم بود. باورم نمیشود که مرداد رسیده. چقدر زود گذشت. از فکر کردن به زمان عصبی می شوم. کاش زمان کمی می ایستاد تا کارهایمان را راست و ریس کنیم و بعد ادامه پیدا می کرد. این کار که تمام شد. باید حواسم به زمان بیشتر باشد، حتی به ساعت ها، حتی به دقیقه ها.



پی نوشت 1- از مخابرات برایمان فال حافظ آمده که " رواق منظر چشم من آشیانه توست/ کرم نما و فرود آ ، که خانه خانه توست". و برایمان تفسیر کرده که آنقدر خوش شانسم که گویی تمام کائنات و هر چه روی زمین است در اختیارم قرار گرفته است. رحمت خداوند همیشه یار و مددکارم بوده است. و اینکه شکر نعمت های خداوند را به جا آورم که آینده بسیار روشنی دارم. عجب لطفی نموده اند این مخابرات و حسابی روحیه داده اند به ما.


پی نوشت 2- اینقدر به یکی از دوستانمان خندیدیم که همه اش غلط املایی دارد که خودمان هم گرفتار شدیم. یک ساعتی طول کشید تا این مطلب را نوشتیم و ویرایش کردیم. حالا باز هم اگر غلط املایی دارد لطفا به ما نخندید. ما هم دیگر به دوستمان نمی خندیم!


ادامه مطلب ...
نظرات ()



صد و شش
نویسنده: رها - شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠

تو غارت گر عقل و هوشی
به آزار جانم چه کوشی
چو نی دارم در جان خروشی


چه خواهم از تو جز نگاهی
چه خواهی از جانم، چه خواهی
ندارم جز عشقت گناهی
ندارم جز عشقت گناهی


سالار عقیلی گوش می دهم. عاشق صدایش هستم و اجرایش. آرشیوش از روی لپ تاپم پاک شده. امروز فهمیدم. وقتی که دلم هوایش را کرده بود و غرق در دریای اعداد و ارقام می خواستم روحی تازه کنم. تنها همین آهنگش را داشتم، آن را هم دو سه روز پیش اتفاقی از تلویزیون پخش می کرد و ضبطش کردم. پروژه که تمام شود، می روم به دنبال تهیه آثارش. این طور بهتر است. دانلود کردن و ذخیره کردن روی کامپیوتر همین می شود.


پروژه ام تمامی ندارد. هر چه با اعداد سر و کله زده ام، هنوز به نتیجه دلخواه نرسیده ام. سدم ارتفاعش صد و چهل، پنجاه متر است، نمی شود که آب با ارتفاع سیصد متر از روی سرریزش عبور کند! اما جداول و گراف ها این جواب را می دهند. هر چقدر هم که با اعداد بازی کرده ام، هنوز جواب نگرفته ام. اما می گویند که دارم به جواب می رسم!


صبح دوستی مهمانم شده بود. از من خواست که ماجرایم را برایش تعریف کنم. هیچ وقت داستانم را برای کسی بازگو نکرده ام. کامل نگفته ام. هر کسی چیزی می داند، از ابتدا در جریان بوده. برایم سخت است حرف زدن درباره اش. اما برای دوستم گفتم. با بغض شروع کردم به تعریف کردن. بعدش اشکم در امد. اما باز هم گفتم و ادامه دادم. بعد از دو سه ساعت حرف زدن، مثل این بود که بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده. آرام شده بودم. نه از اشک خبری بود و نه از دل تنگی و افکار منفی. حتی دوستم زیاد حرفی نزد. بیشتر من حرف زدم و تعریف کردم. من می گفتم و او گوش می داد. باعث شد که حالم خوب شود.


این روزها افکار منفی ام کم شده. کلا خیلی بهتر شده ام. امیدی در دلم هست که از دست داده بودمش. و ایمانی پیدا کرده ام که فراموشش کرده بودم. ناشکری می کردم، بدی ها را می دیدم و زشتی ها را. البته مدتی هست دارم سعی می کنم که خودم را و احساساتم را اصلاح کنم. اما همیشه اتفاقاتی که در اطراف آدم می افتد، او را به جلو می راند یا کمی از مسیر عقب می اندازد. و من عاشق این اتفاقات کوچک و بزرگ زندگی ام هستم، حتی اگر خیلی مثبت نباشند ... .

نظرات ()



صد و پنج
نویسنده: رها - جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠

بدنم از ورزش سنگین دیروز درد می کنه. خودم به مربی گفتم که می خوام سنگین تر ورزش کنم. با بیشتر دویدن مشکلی نداشتم، بدنم عادت داره به راه رفتن های زیاد و طولانی و دویدن های گاه و بی گاه روی تردمیل. اما دستانم ضعیفند. این بازوهای لاغر با بلند کردن وزنه سه کیلویی می لرزیدند و الان شانه ها و دستهام درد می کنند.


چند صفحه کپی داشتم، کمی توضیحات درباره طراحی سازه های یکی از سدهای ایران. در واقع باید طراحی اش کنیم و تا روز یکشنبه پروژه مان را تحویل بدیم. و چون وقت نداشتیم، دادم بیرون برای تایپ. دیروز که رفتم فایل تایپ شده را تحویل بگیرم، می گه یازده هزار تومان شده. نگاهش که می کنی، شانزده هفده صفحه کپی را کرده سی صفحه! با سایز 16 تایپ کرده، حاشیه هایش هم حدود سه چهار سانتیمتر گذاشته و فاصله خط ها یک و نیم! خیلی حرص خوردم. من هیچ وقت چیزی را نمی دادم بیرون برای تایپ. همیشه خودم همه کارهام را انجام می دم. این بار به پیشنهاد هم گروهی ام این کار را کردم. بعد دیدم هنوز همان قدر دیگه داریم برای تایپ. به خواهر کوچکم گفتم و گفت همان قبلی ها را هم می دادی به من که برایتان امده کنم. خلاصه بقیه اش را دادم به خواهر جان و اون هم دو سه ساعته تمامش کرد! یعنی من بگم چقدر خوش حال شدم! آدم گاهی از چه چیزهای کوچکی خوش حال می شه و البته از چه چیزهای کوچک و بی اهمیتی ناراحت.

نظرات ()



صد و چهار
نویسنده: رها - چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠

سرم که درد بگیره، دمای بدنم هم بالا بره و با خوردن مقدار کمی آب احساس سنگینی کنم، می فهمم که باید سردرد را کنترل کنم. که اگه ادامه پیدا کنه کارم به جاهای باریک می کشه. قرص را همین اول کار بخورم بهتره، که اگه دیر بشه اثری نداره.



روزم را به خوبی سپری کردم. همه موانع کوچک و بزرگی که می توانست جلوی راهم قرار بگیره و نگرانی هایی که از صبح داشتم، خودشون برطرف شدند و اجازه خودنمایی پیدا نکردند. واقعا بعضی چیزها برام عجیب بود. فکر می کردم حوادثی پیش بیاد و نگرانی هایی داشتم، اما همه چیز خوب پیش رفت.



صبح می روم باشگاه. نمیشه که یک جلسه برم و چند جلسه نرم! یکی از دوستانم، عاطفه، بهم توصیه کرده بود که اینقدر کار نکنم و به تفریح بگذرانم. فکر کنم منظورش این بود که باید تعادل برقرار کنم بین کار و تفریحم. حرفش باعث شد که فکر کنم و ببینم چه راهی وجود داره. امروز مقاله ای هم ترجمه می کردم که می گفت از بچگی بهمان القاء کرده اند که " کار زیاد تا به حال هیچ کسی را نکشته"  ، اما خودش این موضوع را رد می کرد و می گفت بهتره که آدم وقت بیشتری را به تفریحش اختصاص بده. اما من فکر می کنم که آدم به کار کردن زنده است و البته وقتی که به کاری که انجام می دی ( منظورم از کار فقط شغل نیست، هر کاری که انجام می دهیم مثل درس خواندن، آشپزی کردن، خانه داری، یاد گرفتن چیزی، خواندن کتابی و ... ) علاقه داشته باشی، اون کار هم برات تفریح میشه. و البته در هر کاری انگیزه هایی هم وجود داره برای ادامه دادن کار. چیزهایی هست که تشویقت می کنه به ادامه دادن و تا آخر رفتن. و خب هر کاری در بین راه ممکنه خستگی داشته باشه، اوضاع اونطوری که فکر می کنی پیش نره و کم و زیاد داشته باشه و این چیزها باعث بشه که کمی از انگیزه ادم کم بشه یا دستخوش فراز و نشیب بشه.


درباره خودم، فکر می کنم که نیاز به تغییر دارم در زندگی ام. این تغییر برایم می توانه موقتا کم کردن کارهام باشه، اما مطمئنم که به زودی باز هم سر خودم را شلوغ خواهم کرد. عادت دارم که همیشه به کاری مشغول باشم.

نظرات ()



صد و سه
نویسنده: رها - سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠

"ساختمان پزشکان" را خیلی کم دیده ام. بهتر است بگویم تنها قسمتی که کامل دیدم، همین قسمت آخر بوده. جدا بعضی قسمت هایش هم جالب بود و خیلی خندیدم. آن قسمتش برایم جالب بود که موبایل در حال فیلم برداری جامانده بود و فیلم می گرفت و افراد مختلفی در خانه رفت و آمد می کردند. و بعد هر کسی رد می شد یا خطایی ازش سر می زد، شروع می کرد به توجیه کردن و توضیح دادن و ... .


فکر می کردم اگر روزی دوربینی در جایی بگذارند، مثلا در پذیرایی خانه یا اتاقم در محل کار، کاری ازم سر خواهد زد که نخواهم کسی بداند؟ به هر دلیلی، احتمالش زیاد است. ممکن است مثلا فیلم ببینم یا کتاب بخوانم، اما بخواهم وانمود کنم که درس می خوانم. یا مثلا بخوابم و نخواهم که دیگران بدانند. یا در محل کارم، درس بخوانم، یا وبلاگم را باز کنم و نخواهم کسی بداند. کارهای زیادی وجود خواهد داشت که احتمالا از رو شدنشان خوش حال نخواهم شد. اما کارهایی نیستند که مجبور شوم به خاطرشان به طور جدی زیر سوال بروم یا مجبور به جوابگویی شوم. و از همه مهم تر، مطمئنم که کارهایم برای دیگران بد نمی شود.


اما در کل، اصلا خوشم نمی آید همچین اتفاقی بیفتد. واقعا می خواهم که حریم زندگی ام محافظت شده باقی بماند.

 

فرا خوان نویسندگی در بخش اجتماعی مجلۀ «مه یار»

نشریۀ ویژۀ جوانان و در دست انتشار


نظرات ()



صد و دو
نویسنده: رها - سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠

ما عادت نداریم که نیمه شب مهمان داشته باشیم اما مهمانانمان گاهی عادت دارند که نیمه شب به مهمانی بیایند. ساعت 11 شب در جوار مادرمان نشسته ام و می خواهیم کم کم شروع کنیم به نوشتن پستی برای وبلاگمان و توضیح دهیم که آن مطلب صبح را که نوشتیم، منظورمان این نبود که حالمان بد است و اتفاقا خیلی هم خوبیم. فقط نمی توانیم کارهایمان را جمع و جور کنیم. تازه اگر هم می گویید 11 شب نیمه شب نیست، باید بگویم که برای ما هست!


خلاصه نشسته بودیم که زنگ در را زدند و دیدیم تعداد نسبتا زیادی مهمان داریم. البته از نظر تعداد آنچنان زیاد نبودند اما کیفیتشان زیاد بود! مهمانمان دخترعمویی بود که فکر می کنم از مادرمان و چه بسا پدرمان هم بزرگتر است و ما در عمر بیست و چند ساله مان شاید چند بار هم ندیدیمش. با شوهرش آمده بود و دو تا از پسرها و عروس هایش و یک نوه کوچک شیرین. تازه پدرمان هم که نبود و رفته بود سفر. به هر حال مهمان ها نشستند. ما هم نشستیم. بچه هایشان هم که زود صمیمی شده بودند. و ما مثل این جور وقت ها می گفتیم که چرا این فامیل ها را این قدر دیر پیدا می کنیم.


ما هم که از عصرش همین طور توی ذهنمان به این فکر می کردیم که چه بهانه ای جور کنیم و امروز به اداره نرویم، و این بهانه جور شد. دیر که بخوابی نمی توانی صبح سرحال بیدار شوی. پس کلا نمی رویم و می نشینیم به پروژه هایمان با خیال راحت سر و سامان دهیم. کارهامان را هم سر و سامان که دهیم دیگر نمی آییم اینجا پست غمگین بگذاریم و دوستانمان را نگران کنیم!



دیروز باشگاه هم رفته ایم و ورزش سبکی انجام داده ایم. کلا روحیه مان خیلی خوب است. البته محیا، فکرهایمان هنوز زیاد است. می دانی که .... .


و در پایان خواستیم دعوتتان کنیم به وبلاگ دوستمان:


فرا خوان نویسندگی در بخش اجتماعی مجلۀ «مه یار»
نشریۀ ویژۀ جوانان و در دست انتشار
قالب:
گفتگو با جوانان با شغل‌های مختلف (در فضای مشترک یا جدا)؛
گفتگوی کوتاه با نویسنده یا ناشر کتاب مرتبط با موضوع و نیز چند خواننده؛
خاطره و اتفاق درس‌آموز؛
طنز؛
و ... .

نظرات ()



صد و یک- آشفتگی های روحم ...
نویسنده: رها - دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠

از دست خودم عصبانی ام. اما سعی می کنم به جای انرژی منفی دادن، به دنبال راه حل بگردم. روز بدی نداشته ام، خوب بوده تا حالا که وسط روز است. اما ساعت ها نشسته ام پشت کامپیوتر و چشم دوخته ام به صفحه و کار کرده ام، و هنوز کاری از پیش نبرده ام. تمرکزم کم شده، خیلی کم. هنوز یک کار را تمام نکرده ام که بتوانم تحویلش بدهم و بگویم که فلان کار تمام شده و خیال خودم را راحت کنم. هرچند حجم کار زیاد است. اما خب، من هم زیاد دست دست می کنم. به قول رییسم، می خواهم بهترین کار را تحویلش بدهم و رییسم می خواهد فقط کاری دستش باشد.


نمی دانم برای نظم دادن به ذهنم چه کار باید کنم. البته فرصتی دست داد و از دست رفت. و من هم دیر جنبیدم. مثل تمام این دو سالی که از حرکت کردن ترسیده ام. انگار وزنه ای، به پایم بسته شده و مرا از رفتن باز می دارد.  و این وزنه در نگاه اول "ترس" است. و جالب این است که از "ترس" هم می ترسم.


اما جدا می خواهم که نترسم. از این وضع خسته شده ام. دلم می خواهد که همه حصارها را از بین ببرم. می دانم که باید خودم شروع کنم. قدم های اول را باید خودم بردارم تا شاید بعد کسی راه را نشانم دهد. شاید هم در کل نباید منتظر کمک کسی بمانم.



فعلا این ها باشد، تا دوباره برگردم. از این حرف ها غصه را بو نکشید لطفا! من خوبم و این ها حرف های منفی نبودند. فقط شدیدا ذهنم درگیر یک سری فکرها و ابهامات است. و باید آرام باشم و ساکت. برمی گردم ....

نظرات ()



صد- شماره یادداشت هایم سه رقمی می شود ...
نویسنده: رها - یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠

شب خوب خوابیده ام، آرام. مثل یک کودک. می دانم که خواب دیده ام، حتی می دانم که خواب های زیادی دیده ام. اما یادم نمی آید که چه بوده و چه شده. تنها خوابی که به خاطرم است، صحنه قرار دیروز با باباست. از پله های پل عابر پیاده بالا آمدم، از عرض خیابان رد شدم و باز از پله ها پایین آمدم. نگاهی به کناره خیابان انداختم که ببینم بابا رسیده یا نه و چون نرسیده بود، سینه دیوار، زیر سایه نسبتا خنک درختی، ایستادم و به خیابان چشم دوختم تا آن رخش سفید را از دور ببینم و به سوی بابا بشتابم. همه این صحنه هم اتفاق اقتاده بود و برایم تکراری بود.


بیدار شدنم هم با آرامش بوده. چشمانم را گشوده ام. قبل از اینکه به ساعت نگاه کنم، می دانستم که ساعت هشت است. به ساعت نگاه کرده ام و دیده ام که هشت است. بلند شده ام. لباس خواب را عوض کرده ام. صورتی شسته ام. به طبقه پایین رفته ام و مودم را روشن کرده ام.


دیدم که بابا تکان می خورد. می خواست بیدار شود. مامان خواب خواب بود. کمی دست دست کردم تا بابا چشمانش را باز کند. دیدم چشمانش را باز و بسته می کند. با انگشت خطی روی بازویش می کشم. چشم باز می کند و دستش را به طرفم بلند می کند. دستش را می گیرم، داغ است، مثل همیشه، مثل من. از صدای حرف زدنمان مامان هم بیدار می شود. می خواهم بیایم بالا. می گوید که آب چای را بگذارم. کتری را از شیر آب تصفیه پر می کنم و اجاق را روشن می کنم. می آیم بالا، به اتاقم.


لپ تاپم را به برق وصل می کنم. می نشینم روی تخت، به دیوار تکیه می دهم و پاهایم را دراز می کنم. مگی* را روی پاهایم می گذارم. می خواهم بنویسم. یادم می آید که دیشب شخصی منتظر یادداشت صدم وبلاگم بود. و در فایل ورد نوشته هایم می نویسم "صد".



در این صد روز چه بر من گذشت! شاید از روزی که دوباره شروع کردم به نوشتن، دریچه تازه ای را به روی خودم گشودم. به این صد روز که فکر می کنم، خوبی های زیادی به خاطر می آورم و روزها و شب های بدی که داشته ام. اما بدی ها را دلم نمی خواهد مرور کنم و خوبی ها، هنوز حالت راز دارند و نمی خواهم "از پرده برون آیند". هنوز مسائلی هست که حتی خود من در برابرشان غریبه ام پس دیگران هم هستند. اصلا چرا درباره این صد روز حرف بزنم، حالا که هیچ نمی توانم بگویم. بگذارید صد یادداشت دیگر که گذشت، بعد درباره اش حرف خواهیم زد.

 

پی نوشت- راستی کسی که اولین پیام را بگذارد، هزارمین پیام وبلاگم را هم ثبت کرده. مژه

نظرات ()



نود و نه
نویسنده: رها - جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠

روزهایی که بیایند، راهی در پیش خواهم گرفت که برایم به درستی روشن نیست. روشن هست و نیست. مبهم است. تغییری اساسی است احتمالا. خیالم از این جهت راحت است که شخصی هست که مراقب است و هدایتم می کند. گاهی با اطمینان به جلو نگاه می کنم، گاهی با تردید. گاهی با اشتیاق به پیش رویم فکر می کنم و بی قرارم که روزهای آینده بیاید و گاهی استرس سراسر وجودم را می گیرد. می دانم فردا که بیاید و صبح از خواب برخیزم، قسمت زیادی از تردیدم برطرف خواهد شد.

 

توی وبلاگ گیلاسی دیدم که جشن تولد پرشین بلاگ بوده و گیلاسی هم گویا برنده وبلاگ منتخب بانوان شده. دو سال پیش که مسابقه مشابهی برگزار شد و قرار بود پنجاه وبلاگ برتر معرفی بشوند، وبلاگ قبلی ام رتبه آورد. حدودهای چهل شده بودم. بعد دوست عزیزم توی مراسم شرکت کرد و لوح من را هم گرفت. پارسال که رفته بودم تهران، دوستم را دیدم و لوح را بهم داد. این بود خاطره ما از مسابقات وبلاگ نویسی و جشن تولد پرشین بلاگ.



پی نوشت- ... تمرکز ...

بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند. آنها میگویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا میخواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب میکند.
....

نظرات ()



نود و هشت
نویسنده: رها - جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠

جمعمان جوان بود، پنج جوان بالای بیست سال و یک دختربچه یازده دوازده ساله و کودکی 6 ساله. چقدر آدم آنجا بود و چقدر بچه. صحبت کنان، شوخی کنان، خنده کنان از پله های سنگی و شیب های سیمانی بالا می رفتیم و صدای خنده هایمان بلند بود. به غرفه ها نگاه می کردیم و منتظر سوژه که چیزی برای خنده از آن پیدا کنیم. روبروی غول بی شاخ و دم و پشمالویی که دهانش را باز و بسته می کرد تا توپ های کوچکی را داخل دهانش بیندازند ایستاده بودیم و کودک شش ساله مان با ترس و تعجب به این غول چشم دوخته بود و کمی ترسیده بود و ما از زشتی اش خنده مان گرفته بود. همه چیز برای ما خاطره هایی را زنده می کرد از گذشته هایی که با هم تجربه کرده بودیم و بزرگ شده بودیم، برای دخترک اشتیاق به سوار شدن بر وسیله های شهر بازی و برای کودکمان تعجب و ترس.

 

دیشب بعد از مدت ها از خانه بیرون رفتم، به قصد تفریح و گشتن. خیلی حرف زدیم. خیلی خندیدیم. خیلی خوش گذشت. خیلی آدم دیدیم، بچه. خیلی ماشین دیدیم. شام خوردیم. راه رفتیم. بیشتر حرف زدیم. شوخی کردیم. سوار یک کشتی شدیم به چه بزرگی که چقدر به آسمان می رفت و چقدر جیغ زدیم از تصور این که نکند بیفتیم! و پسر بچه تپل بامزه ای که روبرویمان نشسته بود و اینقدر ترسیده بود که داد می زد غ.لط کرده و حتی وصیت می کرد که از دوستش چه گرفته و خدا ببخشدش و از همان بالا اصرار به صاحب دستگاه که خاموشش کند و ما چه ترس خودمان را فراموش کرده بودیم و از شدت خنده اشک از چشمانمان سرازیر شده بود. ... خوش گذشت ...



توی گرما نشسته ام در اتاقم. هنوز دست به کار نشده ام برای انجام کارهای روزانه و برنامه های امروز. آن بیرون، دو خانه آن طرف تر، دارند پی یک ساختمانی را می ریزند، چند روزی هست که خانه را خراب کرده اند برای ساختن ساختمان نمی دانم چند طبقه، و من از شدت سر و صدا و گرد و خاک پنجره اتاقم را کیپ کرده ام. اخبار دیروز را در گودرم خوانده ام، گودر وبلاگم را باز کردم و دیدم نه تایی از وبلاگ های دوستانم به روز شده است که باید به آن ها سر بزنم. سه کار را باید امروز انجام بدهم. طراحی سرریز سدم، تمرین یکی از درس هایم و قسمتی از کار اداره که به خانه آورده ام. از امروز به خودم اجازه خواهم داد که کتاب بخوانم. به جای کتاب بهنود که قبلا چند صفحه ای خوانده بودم و شروعش کرده ام، شاید کتابی که پدرم گفته را بخوانم. هر دو را می خوانم، اولویت را هنوز مشخص نکرده ام. بابا پیشنهاد کرده که حتما "درد زمانه" عمویی را بخوانم. تصمیم خواهم گرفت و خواهم خواند، چند روزی هست که کتابی در دست نگرفته ام.

نظرات ()



نود و هفت
نویسنده: رها - پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠

روز دیگری شروع شده است و من و حتما بسیاری دیگر هنوز در روز قبل به سر می بریم. یعنی هنوز نخوابیده ایم تا روز قبل را به پایان ببریم و با بیدار شدن روز جدید را آغاز کنیم. به این فکر می کنم که قدیم ها بد هم نبود. آن وقت ها که نه برقی بود که شب بتوان در زیر نور لامپ ها بیدار ماند و حرف زد و خواند و کاری انجام داد و نه لوازمی که باعث سرگرمی های شبانه شده اند مثل تلویزیون و اینترنت. قدیم ها که مردم با تاریک شدن هوا، برای خواب آماده می شدند و اگر نه، زیاد هم نیم توانستند بیدار بمانند. و البته که با روشن شدن هوا هم بیدار بودند و روزشان شروع می شد.


و ما در این زمانه، خودمان انتخاب می کنیم که روزمان از چه ساعتی شروع شود و به چه ساعتی ختم شود. بعضی ها مثل من ساعت 12 می خوابند و 6 بیدارند، بعضی 1 می خوابند و 8 بیدارند، بعضی 6 صبح می خوابند و 3 بعداز ظهر بیدار می شوند، ... .



هنوز کارم تمام نشده. فردا ارائه یکی از درس هایم است. یک مقاله که نحوه جریان رودخانه به یک چاه پمپاژ را به دست آورده و کلی معادلات پیچیده ریاضی حل کرده. 12 اسلاید خیلی کم است. البته من فقط شکل ها را آورده ام و هیچ خلاصه ای از مطلبم نگذاشته ام. گفتم حالا که نشسته ام و دارم کارم را تکمیل می کنم و از شدت بی خوابی چشم هایم دوتایی می بیند، وبلاگم را هم به روز نگه دارم.

نظرات ()



نود و شش
نویسنده: رها - سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠

سه چهار ساعت وقت گذاشتم که همه فایل هام را از روی لپ تاپم بردارم، قبل از اینکه تحویل شرکت بدم واسه تعویض ویندوز. از اون بار که همه فایل هام پرید و حدود سی ساعت وقت گذاشتم تا اطلاعاتم را برگردونم، دیگه جرات نداشتم همین طوری بدمش برای تعویض ویندوز. البته نمی توانم بگم بک آپ گرفتم، اینقدر همه چیز را قاطی رایت کردم یا ریختم روی فلش سی و دو گیگابایتی ام که وقت اساسی می خواد برای مرتب کردنش. البته بهتر! روی سیستمم فایل هام نسبتا مرتب بود اما باز هم فایل های مبهم زیاد داشتم. حالا یک جا همه رو با هم مرتب می کنم.


البته این بار لپ تاپم فقط چند ساعت توی شرکت بود. درایورها رو خودم دانلود کرده بودم. اون ها هم دو تا ویندوز را پاک کردند و یک ویندوز 64 بیت پروفشنال نصب کردند. عاقبت مجبور شدم از خیر ویندوز اوریجینال بگذرم.


*****


صبح گشتی می زدم در وبلاگ های پرشین بلاگ که به روز می شدند. وارد وبلاگی شدم که اسم درست و حسابی هم نداشت. آغوش نمی دانم چی! از سر کنجکاوی. دلم می خواست ببینم صاحب های همچین وبلاگ هایی چی نوشته اند. دیدم وبلاگ مال یک دختر 16 ساله است، که عکسش را هم زده گوشه وبلاگ. بعد همه مطالبش پر بود از عکس عروسک های متحرک با رنگ های صورتی و خیلی روشن و خیلی زنده. دخترها و زن هایی با لباس های باز. عس های دو نفره، دخترها و پسرهایی در آغ/وش هم یا در حال بو/سه. بعد تیترهایی زده بود که پسرها رو یا دخترها را ترغیب کنه به خوندن ادامه مطلب. مسائلی درباره دوستی های دختر و پسر و این جور مسائل. نمی توانم بگم وبلاگ زننده ای بود، اما فکرم مشغول این دختر شده بود که حتی فامیلی اش را زده بود.


به یاد خودم افتادم وقتی شانزده ساله بودم و سعی کردم به یاد بیارم که اون وقت ها مشغولیت ذهنی ام چی بود. نمی توانم بگم به پسرها فکر نمی کردم. اما فقط در حد حرف زدن و پچ پچ کردن با خواهرم یا دوستانم بود یا صحبت درباره فوتبالیست ها که اون روزها خیلی تو بورس بودند. اما دغدغه های فکری ام سیاست بود و جامعه مدنی که آقای خاتمی حرف زا آن می زد و نهادینه کردن قانون و مطالعه. من اون روزها مجله می خواندم، روزنامه، امکان نداشت اخبار از زیر دستم نخوانده رد بشه. اون وقت ها " ایران جوان" می خوندم. حتی براشون مطلب می فرستادم و یکی دو بار هم چاپ شد. حتی توی سمینار سازمان ملی جوانان شرکت می کردم، مقاله می نوشتم، نقد می کردم، از پشت تربون می خواندم. و آن روزها عاشق آن سیدی بودم که رییس جمهور شده بود و ای کاش بیشتر از خودش قاطعیت نشان می داد.


آن روزها من، دغدغه ام درس بود و کنکوری که به زودی سر می رسید. سر رسیدهایی داشتیم که به دوستانمون می دادیم تا برامون جمله ای و یا خاطره ای بنویسند. اما از عکس های زنان و مردان با لباس های باز و بو/سه های آن چنانی خبری نبود. آن روزها هوای مستقل شدن داشتم، و البته این روزها را نمی دیدم که این چنین روی پاهای خودم ایستاده باشم. حلقه دوستانم، همه مثل خودم بودند. کتاب می خواندند، روزنامه، اخبار، بحث های داغ روز. صحبتمان زیاد از پسرها نبود، یا مد یا این جور مسائل.


نمی خوام بگم که ما خوب بودیم و این ها نیستند اما راستش هنوز هم افکار این بچه ها برام قابل هضم نیست. من از یادآوری گذشته ها خوشم نمیاد. کلا گذشته را با وجود همه خاطرات خوب و بدش کنار گذاشته ام. حتی از یادآوری اون روزها ناراحت می شم. اما امروز با دیدن اون وبلاگ و دو سه وبلاگ مشابه، ناحودآگاه مقایسه ای پیش آمد.

 

بعدا اضافه شد: باز به پسره!

نظرات ()



نود و پنج
نویسنده: رها - دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

تشنه می شوم. عطش پیدا می کنم. هر چه آب می خورم فایده ندارد. غذا نمی خورم. از گلویم پایین نمی رود. گرسنه ام هم نیست. مدتی می گذرد. غذا می خواهم. عطش رفته. دیگر گرسنه نیستم. اما دیگر غذایی هم نیست. کیک می خورم. دوباره عطش می گیرم. تشنه می شوم. آب می نوشم. فایده ندارد. شربت خنکی درست می کنم. می نوشم. باز هم فایده ندارد. چای می نوشم، نه! دوباره وقت غذاست. نمی توانم بخورم ... .



زندگی جریان دارد. سرشارم از موفقیت. آرامش اما ندارم. سعی می کنم آرام باشم. دیشب از آن گریه های شبانه و سوزناک شرمسار شدم. من که می بایست باعث آرامشش می شدم، نشدم. او آرامش را به من برگرداند. من حرف زدم. درد دل کردم. از هر چیز پیش پا افتاده ای حرف زدم. حرف هایی که باید می گفتم، تا آرامش برگردد. باید می ریختمشان بیرون. و او گوش داد. وقتی که گفت خوب است پرستار نشده ام وگرنه از روحیه ام همه بیماران افقی می شدند، آن حالت مظلوم و چشم های پر از اشک، حالت تدافعی به خود گرفت. من کجا بی روحیه ام! من که ایستادم و نخواستم تباه شدن زندگی ام را. و او خندید. و من دندان هایش را می دیدم، باور کنید که می دیدم. و او همین را می خواست. که خارج شوم از آن حال منقلب. که دوباره یک مبارز بشوم.



گفت که صبر کنم، با وجود همه خستگی. گفت که دیگر به پایان راه رسیده ام و آرام بمانم. گفت که خستگی نداریم، باید برویم. خواست که اشک نریزم. اول خوب گوش داد و من خوب گفتم. بعد دیگر گوش نداد و خواست که بخندم. و او چنان قدرتی دارد که مرا از آن وضع به این وضع بکشاند. و من مدیون اویم.

نظرات ()



نود و چهار - شروع فصلی بدون امتحان
نویسنده: رها - یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠

گاهی نباید فکر کنی. فکر کردن ناراحت کننده است. در واقع هر چه فکر می کنی، همه اش تاریکی ها به ذهنت می آید. ذهنت چنان تاریک است که به چیز دیگری نمی توانی فکر کنی. پس همان بهتر که فکر نکنی. نه به زندگی ات، نه به هیچ. اصلا این قدر برای خودت مشغولیت بسازی، که وقتی برای فکر کردن باقی نماند. سر کار باشی، بیشتر بمانی، اضافه کاری، انجام دادن کارهای دیگران. یا در دانشگاه قبول شوی و ادامه تحصیل بدهی  و فکر درس که خودش فکر بزرگی است. کار بیرون هم بگیری، پروژه، طراحی، نرم افزار. کلاس بروی. چنان خودت را در طول روز خسته کنی که شب از خستگی نای فکر کردن در رختخواب را نداشته باشی.

 

گاهی اما مشغولیت  ها خودشان برایت فکر می شوند. می شوند استرس. زمان محدود، کار زیاد، اجبار به تمام کردن کارها، که اگر کار نکنی، به اندازه کافی وقت نگذاری و انرژی صرف نکنی، نتیجه هم نمی گیری. گاهی هم شخص ثالث است و فشار خاص خودش. کار باید تحویل داده شود، دیگران کاری به مشکلات تو ندارند. فشارها زیاد می شود، زندگی تحمل ناپذیر. دلت آزادی می خواهد. هر چند وقتی به فکرهای زمان آزادی فکر می کنی و ناراحتی هایش، در انتخاب تردید می کنی. اما آزادی و رهایی طعم شیرینی دارد.

 

هر دو را تجربه کرده ام. در واقع راه اول را انتخاب کرده ام که خودم را مشغول نگه دارم و فکر نکنم، خیال بافی نکنم، ذهنم را و روحم را با فکرهای منفی خراش ندهم. اما این دو سه هفته اخیر، فشار و استرس زیادی را تحمل کردم. سخت بود. می دانم که همه مشکلات دارند. می دانم که شاید از نظر شما به خودم سخت گرفته ام. اما سخت بود.

 

و امروز طعم آزادی و رهایی را کمی چشیدم. حداقل تا یکی دو ماه باری از دوشم برداشته شده. امتحاناتم تمام شد. پروژه ها باقی مانده. امتحاناتم خوب بود. امتحان امروز را که اگر صحیح کند بیست می شوم احتمالا.  مامانم از طرف من به پسرخاله ام وعده داده که دسته جمعی با جوان ها بیرون برویم شبی و تفریحی کنیم. فکر کننم مادرم هم از خانه نشینی های من خسته شده.

 

امروز رفته ایم و خوشکل کرده ایم تا فردا در ورزش و جمع زنانه حرف و حدیثی پشت سرمان پیش نیاید. مگی * را هم می بریم دکتر فردا، دکتر خانوادگی اش. عصر با خانوم مهندس تماس گرفتم و  گفتم که فردا مگی را می آورم به خدمتش که نگاهی بیندازد و مشکلاتش را حل کند. گفت بیا که خودت را هم ببینم.

 

نمی دانم چه مان شده است که بی صبرانه انتظار رمضان را می کشیم. البته از ما بعید است. برایمان سخت است و همیشه پیشاپیش احساس می کنیم توانایی اش را نداریم. اما امسال دلمان ماه رمضان می خواهد. می گویند مشکلات، انسان ها را به خدا نزدیک تر می کند. البته برای ما که تا به حالش برعکس شده بود.

 

و پی نوشت هایم:

- فردا باز یک بیمار داریم که عمل خواهد شد. التماس دعا.

- اگر قرار بود وبلاگی را برای شرکت در همین مسابقه بانوان وبلاگ نویس انتخاب کنم، مطمئنا این جزء گزینه های اصلی ام بود.

- مگی همان لپ تاپمان است.

نظرات ()



نود و سه
نویسنده: رها - شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠

تلفن همراه، تنها همدل و همراهم بود، حالا نیست. شارژر را با خودم برده ام اداره، می دانم که چهار خط شارژ به زودی تمام می شود، تنها با دو سه تماس. اما اینقدر گوشی ام زنگ نخورد که با کم شدن تنها یک خط برگشتم خانه.


هم کلاسی هایم یکی یکی زنگ می زنند و پیام می دهند. ساعت امتحان مشخص نیست. من نماینده کلاسم و این استادم هم استاد محبوبم. در واقع من دانشجوی محبوبش هستم. هر کدام از هم کلاسی ها خرده فرمایشاتی دارند که دستور می دهند انجام دهم. تازه حرف هایشان را کنار هم که بگذاری هم دیگر را نقض می کنند. تصمیم می گیرم که هیچ حرف اضافه ای نزنم و تنها قرار امتحان را تعیین کنم.


تماس می گیرم. گوشی را بر می دارد و بدون اینکه به من اجازه حرف زدن بدهد می گوید: " خانم مهندس جلسه هستم، خودم باهات تماس می گیرم."


پیام ها برایم نمی آید ظاهرا. گوشی ام را خاموش می کنم. ده دقیقه طول می کشد تا روشن شود. بعد از روشن شدن، همان طور که حدس می زنم چندین پیام می آید و من پیام های مهمی را از دست داده ام. کمی عصبی می شوم. اما سعی می کنم خون سردی ام را حفظ کنم.


پیام های دیگر از هم کلاسی هایم است. که چه شد؟ تماس گرفتی؟ دکتر چه گفت؟ ...
هر چه منتظر می مانم پیام های مهمم بی جواب می مانند. اما هم کلاسی هایم همچنان دست بردار نیستند. ساعت 9 می شود. خودم هم نگران امتحانم. این بار به جای تماس، پیامی برای استادم می فرستم. که برای یادآوری امتحان فردا و ست کردن قرار تماس گرفته بودم.


چند دقیقه بعد استادم تماس گرفت. قرارها را با او می گذارم. یک پیام را برای بچه ها می فرستم. جواب های تشکر می آید.


خواهر کوچکم می آید که چند کلمه با من حرف بزند. تا دیده می خندم، از فرصت استفاده کرده. آمده و می گوید که حالا خوش اخلاقی و می توانم باهات حرف بزنم؟! می گویم که بگوید. و او می گوید. ته دلم هنوز نگرانم و منتظر. اما باز هم نقاب لبخند را بر چهره زده ام.

نظرات ()



نود و دو
نویسنده: رها - جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠

بی برنامه ریزی اتاقم را تمیز کردم. دلم خواست که دستی به سر و روی اتاق بکشم. دیگه گرد و خاک های کف اتاق را نمی توانستم تحمل کنم. انگار اتاقم به جای فرش، کفش خاک ریخته باشند!!! در این حد در این مدت کوتاه گرد و خاک نشسته بود. کتاب های مرجع کپی شده که حتما بیشتر از 2000 صفحه بود را جمع کردم و توی قفسه چیدم. کاغذها را جمع کردم. لباس های اضافه رو جمع کردم. گردگیری میزها و جارو کشیدن کف اتاق مرحله آخر بود. اتاقم تازه شد امروز.

تعدادی از کارهای عقب افتاده ام را انجام دادم. درس نخوندم اما کارهای حاشیه ای زیادی داشتم برای انجام دادن. امروز زیاد نوشته ام، با خودکار بر روی کاغذ سفید آ چهار!

به تعدادی از وبلاگ های برگزیده بانوان برای رای گیری نهایی سر زدم. راستش در کل نظر مثبتی نداشتم. نمی دونم دلیل انتخاب این وبلاگ ها چی بوده. بین همه اش شاید چهار پنج وبلاگ خوب بیشتر پیدا نمی شد. من وبلاگ های زیادی سراغ دارم که خیلی از این وبلاگ ها بهترند. خیلی هاشون پر بودند از پست های رمزدار. آخه وبلاگی که برای آدم های خاصی نوشته شده چطور می توانه وبلاگ برگزیده باشه.

مثلا وبلاگ زن بابای امروزی وبلاگ جالبیه که از وبلاگ های برگزیده هم هست. داستان زنی 40 ساله که در 38 سالگی با یک مرد شصت ساله دارای دو پسر عروسی کرده و از مشکلاتش می نویسه. طنز جالبی داره و خیلی خوشکل می نویسه. جدی اگه من نصف مشکلات اون رو داشتم می توانستم مثل اون به طنز مشکلاتم را بنویسم؟! وبلاگ گیلاسی رو هم که حتما همه می شناسند. فقط نمی دونم چرا تو اون لیست آخره!

امروز که خونه بودم هر چی فیلم ایرانی بوده دیدم! راستش هیچ علاقه ای به این جور فیلم ها ندارم و حرف های مسخره ای که بین هنرپیشه ها رد و بدل میشه اعصابم را خورد می کنه. فیلم های خوب ایرانی رو نمی گم ها! از این فیلم ها که حتما خودتون بهتر می دونید. تازه داشت ستایش هم نشون می داد. من که در جمع یک ساعت از فیلم را دیدم اما واقعا از حرکات این هنرپیشه هه ارجمند خندم می گرفت. کی تو این دوره و زمانه این جوری حرف می زنه آخه! و این حرکات .... .

پی نوشت ها:
1.    همه اش غر زدم، آره؟! خودتون یک نگاهی به وبلاگ ها بندازید یا چند دقیقه از این فیلم ها رو ببینید!
2.    سوتی داده ام، ناجور!
3.    دیشب همه اش خواب سوسک دیدم!

نظرات ()



نود و یک
نویسنده: رها - پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠

دوست دارم روزهایی رو که طولانی اند و پرند از حوادث متنوع، البته از نوع شیرینش باشند بهتره. شاید به خاطر این باشه که روحیه تنوع طلبی دارم و ترجیح می دم کارهای زیادی انجام بدم تا هیچ کاری نکنم. الان که ساعتی به پایان روز مانده، روز سپری شده را در ذهن مرور می کنم. به این فکر می کنم که چه کارهایی انجام دادم و یا انجام نداده ام. چیزهایی که شنیده ام، دیده ام، خوانده ام. یک روز دیگه سپری شد، پر از تجربه. باز هم درس هایی گرفتم، درس هایی از زندگی، درس هایی از عشق.


حوادث خنده داری اتفاق افتاد که ترسناک هم بود. سوسک هایی که دسته دسته هجوم آورده بودند سر جلسه امتحان و من برگه در دست، ایستاده مسائلم را حل می کردم! استادی که اومد و با دستمال کاغذی یکی یکی جنازه سوسک های بیچاره را که از سم پاشی بیرون فرار کرده و به داخل ساختمان هجوم آورده بودند و در عوض زیر پاها له شده بودند، جمع کرد. چهار ساعت امتحانی که هر چه می نوشتی تمام نمی شد. گپی با استادم، همون که روز قبلش فکر می کردم شاید نظرش نسبت به من خوب نباشه. بحث با بچه ها، سر عقب انداختن تاریخ ارائه و پروژه ها، کلاس متلبم، مهمانداری های امروز، نیم ساعتی خواب بعد از ظهر، کارهای شخصی، رانندگی، کامنت های دوستانم که بعضی هاش منو به فکر وادار می کرد، پیام دوست عزیزی که چند روزی ازشون خبر نداشتم، تجربه عشق های گاه و بی گاه روزانه، داستان ها، حرف ها و حدیث ها، کنجکاوی ها، مطالعه، فکر به اینده، پروراندن فکرهای نه چندان مثبت در سر، گفتگوهای درونی منفی و گاهی مثبت و گاهی فکرهای منطقی و بی احساس، ... .

×××××


زندگی کردن رو دوست دارم، اما می خوام که مسیر زندگی ام رو تغییر بدم. می خوام با داشته های ارزشمندم، خواسته های دیگه ام رو به دست بیارم. دوست دارم حرف جدیدی برای زدن داشته باشم. کار جدیدی برای بالیدن عشق تازه ای برای روییدن. اولین کارم این بوده که روابطم را گسترده کردم. دوست شدن با آدم های جدید، یعنی باز شدن دریچه ای به دنیاهای تازه. یعنی پیدا کردن فرصت های جدید در زندگی و دیدن تجربیات دیگران و این یعنی آموختن درس های نو. دومین قدم هم فکر کردن بوده، به امکاناتی که برام وجود داره و قدم هایی که می توانم بردارم. احتمالا سومین قدم برنامه ریزی و وارد عمل شدنه. البته فکر می کنم مدتیه که شروع کرده ام به عوض شدن و امتحان راه های جدید و غلبه بر ترس و تردید. اینو نوشته های همین وبلاگ تایید می کنه. اما می خوام این نقاب روز به روز به واقعیت نزدیک تر بشه ... .

نظرات ()



نود
نویسنده: رها - چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠

صبح ساعتی سر کار بودم و بعد برگشتم. قسمت های باقی مانده جزوه ام را خوندم. به هم کلاسی ام زنگ زدم که ببینم چه کار کرده. داشتم می گفتم استاد به خاطر ارائه کلاسی ام که هنوز کامل نشده بود نظر خوبی به من نداره و من می خواستم در امتحان جبران کنم اما با این وضع نمیشه. که برگشت و به من گفت که ببین! همه ما آدم ها همین جوری هستیم. و مدام در زندگی روزانه به خودمان و اطرافیانمون انرژی منفی می دیم. مثلا میایم خونه، می گیم واسه چی بشینیم پیش بقیه، ما خسته ایم. نمیشه. ما نمی توانیم. دیگران را بیشتر از ما دوست دارند. فلانی اصلا با من خوب نیست و ... . دیدم راست می گه. قضیه من هم همین شده. از کجا معلوم که امتحانم خوب نشه. خوب نخوندم، فدای سرم. هنوز کلی وقت دارم. تازه خیلی از قسمت ها تازه نیست و قبلا خواندمش. فعلا با این طرز تفکر جلو می رم. تا ببینم چی پیش میاد. ( ساعت 12 ظهر)

×××××


نمی دونم چرا اینقدر خواب روز قبل از امتحان می چسبه و لذت داره. هر چه طولانی تر، بهتر! ساعت های زیادی از صبح و بعد از ظهر یا مشغول چرت زدن بودم و یا رسمن خوابیده بودم! اما این عمل نه تنها جلوی درس خوندنم را نگرفت که باعث می شد هر وقت بیدارم با یک نگاه تمام مطلب را متوجه بشم و بگیرم! از خود راضی

×××××

رفته ام توی حیاط، قدم زنان درس بخونم. بچه گربه شیطان مادرش را رها کرده و پشت سرم راه افتاده. بعد مدام کمین کرده و حواسش هست که در موقیعت مناسب بپره روی دمپایی و انگشت پام را بگیره! وقتی که حواسم بهش هست، کمی انگشتم را از دیدش پنهان می کنم. اون هم با یک شکلک دیگه شروع می کنه به بازی کردن. تازه به کتاب و مدادم هم علاقه پیدا کرده و چشم چشم می کنه که کی دستش برسه و بتوانه دستش را دراز کنه و لمسشون کنه! نیشخند



×××××

گوگل پلاسم خیلی عمومی شده و نمی دونم چه کار کنم. قضیه از اونجا شروع شد که با جی میل اصلی ام شروع کردم به گودر کردن و استفاده از گوگل ریدر. اوایل برای عبور از فیل/ترینگ سایت ها این کار رو کردم. اما کم کم با یان امکان آشنا شدم که می توانم افراد را فالو کنم و فالو بشم. و یک زنجیره اجتناب ناپذیر تشکیل شد. الان حدود 400 نفر در گوگل ریدر فالوم می کنند و چند نفر از همون ها در واقع دعوتم کردند به گوگل پلاس. اما الان اون جا دیگه یک محیط امن ندارم برای گذاشتن عکس و داشتن دوستان محدودی مثل اعضای خانواده و دوستانم و هم کلاسی ها سابق و الانم. احساس می کنم خیلی عمومی شده ام. نمی دانم چه کار کنم! درباره گوگل پلاس هم براتون توضیح خواهم داد و از جی میل وبلاگم می توانم دعوتتان کنم. اما دو سه روزی باید صبر کنید. درباره لینکدونی گوگل ریدری هم براتون توضیح خواهم داد.


پی نوشت ها:
1.    الان درسم را نسبتا خوب خوانده ام.
2.    بیمارانمان خوبند. ممنون از همگی.
3.    می خواستم عکس بچه گربه را بگذارم. نمی دونم چرا بلوتوث لپ تاپم کار نمی کنه.
4.    ایشاله فردا بهتون سر می زنم دوستان من.

نظرات ()



هشتاد و نه
نویسنده: رها - چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠

چقدر صحبت کردن با یک شخص می توانه روی آدم تاثیر بگذاره. دلم می خواد تمام مدت با آدم های مثبت صحبت کنم، آدم هایی که حتی اگر انتقاد می کنند یا مشکلاتشون را بیان کنند، باز هم مثبت برخورد می کنند.


اعصابم آرام تر شده. اول با بابا صحبت کردم، از پشت تلفن و از راه دور. از دستش عصبانی بودم اما نمی دونم چطور با شنیدن صداش آرام شدم. انگار تلقیناتی که می کنه روم اثر می گذاره. بعد با مامانم حرف زدم و ماجرای دیروز را تعریف کردم. چقدر خوبه که مادرت با اون دلسوزی مادرانه باهات همراهی کنه. الان هم با وکیلم حرف زدم. و البته بعد از همه این ها نمی دانم چرا من باید در این وضعیت باشم و همینه که باعث می شه طاقتم تمام بشه و از نظر روحی ضعیف بشم.

بالاخره کمی حواسم را جمع کردم تا چند کلمه ای درس بخونم. و خوب جلو افتادم. یک قسمت پایداری شیبها باقی مانده و البته حل مسئله. دلم می خواد فردا بتوانم مرخصی بگیرم و برگردم خانه تا به درس هام برسم.

 

بیمار اولم که حالش خوبه. راه افتاده دیگه. امروز هم دکتر پانسمان جراحی اش را عوض کرده و حالش خوبه. دلمان برای خواهر کوچکمان تنگ می شد وقتی بیمار بود و خودش نبود. بیمار دومم اما نمی دانم در چه وضعی است. براش دعا کنید لطفا.



طبق یک عادت قدیمی که البته اینجا تا حدودی ترکش کرده بودم، می خواستم که این روزهای تلخ را ثبت نکنم. اما دوستی ترغیبم کرد به نوشتن، که شاید روزی از خواندن این سطور درس های زیادی بیاموزم و اشتباهات زیادی را تکرار نکنم.



پی نوشت- امروز به عضویت گوگل پلاس دراومدم. گویا خیلی کلاس دارد!!!!

نظرات ()



هشتاد و هشت
نویسنده: رها - یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠

گفته بودم روز سختیه و بود. خدا می دونه چقدر فشار به جسم و روحم وارد شده و هنوز چقدر دیگه باقی مانده. فردا هم در پیشه، و من در حالی که سعی می کنم خونسرد باشم و با خوش بینی به ساعت هایی که می آیند نگاه کنم، می بینم که کاملا موفق نیستم.

البته که دست از تلاش نخواهم کشید و به تماشای آنچه پیش میاد نخواهم نشست. باید کاری کنم، هر کاری که از دستم بربیاد. شب که بخوابم، صبح می توانم با انرژی تازه بیدار بشم. امیدوارم که فردا انرژی ام کمی بیشتر از امروز دوام بیاره.

شاید دلیل خستگی ام اینه که کارهای زیادی در بیرون خونه دارم، اما استرس درس و پروژه ها هجوم میارند. نمی دانم چه طور باید برنامه ام را تنظیم کنم. آخه تمام کارهایی که داره برام پیش میاد ضروریه و اگر عقب بندازمش فرصت ها از دست میره. یا اصلا امکان عقب انداختنشان وجود نداره.

فکر می کنم یک هفته دیگه که کمی حجم کارها و استرس هام کم بشه، با دید دیگه ای به این روزها نگاه کنم. نباید اون روز برای فرصت های از دست رفته افسوس بخورم. پس بهتره چند روزی آمادگی خودم را حفظ کنم.

 

چقدر امشب وقت گذاشتم که لینکدونی گوگل ریدری درست کنم واسه خودم، اما نشد. نمی دونم کجای کار را دارم اشتباه می رم. اما خیلی دوست دارم که لینکدونی ام اون شکلی بشه.

 

نظرات ()



هشتاد و هفت
نویسنده: رها - یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠

چنان خسته بودم که نمی توانستم و نمی خواستم بنویسم. شب را می گویم، که به خانه آمدم. تنها کاری که دلم می خواست، حرف زدن با دوستی بود که مدتی است شده مونس تنهایی ها و حرف هایم. بعد از شام، چهارزانو نشسته بر زمین، در حال چای خوردن،‌ دراز کشیده بر روی زمین، در حیاط نشسته بر روی پله سنگی، روی تخت لم داده و آماده خواب، در تمام این وضعیت ها با دوستم حرف زدم و حرف زدم. عجیب می فهمد و درکم می کند.


صبح تازه فرصتی شده که حوادث دیروز را به خودم یادآوری کنم و به آن ها فکر کنم. راستی یک روز، فقط یک روز، چگونه می توانست این همه فراز و نشیب داشته باشد! حوادث خوب، بد، تلخ، شیرین، ناآرامی، آرامش، گرما، سرما، خستگی، انررژی و خیلی چیزهای دیگر. دیروز همه این ها، همه با هم، در زندگی ام موجود بودند. و من فکر می کنم که امتحان سختی دادم دیروز که از امتحان صبحم هم سخت تر بود. گاهی که داشتم اختیار از دست می دادم، کنترل خودم را به دست گرفتم. از خودم راضی ام... امتحان هم خوب بود.

امتحانم محاسبات و طراحی بود، نه دو سه سوال که هشت تا! من هم با کمک هم کلاسی ام، دو نفره سوالات را حل نمودیم و از پس خوان اول برآمدیم. البته پروژه هایش هم چنان به قوت خود باقی است! در طول مدت این امتحان چهار ساعته هم که کم از کنکور نداشت، از آنجا که بسیار آدم مهمی هستم، مدام از اداره مان تماس گرفته بودند. نتیجه این که بعدش در محل کارمان حاضر شدم و دوستان و همکاران از حضور تابناکم استفاده نمودند.


بعد از آن جا که نتوانسته بودم قرارم را با وکیلم هماهنگ کنم به خانه برگشتم. اما مامان جانم دیگر صدایش درآمد و پافشاری کرد که همین الان در حضور من با وکیل تماس می گیری. و من هم  اطاعت کردم. نتیجه این شد که همان لحظه شال و کلاه کردم و دوباره راهی خیابان های بی رحم شلوغ شدم که نه می توانستی با دنده ای بالاتر از یک رانندگی کنی و نه جای پارک پیدا می کردی و نه خیلی چیزهای دیگر. و این گونه موفق شدم بالاخره نزدیک 10 شب حجاب از سر و تن بردارم و نفسی به راحتی بکشم!

بماند که دیروز چقدر در جزئیات دچار ناهمواری ها شدم که هر کدام آه از نهادم بر می آورد ولی همه اش به صحبت های آخر با وکیلم و دوستانم می ارزید.

امروز روز شلوغی خواهد بود. و من از صبح با نفسم، تمام انرژی های مثبت را به درونم کشیده ام. لطفا اگر می خوانید، امروز در دعاهاتون از من هم یاد کنید.


نظرات ()



هشتاد و شش
نویسنده: رها - جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠

چنان غرق شده ام در طراحی ها و اعداد و رقم ها که حتی حساب و کتاب زمان هم از دستم خارج شده. نمی فهمم این بیگانگان چرا این همه یک ضریب کوچک دبی رو تصحیح کرده اند! توی یک حل مسئله کوچک، باید چندین بار دبی ها را چک کنم، ارتفاع و هدهای فشاری را چک کنم و اصلاح کنم تا درست بشه. فردا می خوام با هفت هشت تا کتاب سر جلسه حاضر بشم. برای میان ترم، من از همه کمتر کتاب برده بودم. اما حالا می خوام جبران کنم!
البته امروز دیگه درست و حسابی نخوندم. خیلی خسته شده بودم. می خواستم روی پروژه هام کار کنم، اما اون هم نشد. کمی آهنگ گوش دادم، به نظافتم رسیدگی کردم. راستی امروز چه طور گذشت؟ اصلن نمی دونم.

برای فردا کارهای زیادی دارم. کل صبحم به امتحان می گذره. رئیسم هم از همان روز چهارشنبه که تا نزدیک ظهر سر کار بودم، قرار گذاشته که بعد از امتحان برم سر کار. باید برنامه ها رو بدون تاخیر شروع کنیم. احتمالا جلسه داخلی داشته باشیم. و البته که استارت کارها از همون فردا خواهد خورد. برای عصر هم دارم با وکیلم قرار هماهنک می کنم. باید حتما ببینمش. و همه این ها احتمالا تا نزدیک غروب وقتم را می گیره. بعد هم باید برای امتحان روز چهارشنبه آماده بشم. نمی دونم چه جوری باید برنامه ریزی کنم. که بتوانم هم کامل درس هام رو بخونم و هم به کارهام برسم.

نظرات ()



هشتاد و پنج
نویسنده: رها - جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠

روزی روی زبانم این بود که چه سرنوشت عجیبی دارم من. و به خودم قبولانده بودم که زندگی من استثنایی است و عجیب و هیچ کسی مسیر من را طی نکرده و هر کس دیگه ای جای من بود شاید نمی توانست تحمل کنه. و اینکه من چقدر زجر کشیده ام و ناراحتی دیده ام و زندگی ام خیلی سخته و ... .


اما وقتی که با زندگی آدم های دیگه آشنا می شم، می بینم که این سرنوشت مشترک همه ما آدم هاست که درگیر مسائل عجیب و غیرقابل باوری می شیم. می بینم که حتی خیلی از آدم ها بوده اند که به سرنوشت من دچار شده اند، با تفاوت در جزئیات. اما کلیات همان است.


و البته فرق اساسی که زندگی ها با هم می کنه، واکنش آدم های متفاوت به حوادث مشابه است. از این نظر، همچنان فکر می کنم که مسیری که من طی کردم و انتخاب کردم، با خیلی ها فرق می کرد و دوست دارم که این فرق داشتن همچنان در بقیه زندگی ام هم ادامه پیدا کنه.


مشاورهایی که در این دو سال ملاقات کردم همگی من رو تحسین کرده اند. حالا تو دلتون نگید که این دختره همه اش نشسته و می شماره که چند نفر تحسینش کرده اند. اما واقعیت اینه که این اتفاق افتاده. شاید به این خاطر که بعضی از انتخاب ها جسارت بیشتری می خواد.


تصمیم گرفته ام که دیگه نگم و ادعا نکنم از عجیب بودن سرنوشتم اما همچنان سعی کنم که راه های جدید را در زندگی ام طی کنم.



امروز (پنجشنبه) توانستم یک نفر رو امیدوار نگه دارم، اما خودم کمی معذب شدم (پشیمان نیستم). یک نفر را نتوانستم آرام کنم، کمی باهام حرف زد و باهاش حرف زدم اما آرام نشد ( فکر می کنم که می شد بیشتر وقت بگذارم و بیشتر باهاش حرف بزنم. اون رعایت امتحان داشتن من رو کرد و من هم قبول کردم که برم). به یک نفر کمک فیزیکی کردم. چند نفری را راهنمایی کردم. به یک نفر خبر خوش دادم. به کسی قول کمک دادم.

نظرات ()



هشتاد و چهار
نویسنده: رها - پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠

دوستی دارم، اگر چه تا به حال ندیدمش، اما با او بسیار آشنایم. گاهی که چت می کنیم، به جایی می رسیم که در نوشتن جمله ای تردید دارم، می نویسم و پاکش می کنم. گاهی این اتفاق برایم می افتد. شده چند بار جمله را تا وسط رفته ام و پاک کرده ام و به فکر فرو رفته ام که بنویسمش یا نه. و اگر ننویسم چگونه بحث را به جهت دیگری هدایت کنم. اما دوست زیرکم، همیشه مچم را می گیرد و می گوید "چه داری می نویسی که مدام پاکش می کنی؟!!" و من چقدر خوشم می آید وقتی که توجهش را می بینم.


اما اینجا کسی نیست که به من تذکر دهد که داری با این صفحه سفید روبرویت چه می کنی! گاهی کلمات خودشان جاری می شوند. اما گاهی تردید دارم در نوشتن، در چه نوشتن. و آن وقت است که می نویسم و پاک می کنم. موضوع عوض می کنم، کلماتم را عوض می کنم، لحنم را عوض می کنم. و کسی هم نیست که تذکری دهد و هوشیارم کند که چه می کنی با افکارت!

 

پی نوشت ها:

1- درس هام را می خونم. تا به حال 5 تا کتاب خوندم. چند تای دیگه بخونم کافیه؟!

2- داریم کارهای جدیدی می کنیم. قطعی که شد اخبارش را اعلام می کنیم.

3- امروز کمی ناراحت و عصبی شدیم و به قلب خودمان فشار وارد آوردیم. اما نمی گذاریم که زیاد اذیت شویم.

4- دلمان وقت گذرانی الکی می خواهد. می دونم چرا؟ جون امتحان دارم دلم می خواهد که به انواع تفریحات بپردازم. حتی ا، ها که دوستشان ندارم.



نظرات ()



هشتاد و سه
نویسنده: رها - سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠

آدم وقتی که دو ساعت دیرتر می ره سر کار، خوش حاله که صبح دو ساعت بیشتر استراحت کرده یا کمی به کارهای عقب افتاده اش رسیدگی کرده. بعد هم وقتی که ساعت 9 برسی سر کارت یعنی اینکه دو ساعت به ظهر نزدیک تری و دو ساعت کمتر کار می کنی و ساعت ها برات زودتر می گذره و دوساعت کمتر خسته می شی، پس انرژی ات رو ذخیره می کنی واسه خونه که کلی درس داری. اما اگر دو ساعت دیرتر بری سر کارت و مجبور بشی که دو ساعت هم بیشتر بمونی چه کار می کنی؟!!!! عینک


هیچی دیگه، گفتم چی شد که. دو ساعت دیرتر رفتیم سر کارمان، دو ساعت هم در عوضش تنبیه شدیم و دیرتر برگشتیم خانه. اما فکر نکنید با روی خوش این کار را کردیم. به رییسمان غر زدیم، اخم هامون را در هم کردیم، روی خوش نشان ندادیم و با قهر اضافه تر ماندیم!!!


اما رییسمان از ما هم زرنگ تر بود. برای فردایمان مرخصی گرفتیم. تازه رسیده بودیم خانه که تماس گرفت و گفت که این گزارشات را مدیرعامل می خواد و من گفتم باهات تماس بگیرند و برات توضیح بدهند که چه کار باید انجام بدی. تو هم 15 دقیقه از خونه وقت بذار، انجامش بده و براشون ای میل کن تا فردا مجبور نشی بیای سر کار.

گفتم باشه. بگید زنگ بزنند.

بعد یک ساعت خودش زنگ زده و می گه مگه تو شنبه امتحان نداری؟

می گم چرا.

می گه خب فردا واسه نیم ساعت بیا. کارها باید انجام بشه. همه آماده باش (!!!) هستند.

بس که کار ما استراتژیک و مهمه!!!

و خلاصه این که باید باشم. و کمی هم هندوانه زیر بغلمان گذاشتند که شما بالاخره مسئولیت دارید و این جور حرف ها.


در مجموع می خواستم بگم از این ماجرا درس عبرت می گیریم که از سر کارمان جیم نشویم که عواقبش را در همین دنیا می بینیم!!!!

نظرات ()



هشتاد و دو
نویسنده: رها - دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠

وقتی که پشت میز شام نشستم، تازه فهمیدم که چقدر خسته ام. از شدت خستگی و عطشی که مدتیه مدام به سراغم میاد، نمی توانستم غذا بخورم. البته ناگفته نماند که عصر حسابی عصرانه خورده بودم. دیرتر از همیشه برگشتم خونه، اما کار نمی کردم. رفته بودم ورزش. بدن سازی، سونا، جکوزی. خوب بود. اصلا عالی. مدت ها بود در این طور محیط ها حاضر نشده بودم. وقتی که فکر می کنم، می بینم که جدی منزوی شده بودم. یا نه، در جمع خانم ها منزوی شده بودم. آخه محیط هایی که می رم، رفت و آمد دارم و وقتم را می گذرونم، اکثرا پر است از مردان، با سن و سال های مختلف، موقعیت های متفاوت، چهره های گوناگون، ... .


از همکلاسی ها گرفته، تا همکارانم، جلسات، اساتید، شرک هایی که باهاشون کار می کنیم، کمتر خانم ها در این کارها دخیل شده اند. و طبیعتا می شه با بعضی از این مردها کمی رابطه برقرار کرد، اما نه در حد دوستی و صمیمیت. در حد همان رابطه کاری و درسی و نیازهایی که در اجتماع ممکنه به هم پیدا کنیم.


کسانی هم، از دوستان قدیمی، که می توانم اسم دوست روشون بگذارم، هر کدام سرگرم کار و زندگی شون هستند و با هم ارتباط کمی داریم.


من کلا هم هیچ وقت اهل صحبت های زنانه نبوده ام. اما محیط زنانه امروز عجیب بهم چسبید. تا می اومدم به عنوان تازه کار یک سوال از مربی بپرسم، جماعتی دورمان حلقه می زدند و شروع می کردند به حرف زدن و اظهار نظر کردن. و اینکه کی چاقه، کی لاغره. چه کار کنند که لاغر بشوند. برای پوستشون چه کارها کنند. فلان لباس را از کجا خریده اند و چه ارزان بوده و کجا حراج زده اند و ... . از دیدن این جمع لذت می بردم، هر چند خودم در ذهنم مشغول کارهای دیگه ای بودم و نقشه های دیگه ای می ریختم و به مسائل دیگه ای فکر می کردم.


وقتی که خودم را به خونه رسوندم، خواستم نقش یک جوان فعال را بازی کنم، که از راه رسیده، ورزش کرده، تر و تمیز و مرتب کتاب هام را پهن کنم و درس هام رو بخونم. در همین احوالات هم کتری را گذاشته بودم روی اجاق گاز که چای هم درست کنم و بعد از آماده شدن، برای خودم و بابا که توی خانه تنها بودیم، چای بریزم. سینی چای را گذاشتم روی زمین، کتاب حجیمم را هم گذاشتم کنار سینی و خم شده بودم روی کتاب که پدر جان هم تلفن شان تمام شد و آمدند روی زمین کنارم نشستند. بحث کار شد و بابا شروع کرد به صحبت کردن و تعریف تجربیات کوچکش و همین تجربه های کوچک دقیقا دو ساعت طول کشید. ما هم در این فاصله عصرانه مان را خوردیم، بستنی مان را هم خوردیم و دیگه حوصله ای هم برامون نمانده بود که درس بخوانیم. وقت شام می شد و تازه من خستگی را هم احساس می کردم.



این شد که تصمیم گرفتم به جای درس خواندن، بنشینم و بنویسم. کاش می شد الان بخوابم، 5 صبح بیدار بشم، یک ساعتی هم دیرتر برم اداره و درس بخونم.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



هشتاد و یک
نویسنده: رها - یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠

دستم را که بالا میارم برای جمع کردن موهام، یا وقتی که به صورتم می کشم، بوی خوش لیمو ترش مشامم را پر می کنه. از عصر که لیمو ترش را دو نیم کردم و روی ظرف فالوده شیرازی فشار دادم، تا آب لیمو رشته های شیرین فالوده ام را ترش کنه، دستم آغشته به عطر خوش لیمو ترش شده. این بو را دوست دارم و لذت می برم. هر بار دستم را بیشتر نزدیک به صورتم نگه می دارم و بیشتر و عمیق تر بو می کشم.

امتحاناتم نزدیکه. اما همیشه چیزی که بیشتر اذیتم می کنه، فکر کردن به زمانه. این حس کمبود وقت، همیشه در وجودم خودش را نشان می ده و بهم استرس وارد می کنه.

قراره شروع کنم به ورزش کردن. فردا اولین جلسه است. رفته ام و ثبت نام کرده ام. پیرمرد کوتاه قدی با چشمان آبی، مسئول ورزش اداره مان است. اینقدر مهربان که در هر جمله چند کلمه محبت آمیز به کار می بره. بعضی ها این کارش را از سر چاپلوسی می دانند اما من نظری ندارم. دو روز در هفته خانم ها از سالن ورزشی و سونا و جکوزی استفاده می کنند. همین اختصاصی بودنش خوبه. نوسازه، تازه یک ماه است که راه افتاده و امکانات خوبی هم داره. از انجا که یکی از اهدافم اینه که بیشتر برای مسائل شخصی ام وقت بگذارم، ورزش را وارد برنامه روزانه ام کرده ام.

قصد داشتم امشب ننویسم. اما چه کنم با این اعتیاد!! نوشتم دیگه ....

نظرات ()



هشتاد
نویسنده: رها - شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠

یک ساعتی خانه ام و بعد می خواهم بروم بیرون. در خانه را می زنند. هنوز لباس بیرون به تن دارم. آیفون را جواب می دهم. پستچی است. می روم دم در. پستچی موتورسوار نیست، وانت دارد و نامه ما هم یک بسته نیست. چهار جعبه بزرگ و سنگین است. نامه از تهران است. روی جعبه اسم یکی از دوستان بابا نوشته شده. تمام بسته ها کتاب است، نهج البلاغه. فرستاده برای هدیه دادن. خیلی پولدار است و دوست داشته که این کار را انجام دهد. من هم پیش خودم، لیستی از دوستانم را می شمارم که این هدیه می تواند برایشان مفید باشد.

کتاب " از سید ضیاء تا بختیار" را از کتاب خانه برداشته ام که بخوانم. یک کتاب تاریخی که حالت داستانی اش کمتر باشد و تحریکم نکند که به جای درس خواندن داستانش را دنبال کنم، برای قبل از خواب و دقایق بیکاری ام خیلی خوب است. هرچند طرز نوشتن مسعود بهنود را بسیار دوست دارم و برایم کشش دارد. در مقدمه کتاب گفته این کتاب را به عنوان یک سند تاریخی ننوشته بلکه یک روایت تاریخی است از زمان روی کار آمدن رضا خان تا سال 57 و حدود 100 فردی که در راس قدرت قرار گرفته اند.

درس هایم را هم دارم می خوانم. با گذشت ساعت ها خواندنم هم جدی تر می شود. هدفم روشن است. نمی خواهم به هیچ بهانه ای از اهدافم عقب بمانم. و هدفم تنها درس خواندن نیست. بعدها خواهم گفت.



ادامه مطلب ...
نظرات ()



هفتاد و نه
نویسنده: رها - جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠

ساعت از پنج هم گذشته و من تازه دارم جدی فکر می کنم که روز تعطیلم را چگونه بگذرانم و وقتم را به چه اختصاص بدهم! تازه حالا هم تصمیم گرفتم که اول بیام اینجا و به عهد نوشتنم وفا کنم تا بعد برای بقیه روزم، که می دانم چیزی از آن نمانده، تصمیم گیری کنم. راستش دیشب دیگه، چنان خسته به خانه برگشتم که تا حالا، هنوز به این فکر نکرده بودم که باید کار مفیدی انجام دهم.

هنوز از کامنت های روز گذشته سرخوشم. خب سر خوشی هم داره، که تو از احساسات درونی ات بنویسی و دیگران با حس هم دردی بخوانند و درکت کنند و خوش بینت کنند. و فکر می کنم که من آیا، شده که همچین کاری را برای دیگرانی که می نویسند انجام داده باشم و از روح خودم در وجودشان دمیده باشم؟


کامنت های خصوصی یکی از دوستانم را می خوانم. و به "او " فکر می کنم و به دوستم. دیروز در فاصله یک ساعتی که بین دو کلاسم وقت داشتم، به جای اینکه با عجله خودم را به خانه برسانم و طبق عادت عصرانه ای بخورم و با عجله به آموزشگاه برم برای کلاس متلب، در سایت دانشکده نشستم و از ساینس دایرکت مقاله گرفتم. بیشتر از صد تا مقاله گرفته باشم خوبه... محیا؟! کافیه برای اینکه بخونم و ببینم چی می خوام؟


امتحاناتی که عقب می اندازیم، دستم را بازتر می گذاره برای بیشتر خواندن و بیشتر نوشتن. دیروز اینقدر استادم را سوال پیچ کردم که وسط سوال پرسیدن های من بلند شد و کتاب هایش را جمع کرد. من هم بهش وعده دادم که در دفترش حضور پیدا می کنم. می دانستم که این طرز سوال پرسیدن رشک هم کلاسی ها را به همراه داره و مطمئن بودم چند ساعت بعد که می بینمشون بهم می گویند: تو که همه کتاب ها را زیر و رو کرده بودی! و می دانم که باید بدون جلب توجه و آرام به ادامه درس خواندنم بپردازم، که در مقایسه من یک سوم آن ها وقت دارم و آن ها تمام روز در خانه های مجردی شان می نشیننند و درس می خوانند.


سایتی پیدا کرده بودم، از این سایت های بیگانه. موضوعش بازی های کوچک فکری بود و ادعا کرده بود که با تمرین های مختلف چندین مهارت فکری و ذهنی را پرورش می ده در 40 روز! من هم خوش حال، رفتم و عضو شدم و شروع کردم به انجام بازی ها. بازی های سه روز را، دو روزه انجام دادم و امتیاز گرفتم. بعد که خواستم وارد روز چهارم بشم، یک قفل بزرگ گذاشته بود روی مسیرم!!! که بله، برو و این قدر دلار پول بده تا بگذاریم ادامه بدی. من هم مثل بقیه شهروندان ایرانی، که به همچین چیزهایی عادت نداریم، گفتم که چی فکر کردی درباره من! اصلا ادامه نمی دهم. و اصلا من خودم باهوشم و نیازی به تمرینات شما ندارم!! اما این سایت محترم، مگه دست بر می داره! هر روز یک ای میل می ده که امروز حتما باید بیای و ادامه بدی. من هم دو سه روز اول گول خوردم و سایتش را باز کردم و گفتم شاید دیدند خیلی باهوشم و دارند منو از دست می دهند و شاید اون قفل را برداشته باشند، دیدم که نه! روزهای دیگه گولش را نخوردم. اما این سایت هنوز هم ناامید نشده و هر روز داره واسم ای میل می ده! خوصله اش سر نرفت!!

نظرات ()



هفتاد و هشت
نویسنده: رها - چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠

به نوشتن معتاد شده ام. همچین چیزی امکان دارد؟

دو سال پیش بود که زندگی ام می خواست سر و سامانی بگیرد اما به جایش طوفان به پا شد. و من آن وقت کم کم از زندگی کناره گیری کردم. این کناره گیری ام از زندگش و از شادی، آرام نبود که آن هم طوفانی بود. این جا نمی خواهم صحبت از چیزی کنم که بر من گذشته است. که می خواستم بگویم، یکی از چیزهایی که به کنار گذاشتمش، نوشتن بود. و خواندن وبلاگ هایی که می شناختم. به جز چند نفری که از تعداد انگشتان دستم کم ترند و همیشه هوایم را داشتند، همه دیگران را کنار گذاشتم. فکر می کردم این کناره گیری ها از افسردگی باشد، یا چیزی شبیه آن.
.
.
.


گذشت و رسیدیم به حالا. حالا قضیه ام فرق می کند. با وجود مشغله زیاد تقریبا هر روز می نویسم. و همیشه هم حرف هایی برای گفتن دارم. اوضاع بهتر از قبل هم نشده که حتی بدتر هم شده. اما من انگار، خسته شده ام، از افسرده بودن، از خسته بودن. و این بار به جای کناره گرفتن، خودم را به وسط میدان جنگ منتقل کردم. تا چند وقت پیش از قضاوت ها می ترسیدم و از همه دوری می کردم اما حالا سرم را بالا می گیرم و در جمع حضور پیدا می کنم. کنار بنشینم که چه، ننویسم که چه! شاید این نوشتن، برعکس آن ننوشتن که نشانه افسردگی می دانمش، نشانه احیاء دوباره من باشد. که هست.

گاهی چنان عطش نوشتن دارم که همه کارهایم را کنار می گذارم و می نویسم. چه کنم، این هم نوعی از اعتیاد است. شاید بگویید بهتر بود می رفتم و سیگاری می شدم تا به نوشتن اعتیاد پیدا کنم! اما من همین اعتیاد را ترجیح تر می دهم تا اعتیاد به دود .... . و تازه آن نوع اعتیاد از سر سقوط است و اعتیاد من از سر صعود!
.
.
.


می گذرد و می رسیم به آینده. روزی خواهم نشست و به این روزها فکر خواهم کرد. روزی که دور نیست. روزی که به همچنان دارم مسیر زندگی ام را طی می کنم و هدف هایم را یکی یکی پشت سر می گذارم و به جلو می روم. روزی که راه زندگی ام، به جز امیدی که حالا دارم، شادی و عشق هم خواهد داشت. نمی دانم ان روز، برای نوشتنم چه فکری خواهم کرد؟ نمی دانم مثل این روزهایم معتاد نوشتن باشم یا مثل آن روزهایم ترک نوشتن کنم. شاید آن روز تعادل در زندگی ام برقرار باشد.  گاهی بنویسم و گاهی فکر کنم، گاهی عاشقی کنم و راه زندگی ام را طی کنم.

دوست دارم آن روز، برای همه شما هم روز شادی و عاشقی باشد.

 

منبع عکس

نظرات ()



هفتاد و هفت
نویسنده: رها - سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠

اصلا حوصله کلاس رو نداشتم، اون هم از نوع کلاس اتوماسیون اداری، اون هم ساعت 2 بعد از ظهر. می توانستم از این فرصت کمی برای وبگردی یا در راستای سرچ مقاله استفاده کنم. اما باید می رفتم. تازه چند ساعت قبلش دو تا از همکارهای دیگه هم از طریق داخلی تماس گرفته بودند که براشون حضوری بزنم. می گفتند ما که از برنامه استفاده نمی کنیم که کلاس بیایم و من گفتم که مگه من استفاده می کنم؟!!

با تاخیر رفتم کلاس. لیست را گرفتم و جلوی اسمم امضا زدم که یعنی حاضرم. مهندسی که از شرکت مشاور اومده بود برای آموزش، شروع کرد به توضیح دادن منوها و کارکرد اون ها. من هم عینکم رو که هر وقت هوس کنم به چشم می گذارم، روی چشمم گذاشتم و از اونجایی که جنبه عینک گذاشتن در ساعت 2 بعد از ظهر را ندارم چشمم زود خسته شد و پلک هام داشت روی هم می اومد که دیدم موبایلم داره خاموش و روشن میشه.

شماره واحدمون بود. اومدم بیرون و جواب دادم. مدیرم گفت که مشکلی پیش اومده و برم دفتر معاونمان تا تلفنی اطلاعات لازم را بگه و من به مسئول مربوطه ابلاغ کنم. تلفن به دست وارد دفترش شدم که معاونمان از اتاقش اومد بیرون ... . خلاصه کارهای لازم را داشتم انجام می دادم که معاون دوباره از اتاقش اومد بیرون، کیف به دست و کت پوشیده. طبق معمول هم عجله داشت. پرسید که نامه حسابرس ها را آماده کرده ام؟ اطلاعاتش را دیده بود و فقط نامه اش مانده بود که آماده کنم.

و خب آماده نبود. مهندس هم برگه ام را گرفت. زیرش دستور داد و امضا کرد. و رفت. حالا یک برگه سفید امضا شده زیر دستم بود. اما خب، به هیچ درد دیگه ای نمی خورد که. کاش یک برگه دیگه که امضا داشت زیر دستم بود تا هر چه می خواستم روش می نوشتم! من هم نامه را طبق سلیقه خودم نوشتم. زیرش هم اسم رییسم را نوشتم که باید امضا می شد. این بار خودم دست به کار شدم. یکی از امضاهای مهندس را در ذهنم تصور کردم، چند باری روی کاغذ باطله تمرین کردم و بعد با اعتماد به نفس تمام زیرش امضاء زدم! و نامه را تحویل مسئول دفترمعاون دادم که ردش کنه ... .

وقتی برگشتم کلاس، کار عملی شروع شده بود که به هر جال تنوعش بیشتر بود و طوری نبود که آدم خوابش بگیره. لیست اسامی را گرفتم و جلوی اسم دو تا همکارم هم امضا کردم. و تا لحظه آخر با وجدان کاری که فقط به خودم اختصاص داره با برنامه کار کردم و هیچی هم نفهمیدم ازش!


پی نوشت ها:
1.    خبر دست اول: علی دایی سرمربی سپاهان اصفهان شد. ( اگر دست اول هم نبود تو ذوقم نزنید به هر حال!)


2.    اولین نوشته هام با شکست روبرو شد. چند تا نوشته داشتم و سپرده بودم به یک نویسنده که بخونه. خب خودم هم می دانستم که خیلی ضعیفه. آخه وقت نوشتن خودم نبودم. نمی دانم چرا.


3.    یک ای میل هم برای این وبلاگم راه انداختم :     rahalife011@gmail.com
4.    دوستان وبلاگ قبلی یواش یواش دارند اینجا جمع می شوند. فکر کنم باید کم کم بساطم را جمع کنم و برگردم سر جای اولم!


5.    از لطف همگی شما به خاطر همه چیز ممنونم.

نظرات ()



هفتاد و شش
نویسنده: رها - دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠

باز هم نقاب به صورت زدم، هر چند نقابم خوشایند است. آن نقاب روشن، با لبخندی بر لب و چشمانی خندان را به صورت زدم، باشد که این نقاب تبدیل به واقعیت شود ... .
در فکرم که به جز نقاب صورت، نقابی هم بر رفتارم بزنم. می خواهم که نشاط و زندگی بر اعمالم بنشیند. می خواهم امید در لحظه لحظه زندگی ام جاری شود. باید کاری کنم. می خواهم که هر لحظه حرفی نشاط انگیز برای زدن داشته باشم، و شور را به دل اطرافیانم وارد کنم.

×××
گشت و گذار در پایان نامه ها برایم لذتی ندارد. رفته بودم که کمی مقاله ببینم و پایان نامه بخوانم. موضوعاتی در ذهن دارم برای مقاله. اما می خواهم ببینم دیگران در این رابطه چه کرده اند. این کار را  دوست نداشتم. دلم می خواست اجازه می دادند بروم و همه را زیر و رو کنم و هر چه می خواهم بردارم و بخوانم. اما ترتیب کار طوری نبود که بتوان این کار را کرد. به نظر می آید که همان جستجو در اینترنت بهتر است. از این راه مقالات و پایان نامه های زیادی پیدا کرده ام. این بار هم همین کار را می کنم.

×××
"آنا کارنینا" تمام شد. به نظرم آنقدرها هم بد نبود. حالا دیگر خیالم راحت شد، می توانم بدون شروع کردن کتابی جدید به درس هایم برسم. امتحاناتم نزدیک است.

نظرات ()



هفتاد و پنج
نویسنده: رها - دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠

پدرمان می خواهد برایمان ماجرای ملاقاتش با دختری از بستگان را تعریف کند که این طور شروع می کند " که خیلی از او خوشم آمد ..." . و با این مقدمه من سراپا گوش شدم که ببینم چه می گوید و چه بخشی از داستان در او این حس خوش آمدن را زنده کرده است. گویا قبلا داستان را برای همه اهالی خانه تعریف کرده و فقط من مانده ام.


داستان بابا جان این است که به شرکت یکی از آشنایان می رود و دختر جوانی که آنجا کار می کرده، از او به گرمی استقبال می کند. بابا را راهنمایی می کند. بعد از تمام شدن کار بابا، وقتی داشته شرکت را ترک می کرده، دختر باز هم به بدرقه اش می آید با این جمله که آمده است خداحافظی کند. بابا هم تشکر می کند و دخترک عاقبت به حرف می آید که گویا مرا نمی شناسید.


و خب بابا هم نمی شناختش. دختر نام پدر و مادرش را می گوید و مشخص می شود که هر دو عموزاده های بابا هستند. و این جاست که معلوم می شود چرا اینقدر از بابا استقبال کرده و اینکه این دختر جوان بابا را از کجا می شناخته معلوم نیست. که چه بسا افرادی هستند در خانواده ما که دیگر جوان های نسل ما نمی شناسندشان و با هم آشنایی ندارند.


اما قضیه ای که تحسین بابا را درباره این دختر برانگیخته این نیست. وقتی که دخترک اشنایی می دهد و پدرمان تازه متوجه قضیه می شوند، از پدر و مادر مرحوم دخترک پیش مدیرعامل (آشنایش) تعریف می کند و مدیرعامل شرکت هم می گوید که دختر تازه دانشجو هم هست و کارشناسی ارشد می خواند و ... .


و بابایمان با چنان لذتی می گفت که دختر هم کار می کند و هم درس می خواند که نگو! البته ما هم اصلا حسودی مان نشد و حتی کلمه ای نگفتیم که بابا جان، ما هم، هم درس می خوانیم و هم کار می کنیم. و تازه چه مشکلاتی هم که نداریم! و ترجیح می دهیم این طور برداشت کنیم که بابایمان حتما به ما هم افتخار می کند. تازه هنوز نمی داند برای خودم چه برنامه ها دارم!


البته من هم بسیار با چنین افرادی برخورد کرده ام و مورد تحسین قرار گرفته ام به خاطر موقعیتم. راستش در جامعه زیاد برایم پیش می آید که مورد تشویق قرار می گیرم. آن وقت است که خودم را جزء افراد مهم جامعه محسوب می کنم و چند ساعتی با افکار شیرین سپری می شود. نیشخند



پی نوشت 1- بد نیستم.


پی نوشت 2- روز نسبتا مفیدی داشته ام. شاید به همین خاطر است که "کمی" احساس بهتری دارم. اما قول نمی دهم که شب، خواب داشته باشم.


پی نوشت 3- درس می خوانم و خودم را برای امتحانات آماده می کنم. پروژه های زیادی هم دارم.


پی نوشت 4- دلم می خواهد لیست دوستانم گودری بشود و با به روز شدن وبلاگ ها به بالای لیست بیایند. کی کمکم می کند؟


پی نوشت 5- دیشب هر کاری که کردم نتوانستم پست جدیدم را بگذارم. منظورم همین نوشته است تا پی نوشت 3. حالا که رسیده ام محل کارم، ببینم از اینجا موفق می شوم.


پی نوشت 6- صبح آمده ایم اینجا و هر کاری کردیم با کلید در خانه مان نتوانستم در اتاقم را باز کنم، مجبور شدم با کلید خودش اقدام کنم!!!!!! باز شد ....

نظرات ()



هفتاد و چهار
نویسنده: رها - شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠

آدم ساعات زیادی در طول روز داره به خودش فکر می کنه. اینکه کی هستم، کجا هستم، در چه حالی ام، حالا چه کاری کنم بهتره، چی بخورم، چی بپوشم، خسته شدم، نشدم، گرسنه ام و خیلی چیزهای دیگه.


حتی وقتی فکر می کنیم که عاشقیم، یا کسان دیگری در اطرافمان هستند که می خواهیم بهشان توجه کنیم، باز هم خودمون محور فکرهامون هستیم.


این فکرها می توانه جهت های مختلفی داشته باشه. می توانه مثبت باشه یا منفی، می توانه بار عاطفی داشته باشه یا عقلی، نکته ای داشته باشه یا اصلن یک سری فکرهای بی ربط باشه.


این ها رو نمی خوام بگم که ثابت کنم حالا با گذشت چند روز از اون حادثه خوبم و تمام اون تفکرات منفی بر اثر فکرهای مثبت درست شده. نه، اتفاقا نشده. هنوز هم ضعفم را دارم، هنوز هم غصه دارم. اما می خواستم بگم که کلا آدم ناامیدی نیستم. می دانید که. حتما از نوشته هام فهمیدید. معمولا سعی می کنم به جای نشستن و غصه خوردن راه حل را پیدا کنم. کلا از دست روی دست گذاشتن و منتظر نشستن بیزارم.


اما مسئله ای هست که آزارم می ده و هنوز نتوانستم حلش کنم و هر روزی که می گذره وضع برام بدتر می شه و می دانم که تا این مسئله حل و فصل نشه، ممکنه که باز هم آرامشم دست خوش تلاطم بشه. حتی اصلا نمی دانم که الان کی خوب می شم و از این وضعیت خارج می شم.


اما خوب، با این حال نشسته ام و باز هم به خودم فکر می کنم و برنامه ریزی می کنم. نه درباره این مسئله، که حتی فکر کردن بهش آزارم می ده، اما درباره خودم و آینده ام فکر می کنم و برنامه می ریزم.


امروز می خواستم نرم سر کار. احساس بدی داشتم. هنوز احساسم خوب نبود و نیست. اما رفتم و اتفاقا برام خوب بود. مشغله کار باعث می شد که از جو ناامیدی خارج بشم و احساس خیلی بهتری داشته باشم. شاید چون اونجا اعتماد به نفس از دست رفته ام ترمیم می شه.

نظرات ()



هفتاد و سه
نویسنده: رها - پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠

نمی دونم بهش چی می گن.
اینو که یک مدت تمرین کرده باشی
و همه اش خندیده باشی و کلن غصه هات رو ریخته باشی کنار و به همه دنیا بخندی و همه دنیا هم بهت خندیده باشه،
دیگه تصمیم گرفته باشی که آخر تلاش و کوشش باشی و زندگی را خودت و خودت بسازی و این لبخند زیبا از لبانت کنار نره و با همه خوش اخلاق باشی،
بعد یکهو یک اتفاقی بیفته که اشک به چشم هات بیاد، در این حد که توی خیابان اشک ریزان رد بشی
و فکر کنی آخر دنیاست و همه کشتی هات غرق شده اند و دیگه هیچ راهی نیست و هیچ امیدی هم نیست و از فردایت هم حتی بترسی و
فکر کنی که تنها شده ای و دیدی که هیچ کاری از دستت برنیامد و
تازه هنوز هم بعد از دو روز مدام در حال اشک ریختن و منفی بافتن باشی،
بعدترش همه این هایی که با خنده های تو خوش حال و شاد بودند هم
دچار گوشه گیری و خلوت نشینی بشوند و خنده از لب هاشون بره و با تعجب بهت نگاه کنند و
بپرسند که آخه چرا اینقدر ساکت شده ای و دیگر برایمان بلبل زبانی نمی کنی و در چشم هایشان ناراحتی ببینی.

آخه این انصافه! نباید که همه تحت تاثیر من باشند آخه. می دانم که مدام با دیدن چشم های قرمز و ورم کرده من غصه خورده اند و نپرسیدند که چی شده. شاید چون خودشون می دانند و حتی خودشون را مقصر می دانند و نمی دانم دیگه. نمی خوام خودشونو مقصر بدانند البته، فقط می خوام به خودشون بیان و یک کار جدی انجام بدهند. باز رفتم سراغ این فکرها و حالم داره دگرگون می شه!!!

خلاصه می خواستم بگم، عجیبه برام. فکر می کردم که اون ها حالا زندگی خودشون را می کنند و نمی دانستم که با سکوت من انگار دنیای اطرافم هم ساکت شده.

حالا دیگه تقریبن این افکار منفی را دارم از ذهنم دور می کنم. می دانم که هنوز توانایی این را ندارم که کاملن این کار رو انجام بدم. هنوز قلبم انگار زخمی است و نیاز به آرامش دارد، شاید هم حتی هنوز گریه. اما دوباره نشسته ام با لپ تاپم به سرچ کردن و درس خواندن و آماده کردن گراف و نمودار و حل مسئله و این جور کارها که همه نشانه اینه که به فردایی امید بسته ام حداقل. حداقل تا فردایی که امتحان دارم یا مهلت تحویل پروژه ام است یا همچین چیزهایی. و این امیدی که از چند دقیقه به چند روز افزایش پیدا کرده حداقل کمی جنبه خوب و مثبت دارد.


دیشب که سه تایی توی حیاط نشسته بودیم و به ماه نیمه گرفته نگاه می کردیم و دو تا بچه گربه دور دست و پایمان می چرخیدند، عجب آرامشی داشتم. هوا خنک بود و ماه کامل سیاه شده و بود فقط سایه اش پیدا بود و البته قسمت بالایش کمی درخشان تر از نیمه بیشتر تاریکش بود. همان وقت هم بود که آمدم و راحت خوابیدم. در حالیکه از خوابیدن می ترسیدم. انگار باز دچار اون کابوس های تلخ و ترسناک شده بودم، اما دیشب خوابیدم.

حالا بنشینم و کمی درس بخوانم. هنوز اونقدر خوب نشده ام که بگم فکرهام بی خودند. هنوز فکر می کنم که بله، ... . اصلن نگم بهتره. انگار هروقت که دارم به موضوع نزدیک می شم ته دلم می ریزه و این اشکه که می خواد سرازیر بشه. من هم به اشکم حقه می زنم و اصلن طرف قضیه هم نمی رم. الان می توانم اما از شب می ترسم.


از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری است

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را می شناسم من.
رندگی را دوست می دارم،
مرگ را دشمن.
وای، اما – باکه باید گفت این؟- من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا* بردن.

جویبار لحظه ها جاری.

م. امید

 

* التجا: پناه بردن، پناه جستن (فرهنگ معین)

نظرات ()



هفتاد و دو
نویسنده: رها - چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠

ماه داره می گیره. چند دقیقه پیش که توی حیاط بودم و با بچه گربه ها بازی می کردم، قسمتی از ماه گرفته بود. ماه گرفتگی امشب کامله و ظاهرا هر قرن یک بار این اتفاق می افته. از جزئیات دیگر این قضیه خبر ندارم. راستش امروز نه حوصله اش را داشتم که سرچ کنم و کمی اطلاعات، بیشتر از چیزهایی که در اخبار اعلام می شود، پیدا کنم و نه وقتش را.


امروز زیاد گریه کرده ام، خیلی زیاد. چند باری که کسی را در خیابان دیده ام که اشک می ریخت به حودم می گفتم که حالا نمیشه جای خلوتی پیدا کنند برای گریه کردن؟!!!!!!!! اما امروز، اگر دختری را دیدید که اشک می ریخت و از کنارتان رد شد، بدانید که واقعن نمی توانسته خودش را کنترل کنه و اختیار از دست داده بوده. حال من همین بود. مسیر را تا محل پارک ماشین به سختی و اشک ریزان طی کردم. هر کاری که می کردم اشکم تمام نمی شد و دل شکسته ام داغون تر می شد. به ماشین که رسیدم، تا خانه دل سیرتر گریه کردم.


فکر می کردم دنیا به پایان رسیده. حالا اما باز نشسته ام و در حال جستجوی موضوع هستم برای مقاله. فعلا در دوراهی قرار دارم. دو راهی امید و ناامیدی. خسته ام و تنها چیزی که دلم می خواد اینه که شانس دوباره ای برای زندگی داشته باشم ...



پی نوشت - ببخشید شب عیدی غصه دار نوشتم. روز پدر رو به همه پدرها تبریک می گم.

نظرات ()



هفتاد و یک
نویسنده: رها - چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



هفتاد- دارالترجمه
نویسنده: رها - دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠

وسط همه کارهای خودم، از کارهای اداره گرفته تا درس ها و پروژه های دانشگاه و انجام کارهای دیگری که بهشون علاقه دارم، دوتا کار ترجمه هم دستمه که مال آشناهاست. یک مقاله تخصصی ده صفحه ای، با جمله های طولانی که باید بیشتر لغاتش به طور دقیق ترجمه بشه. امکان نداره که بتوانی وسط کار رو حذف کنی، مفهوم کار از بین میره. یک کار ترجمه دیگر هم دارم، یک متن تخصصی مدیریتی. مال دانشگاه همکارمه. بهش می گم من باز هم کار ترجمه دارم، شاید نتوانم زود بهت بدم. می گه خوبه، برو یک دارالترجمه بزن!


و امروز سر کارم، تمام مدت داشتم ترجمه می کردم. چندین ساعت طول کشید تا توانستم مقاله را به صورتی که دوست داشتم و به نظر خوب می آمد، جمله بندی کنم. خیلی حوصله می خواست، اما باید تمام می شد تا درگیری ذهنی ام هم تمام بشه.

نظرات ()



شصت و نه
نویسنده: رها - یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠

مثل اینکه نوشته قبلم همه را گیج کرده. خودم اما کاملن حال خودم را می فهمم. همه دوستانم هم شروع کردند به حدس زدن و چقدر حدس های جالبی بود. راستش، خوشم اومده از این مسابقه ای که ناخواسته راه انداخته ام و البته بگم که شماها هیچ تقصیری ندارید و تقریبن غیرممکنه که بتوانید حدس بزنید. خلاصه ببخشید اگر گیجتون کردم. اما فکر کنم باز هم از این کارها انجام بدم.





ادامه مطلب ...
نظرات ()



شصت و هشت
نویسنده: رها - شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠

روی صندلی مقابلش می نشینم. به اندازه عرض یک میز با من فاصله دارد. در چشمانم نگاه نمی کند. با انگشتانش بازی می کند و چند سوال بی ربط می پرسد. بعد یکهو می گوید که نمی خواهد فضولی کند، اما می تواند سوالی بپرسد؟
انتظار نداشتم که چیزی بپرسد، اما وقتی روبرویش نشستم و رفتارش را دیدم حدس زدم. به چشمانش نگاه کردم. او هنوز نگاهم نمی کرد. حرفش را این طور شروع کرد که " بیشتر زا صد بار می خواستم بپرسم اما نپرسیدم ... " سوالش دیگر مشخص بود، که چه کار کرده ام. بعد هم حرف های زیادی زد و مثال های زیادی از خودش و همسرش برایم زد. گاهی او به چشم های من نگاه می کرد و من از نگاه کردن به او فرار می کردم و گاهی من مستقیم به چشم هایش نگاه می کردم و او نگاهم نمی کرد و سر به زیر داشت.
رفتارم عادی بود. به خودم قول داده ام که هیچ کسی و هیچ چیزی نتواند ناراحتم کند. بنابراین پرسش او هم ناراحتم نکرد. می توانستم با یک جواب کوتاه بحث را تمام کنم و از جایم بلند شوم و آنجا را ترک کنم. اما نخواستم. شاید می خواستم مقاومتم را در برابر واکنش مردم بسنجم. جواب های کوتاهی به او می دادم اما اجازه دادم که او حرف بزند.
در آخر سعی کرد با تعریف از من، روحیه ام را تقویت کند. راستش از دلسوزی مردم بیزارم، اما از توجهشان نه. گفت که تو خیلی قوی هستی و خیلی موقعیت اجتماعی خوبی داری و اینکه مطمئن است حق من بیشتر از این هاست و ... . و برایم آرزوی موفقیت کرد.
تصمیم گرفته بودم که هیچ وقت، حتی به کوچکترین حرف هایش اعتماد نکنم. اما سعی می کنم نسبت به آرزوهای خوبش خوش بین باشم.

 

منبع عکس

نظرات ()



شصت و هفت
نویسنده: رها - جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠

استاد بارها تاکید کرده که "بنویسید!" بر این حرف که نوشتن به یادگیری و بازیابی اطلاعات کمک می کند شدیدا اعتقاد دارد. بارها شده وادارمان کرده که فصلی از کتاب را ترجمه کنیم، خلاصه کنیم، و برایش ببریم. کار زیادی می برد. اما هدفش تنها این بوده که بخوانیم و بنویسیم و خلاصه کنیم. گاهی هم سر کلاس سوالی می پرسد که محاسبه مختصری دارد و ذهنی می توان انجام داد. اما همین باعث می شود که جواب های اشتباه به گوش استاد برسد و باز مجبورمان کند که یادداشت کنیم و بعد جواب را به او بگوییم. این کارهایش باعث شده که به او اعتقاد بیاورم. 


مدیرم هم همین طور است. همه چیز را یادداشت می کند. از کارهای روزانه گرفته تا عدد و رقم ها و چیزهای دیگر. مدیرم حتی برای خودش شکل می کشد. تجسم خوبی دارد و آدم باهوشی است. همه چیز را با کشیدن شکل یا نمودار برایت توضیح می دهد و معمولا وقتی که کارها را تقسیم می کند و به هر کداممان واگذار می کند، روی کاغذ برایمان می نویسد و کپی آن را به خودمان می دهد.


یکی از اشکالات من هم در تمامی صحنه های پرشکوه زندگی ام  عینک قطعا همین بوده. همه چیز را در ذهن خود نگه می دارم و یادداشت نمی کنم. پس همه چیز زود از ذهنم می پرد و یادم می رود و فراموش می کنم و گاهی خیلی بد می شود. همیشه هم بد نبوده. مزایایی هم دارد. مثلن من محاسبات را به خوبی در ذهن انجام می دهم و این همیشه سر جلسات کنکور که ماشین حسابی در دسترس نیست به کارم آمده است. اما کلا دارم به این شیوه جدید فکر می کنم. شیوه ای که امتحان شده و جواب داده است. پس بهتر است کاغذ و قلمی کنار دستم بگذارم و بنویسم.

نظرات ()



شصت و شش
نویسنده: رها - جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠

از نظر جسمی خسته ام، روحی نه. مغزم همچنان در حال کار کردنه و مشغوله. به موضوعات مختلفی فکر می کنم. خستگی جسمی اجازه تمرکز را ازم گرفته. شاید تنها کار که می توانم به راحتی انجام بدم خوندن کتابه. اما اون رو هم گذاشتم برای وقتی که به رختخواب می روم. 

***

مدتی در بلاگر می نوشتم. امکانات خیلی خوبی داشت که متاسفانه پرشین بلاگ نداره. یکی از امکاناتش این بود که می شد لینک مطالب جالبی رو که خوانده ایم در کنار صفحه به اشتراک بگذاریم. من این کار را خیلی دوست داشتم چون هر روز مطالب جالبی را می خوانم که دوست دارم دیگران هم بخوانند. البته الان به لطف گوگل ریدر این نوشته ها را به اشتراک می گذارم اما اگر می شد اینجا هم لینکشان را گذاشت عالی بود. متاصفانه بلاگر فیل/تر شد و من مجبور شدم بیام به اینجا.

 

دوست خوبم، بانوی مهر و ماه، مطلبی نوشته بود درباره برخوردش با آدمی که معتاد بوده و بعد از ترک اعتیاد تمام وقتش را وقف کرده برای کمک به "دیگرانی" که می خواهند ترک کنند. توصیه می کنم که بخوانیدش.

مطلب دومی که دوست دارم به اشتراک بگذارم، درباره خرید آن لاین کتابه. تجربه اینجا بهم نشان داده که بچه ها همه کتاب خوانند و تا اسم کتابی می آید کلی کامنت های جالب دریافت می کنم. بنابراین گفتم که شاید این مطلب "یک پزشک" براتون جالب باشه. در این مطلب درباره مزیت های خرید آن لاین کتاب، چگونگی انجام این کار و کتابفروشی هایی که این کار را انجام می دهند مطالبی گفته شده. 

 

دیگه فکر کنم وقت کتاب خواندن قبل از خوابه ... 

نظرات ()



شصت و پنج
نویسنده: رها - یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠

تعطیلات را به خوشی گذرانده ام. سعی ام همین بود. می خواستم همه اش بخندم. اوقات زیادی را با لپ تاپم سپری کردم که شرح اش را قبلا داده ام. اوقات زیادی را با دوستانم سپری کرده ام، البته نه حضوری، همان از راه دور و از طریق این وسیله الکترونیکی. دوستی خیلی راهنمایی ام کرد در درست کردن و تنظیم لپ تاپم. با دوستی همزمان کتاب خواندیم، بحث فرهنگی کردیم، تبادل اطلاعات کردیم و حرف زدیم. با دوستی از رژیم و اضافه وزن حرف زدیم و همدیگر را تشویق کردیم به ورزش و کمتر خوردن. دوست دیگری هم هست که همین الان حسابی وقتش را گرفته ام که برایم لوگویی طراحی کند. نمی دانم که چگونه باید از این دوست عزیزم تشکر کنم.

***

دلم باز هم تعطیلات می خواهد. از ماندن در خانه لذت برده ام. به خودم خوش گذراندم و کارهای زیادی هم انجام دادم. الان فضای اتاقم به حدی دلپذیر شده است که دلت نمی خواهد از آنجا بیرون بیایی. همه اش دلت می خواهد لم بدهی روی تخت و کارهایت را با همراهی مگی انجام دهی. 

و من به این فکر می کنم که چگونه در روزهای اینده هم به خودم بیشتر خوش بگذرانم. خودم را خسته نکنم. بگذارم که این آرامش که در درونم رخنه کرده، تمام وجودم را سخاوتمندانه در برگیرد و به روزهای آینده هدایتم کند.

این را نمی دانم که ماندگاری این حس چقدر است. اما می دانم که باید از این فرصت استفاده کنم. می دانم که مزد گذر روزهایم را می گیرم. روزهای سخت کم کم خودشان را دور می کنند و مطمئنم که روزهای روشن از راه می رسند. بوی آن ها را احساس می کنم. 

دیگر نمی خواهم شمارش معکوس داشته باشم، به سوی حادثه ای، که پایان پذیرد و بعد از آن شادی و زندگی را آغاز کنم. می خواهم که از همین حالا، شروع کنم زندگی جدیدم را. می ترسم این جمله را بنویسم، نکند که فردا روزی بیایم و باز بنالم، اما، این روزها تولد دوباره ام را جشن گرفته ام ... .

نظرات ()



شصت و چهار- بازگشت مگی!
نویسنده: رها - یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠

وقتی لپ تاپم رو آوردم و دیدم که هیچ اثری از اطلاعاتم نیست، خیلی ناراحت شدم. کل درایوی که اطلاعاتم رو در اون ذخیره کرده بودم فرمت شده و حجمش صفر بود! مراحل مختلفی رو پشت سر گذاشتم در این چند روز. ناراحتی، خشم، حس گریه، عصبانیت مجدد، پشیمانی از اینکه مگی رو این همه روز از خودم دور کرده بودم و حالا اینجوری. اما این ها اول کار بود که یکی دو ساعت بیشتر طول نکشید. بعدش دست به کار شدم. پرس و جو کردم. نرم افزارهای ریکاوری می توانستند مشکلم رو حل کنند. اما کار کردن با اون ها رو بلد نبودم. سه بار کل کامپیوترم ریکاور شد. دو بار بعد از ساعت ها ریکاور شدن نتوانستن اطلاعات پیدا شده رو برگردونم. و هیچی. اما بار سوم، 9 ساعت طول کشید. اطلاعاتی رو که بازیابی کرده بود دیدم و با کمک help برنامه اطلاعاتم رو یکی یکی ذخیره کردم. خوشحال بودم دیگه. امیدواری هام داشت جواب می داد. 

بعد هم کمی مرتب سازی، فولدربندی، خالی کردن فلش مموری روی لپ تاپ و این جور کارها. حالا دیگه تقریبن با خیال راحت روبروی مگی نشستم و می نویسم.

نظرات ()



شصت و سه
نویسنده: رها - سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠

روز سختی رو پشت سر گذاشتم. یک جلسه سخت سه، چهار ساعته که تمام مدت در حال جواب پس دادن بودیم. این مدیرها از تهران اومده بودند که کارمون را چک کنند. و هزار و یک ایراد گرفتند و سوال پرسیدند. معاونمون هم ( که از معاون های مدسرعامل محسوب میشه و در واقع مقام دوم اداره است) به جمع تهرانی ها پیوسته بود و بیشتر از اون ها بازخواستمون کرد و زد توی ذوقمون. اینقدر گفت که یکی از مهندس هایی که از تهران اومده بود، برگشت و بهش گفت که حالا این جوری هم نیست و این ها اولین شرکتی هستند که همیشه با ما در ارتباطند و فلان فرم خیلی مهم رو زودتر از همه فرستادند. و رئیسش هم گفت که ما این شرکت رو با شرکت های کوچک مقایسه نمی کنیم و چون کارشون خوب بوده، توقع دیگه ای ازشون داریم و هیچ شرکتی به هیمن جا هم نرسیده و ... . اما باز هم معاونمون دست بردار نبود. گفتش که این ها دیگه بیشتر از این از دستشون برنمیاد!!! فکر کن! یعنی ما الان دیگه باید یک اعتماد به نفس خورد شده داشته باشیم با این رفتارها!! اما نگران نباشید. ما که اصلا به روی خودمون هم نیاوردیم. به نظر من که پیشنهادهای تهرانی ها عالی بود و حرف های معاونمون هم اصلا ارزشی نداشت!!!


رئیسم ساعت 7 زنگ زده که تو چرا اداره نیستی؟!!!! می گم چرا باید اداره باشم؟ می گه آخه الان بازدید تهرانی ها تمام شده و من اومدم دفترو نگفتی شاید کاری پیش بیاد یا بخوان بیان از اینجا هم بازدید کنند یا ... . حق داشت. باید می ماندیم. اما با اون همه انرژی که صبح بهمون دادند و تشویق هایی که نثارمون کردند انتظار دیگه ای هم ازمون داشتند. شاید ما هم به نوعی مبارزه مدنی کرده باشیم!!!!!!!!!!!!!! نیشخند


باور کنید نمی خواستم باز هم با داستان های محل کارم خسته تون کنم. اما باید درباره اش حرف می زدم. به جای اینکه شروع کنم به خواندن درسم برای امتحان پس فردا، شروع کردم به خواندن کتاب "آنا کارنینا"! یعنی باید به من مدال شجاعت و بی خیالی اعطا کنند!



به کسی نیاز دارم که درباره مسائل کاری باهاش مشورت کنم. اما نمی دانم با کی مشورت کنم. یکی از دوستانم هم می خواد یک مجله برای جوانان راه بندازه و من خیلی دوست دارم که تجربه همچین کار فرهنگی رو داشته باشم. اما می ترسم قولی بدم و نتوانم عمل کنم. اما به شدت وسوسه می شم برای این کار.


جهت دوستانی که نگران مگی بودند بگم که امروز تلفن کردم و سراغش رو گرفتم. با مامان اون پسره که مگی پیششه حرف زدم. با خجالت گفت که هنوز اصلا دست نزده. هر شب ساعت 12 میاد خونه. و گفت که باباش هم دعواش کرده و گفته تو که وقت نداشتی چرا نگفتی بعدا بیاره و اینکه شاید مگی رو لازم داشته باشه. من هم گفتم حالا که نیست از کامپیوتر خانه استفاده می کنم. اما واقعا پشت این میز نشستن و کار کردن با اینترنت برام سخته. بعد از ساعت ها پشت میز نشینی در اداره، ترجیح می دم توی خونه رو زمین بشینم، پاهامو جمع کنم، مگی رو بگیرم توی بغلم و کار کنم.

نظرات ()



شصت و دو
نویسنده: رها - دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠

پشت میز نشسته ام. نی آب پرتقال رو بین دو تا انگشتم گرفتم. دارم به اطرافم نگاه می کنم. آدم هایی که تقریبا تمام میزها رو پر کردند. از نگاه کردن به اون اجتناب می کنم. نیم توانم نگاهش کنم. شرایط برام ناخوشاینده اما باید ساعتی تحمل کنم. من می توانم، من صبورتر از این حرف ها هستم. سعی کردم آرام باشم و جو را آرام نگه دارم. سعی می کردم اون لبخند معروفم، بدون این که منظور خاصی رو برسونه، گوشه لبم باشه. اما باز هم نشد. باز جو متشنج شد. می دانم که اذیت می کنه. اون کسی نیست که تا منو پیر نکرده دست برداره. باید به دنبال راه دیگه ای باشم. با حرف زدن با اون، نمیشه.



اتاق رئیس نشسته بودیم و برای فردا برنامه ریزی می کردیم. یکهو شروع کرد به خاطره تعریف کردن. نه که از اون خاطره ها، از "اون" خاطره ها! من هم تعجب کرده بودم. هم از شدت خجالت قرمز شده بودم. سرم رو پایین انداخته بودم و با انگشت هام بازی می کردم. وقتی حرفش تمام شد، بدون اینکه به روی خودم بیارم شروع کردم به ادامه بحث کاری. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. من در این کار استادم. اصلا به روی خودم نمیارم که اتفاقی افتاده. اونجا به روی خودم نیاوردم، اما خیالم راحت نشد. فکر می کنم منظور داره. دیگه کارهاش یه کم عجیبه. حالا کنجکاو نشین که چی گفته، چون نمی گم!



امروز دوشنبه بود و من پنجشنبه یک میان ترم سخت دارم که هنوز یک برگ از جزوه و کتابم رو نخوندم. فردا هم بازدید داریم که از تهران میان، هم جلسه که من باید برم. امیدوارم مدیرعامل خوش اخلاق باشه. پس فردا هم باز جلسه دارم. فکر نمی کنم برسم کتابم رو باز کنم اصلا. مگی هم هنوز نیامده خونه و من در به در یک محیط امنم برای نوشتن و نوشتن و نوشتن ...


ادامه مطلب ...
نظرات ()



شصت و یک
نویسنده: رها - یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠


باوجود اینکه بیشتر از روزهای قبل سر کارم ماندم، در خانه زودتر کارهایم را جمع و جور کردم. مدیرم امروز، کلافه ام کرده بود. آنقدر ایرادهای جورواجور گرفته بود، که خشمی پنهانی بینمان به وجود آمده بود. من خسته و با لجاجت کار نمیکردم، و او با ایرادهای بنی اسرائیلی بیشتر خسته ام کرده بود. آماده شدن برای جلسات و بازدیدهایی که برنامه شان هر لحظه عوض می شود، خود به آدم استرس وارد می کند، چه رسد به اینکه رئیسی خودش به آن دامن بزند. خسته ام، همین روزهاست که قید کار را بزنم و خانه نشینی اختیار کنم!!! زبان


"کیمیا خاتون" تمام شد. همه اش را دو روزه خواندم. نمی توانم قضاوت کنم، نه درباره مولانا، نه شمس تبریزی. حتی نمی توانم بگویم که داستان راست است یا نه. اما تمام کتاب از رنج زنان آن زمان گفته است. زنانی که حتی شاهزاده شان، جزء اموال مردانی قرار می گیرند که سرپرست آن ها هستند. نه اختیار عاشقی دارند، نه اجازه انتخاب. محبوسند در چهاردیواری خانه، و دنیایشان همان است و آزادی برایشان چیزی جز مرگ نیست. نجسند و مایه ننگ و تنها به درد بچه آوردن می خورند، آن هم بچه هایی از جنس مذکر.



مثل اینکه سرانجام کارم نزدیک است. دلم می خواهد همه چیز زودتر انجام شود. اما باز هم استرسی ناخواسته و غمی بزرگ روح و قلبم را می خورد. من که این همه مقاومت از خودم نشان دادم، من که در مقابل همه ایستادم، اینک باید پاسخ همه صبوری و ایستادگی ام را بگیرم اما با وجود اطمینان کامل دلم می لرزد. کاش زودتر این کابوس تمام شود ...

نظرات ()



60- کتاب هایم
نویسنده: رها - شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠

کتاب می خوانم و لذت بخش ترین کار دنیا، بعد از وبگردی کتاب خواندن است. مخصوصن وقتی درس داری و امتحان، دیگر کتاب خواندن واجب است. قرار بود درباره 1984 حرف بزنیم. کتابی است سیاسی، به شدت بیانگر حال تمامی حکومت های دیکتاتوری و مردمانش. کتاب خشنی بود. دو هفته ای طول کشید تا همه اش را خواندم. فضای کتاب جذبم می کرد اما نمی توانستم ادامه بدهم. باید به هر جمله اش فکر می کردم. "ناظر کبیر" که یک شخص مقدس و یگانه بود و اینکه اصلا معلوم نبود وجود خارجی دارد یانه، با طرفدارانش که کشور را تحت کنترل داشتند. محیط بسته ای که تمام حرکات مردم، حتی خصوصی ترین مسائل را تحت پوشش می گرفت و کنترل می کرد و ضبط می کرد. که حتی از آن هم جلوتر، حزب ناظر کبیر فکر افراد را می خواند و آن را هم تحت اختیار داشت. و اگر بگویم از آن هم بالاتر، تحت شکنجه به افراد خاطی، تمامی اصول خودشان را القا می کردند. تنها به حرف اکتفا نمی کردند، که می بایست، همه این حرف ها را از صمیم قلب قبول می کردند.


داستان حکایت غریبی داشت. اما برعکس شنیده هایم، به نظر من نقاط امیدبخشی در داستان بود. شاید چون من به دنبال نقطه امید بخشی می گشتم! دلم می خواهد به جز پایان کتاب، از تاثیرگذارترین قسمت کتاب صحبت کنم. وقتی که وینستون، شخصیت اصلی داستان، در زندان یکی از رفقایش را می بیند که به نظرش از وفادارترین اشخاص به ناظر کبیر بوده است، بسیار تعجب می کند و جریان را جویا می شود. دوستش می گوید که در خواب فریاد زده "مرگ بر ناظر کبیر". ناخودآگاه بوده و پشیمان است و البته که جرم را مرتکب شده و خطا کرده و مستحق تنبیه است. وقتی وینستون زا او می پرسد که چه کسی گزارش او را داده. در جواب می گوید دختر کوچولوی چند ساله اش که حتی 10 سال هم سن ندارد و حزب از او به عنوان جاسوس استفاده می کند. مرد به این مسئله افتخار می کند. و به نظرم این اوج حقارت است.



اما الان کتاب شیرینی می خوانم. "کیمیاخاتون" داستان دختری است که در قونیه زندگی می کند. مادرش بعد از مرگ پدر و بعد از سال ها با "مولانا" ازدواج می کند. و از یک زندگی شاهانه به زندگی در یک حرم که مرد آن "شیخی متعصب" است منتقل می شوند. نصف کتاب را خوانده ام و کلیاتش همین بود که گفتم. هرچند نکته های زیادی دارد. می دانم که این دختر، بعد از آمدن شمس به قونیه و تغییر مولانا، به اجبار همسر شمس می شود و زجرهای زیادی می کشد. بعدا در این باره حرف می زنیم.

نظرات ()



پنجاه و نه - لبخندهای ما
نویسنده: رها - پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠

تا به حال شده به صورت خود در آینه دقت کنید؟ همه جزئیات صورت خود را تماشا کرده و به خطوط آن و رنگ های آن دقیق شده اید؟ شده چشمان خود را ببندید و صورتتان را در ذهن تصور کنید؟ اصلا قادر به این کار هستید؟ اینقدر با صورتتان ( و دیگر اعضای بدنتان) آشنا و دوست هستید که لمسشان کنید، با آن ها حرف بزنید و آن را جزیی از خود، از وجودتان بدانید؟


جواب خود من منفی است. من نمی توانم با چشمان بسته یا بدون کمک آینه جزئیات صورتم را تصور کنم. اما مدتی است دارم با خودم دوست می شوم و اول از صورتم شروع کرده ام. مدتی قبل متوجه شدم که با لبخند چقدر چهره ام تغییر می کند. زیباتر می شوم، مخصوصا چشمانم. شاید آن برق نشاط آور چهره ام را زیباتر می کند. شاید آن انرژی مثبت که از چشمانم منتشر می شود جذابم می کند. اما در من تفاوتی ایجاد می شود که در رفتار اطرافیانم تاثیر می گذارد. دیگران راحت تر با من حرف می زنند و راحت تر ارتباط برقرار می کنند و کلا با من احساس راحتی می کنند. این را امتحان کرده ام. مردم را آزمایش کرده ام.


اما این لبخند که مدتی است از روی لبانم محو نمی شود، تاثیری هم برچهره ام گذاشته. بدون اینکه ببینم چگونه گوشه لب هایم به بالا جمع شده و گونه هایم برجسته می شود، تغییری را در ماهیچه های صورتم احساس می کنم. وقتی لبانم را به حالت عادی رها می کنم، ماهیچه های صورتم خسته می شوند و تمایل دارند که به بالا جمع شوند. مثل اینکه از این حالت لذت می برند.


مثل اینکه با این لبخندها، هم خودم و هم اطرافیانم لذت می برند. پس چرا اینگونه نباشم؟ هرچند گاهی این لبخندها واقعی نیستند. منظورم از واقعی نبودن این لبخندها تظاهر نیست، شاید خوشحال نباشم اما لبخند بزنم. گاهی این لبخندها واقعی نیست اما به هر حال تاثیر خودش را دارد. صورتم را در این حالت دوست دارم.



پی نوشت 1- بعد از روزها حضور مداوم در صحنه وبلاگ نویسی، چند روزی است که حضورم کم رنگ شده و ممکن است چند روز دیگر هم ادامه پیدا کند. آخر " مگی" (لپ تاپم) رفته دکتر!


پی نوشت 2- امتحانم خوب بود. عالی بود.

نظرات ()



پنجاه و هشت
نویسنده: رها - دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠

خانه که اومدم، در حالی که لم داده بودم روی تختم، شروع کردم به نوشتن وقایع امروز، همان روزانه نویسی که هر روز انجام داده ام. از امروزم سر کار، جشنی که به مناسبت روز زن گرفته بودند، ربع سکه ای که هدیه گرفتیم اما هنوز نوشته ام پخته نشده بود. منتشرش نکردم. الان اما، تمام یک صفحه نوشته ام رو انتخاب کردم و حذف!! آها، اینجوری بهتر شد.   

 

یک چاه علم کردند وسط راه، نه می توانی راه بری، نه تمیز می مونی، بعد یک کمپرسور هم آوردند که زمین را بکنه واسه کارگذاشتن لوله ها. حالا با این صداهای عجیب و غریب که از پشت پنجره اتاقت میاد باید کار کنی. تازه شرکتمون گواهی نامه ایزوی نمی دانم چند هم داره که مربوط می شه به ایمنی و راحتی در محیط کار! مشکلات همین نیست که. یک توالت نگذاشتند برای خانم ها. وقتی توی این 8، 9 ساعت بخوای سری به توالت بزنی، باید نیم ساعتی برنامه ریزی کنی، مسیر رو چک کنی، توی مسیر با چند نفری هم کلام بشی تا خودت رو برسونی به مکان مورد نظر!! 

 

الان دارم "بفرمایید شام" نگاه می کنم. حواسم نیست چی دارم می نویسم. دارند درباره سن ازدواج بحث می کنند. ایرانی های اونور آب اوپن مایند شده اند و می خوان که دختر و پسرها ده سالی با هم زندگی کنند و بعد بچه دار بشوند. 

نظرات ()



پنجاه و هفت
نویسنده: رها - یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠

 

 

یک هفته ای بود که تلفن واحدمان قطع شده بود. از دیروز هم پریز برقی که کامپیوتر من بهش وصل بود از کار افتاده بود. امروز دیگه فاجعه ای اتفاق افتاد، جبران ناپذیر! اینترنتمان از صبح قطع شد. ما هم که چند روزی از نداشتن تلفن راحت بودیم و کارهامون نصف شده بود، تلفن نداشتیم که با واحد مربوطه تماس بگیریم و اطلاع بدیم که بیان و اینترنتمان را درست کنند. تا اینکه حوالی ظهر تعمیرکار تلفن که بعد از یک هفته سر و کله اش پیدا شده بود تلفن را درست کرد و من برای افتتاح سریعا با واحد انفورماتیک تماس گرفتم. وقتی گفت که تا اون ساعت از قطعی اینترنت اطلاع نداشته کلی تعجب کردم. یعنی فقط من توی این اداره می شینم پای اینترنت!!! بعیده. من هم گفتم که کار واجب داریم و چون امروز آخرین مهلت ارسال فرم های آن لاین هست، مشکل را رفع کنید و اون ها هم سریعا اینترنت را وصل کردند و من هم وبگردی کردم و هم با خیال راحت به کارهام رسیدم. آخه قبلش خیالم ناراحت بود!

 

پی نوشت ها:

1. امروز ننوشته بودم به دو دلیل. یکی اینکه نیم خواستم حرف های تکراری بزنم و یکی عذاب وجدان از امتحان آخر هفته ام و اینکه آدمی که امتحان داره که نمی شینه پای نت! البته امروز کم وقت گذاشتم اما همون وقت کم با تمرکز بود و کاملا از درس خوندنم راضی ام.

2. دوست دارم مطلبی رو درباره کتاب 1984 که بالاخره تمامش کردم بگم. اما فعلا وقتی نیست. شاید فردا.

3. برنامه ها و نقشه هایی هم ریخته ام که اون هم باشه برای فردا.

4. هیچ وقت استقلالی نبودم و بنا بر تعصبی درونی نسبت به بازیکنان استقلال حس خوبی نداشته ام. اما از شایعات فوت ناصر حجازی که امروز خیلی داغ بود، ناراحت شدم. به نظرم راحت به لحظه آخر زندگی اش رسید. مثل اینکه می دانست به آخر خط رسیده. روزهای آخر حمایت از مردم، دلسوزی برای مردم و بعد به کما رفتن در یک بازی فوتبال. براش دعا می کنم که فعلا باشه و بمونه.  

 

 

نظرات ()



پنجاه و شش- پی نوشت نامه
نویسنده: رها - شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

سلام.

یکی نیست بگه آخه وقتی حرفی نداری، مگه مجبوری بنویسی! اما پست قبل که گفته بودم پر حرفی می کنم، با اعتراض دوستانم روبرو شدم نیشخند که دختر به این خوبی، و کی گفته تو پرحرفی و این حرف ها، و چون درخواست زیاد داشتم زبان واسه بیشتر حرف زدن، اومدم که روی دوستانم رو زمین نندازم و کمی درافشانی کنم!!

 

می ریم سراغ پی نوشت ها:

1. توی اداره کارها باز زیاد شده. اما من همچنان اصرار دارم که در وضعیت هفته قبل بمونم و از زیر کار در برم و از اونجا که توی این هوای گرم حس بیرون رفتن نیست، به وبگردی مشغول می شم.

2. دیروز یک آهنگی رو برام ای میل کرده بودند، از سالار عقیلی. من عاشق آهنگ های سالار عقیلی ام. خیلی زیبا می خونه. و این آهنگ جدید رو هم خیلی دوست داشتم.

3. یک وبلاگ جدید پیدا کردم و مشغول آرشیو خوانی هستم. بعد که تمام شد بهتون معرفی می کنم. چشمک

4. امروز دعوت شدم که برم و در خرید برای یک نی نی توراهی شرکت کنم، اما دغدغه درس اجازه نداد که برم. می دونم مامان و بابای نی نی دوست داشتند که باهاشون باشم، من هم دوست داشتم. 

5. چون یکی از دوست هام گفته بود که هنوز امتحان داری و فعلا نمی خواد اتاقتو تمیز کنی، من هم اتاقو به همون وضعیت گذاشتم تا شرایط مناسب فرا برسه برای تمیز کردن اتاقم!!مژه

6. اگه بگم دیشب باز نخوابیدم و گریه کردم چی می گید؟ یعنی ممکنه دیگه این صفحه رو باز نکنید؟! ولی واقعیت اینه که اولش خوابم نبرد و گریه کردم. بعد بلند شدم و دیدم گرسنه ام. رفتم یه تکه شکلات تک تک که روی میز تحریرم بود خوردم. حالا کی؟! ساعت یک و یک ساعتی بعد از خوابیدن. مسواک هم نزدم بعدش. دلم نمی خواست. بعدش اما راحت خوابم برد.

7. دیگه تمام. به اندازه کافی نوشتم.

 

نظرات ()



پنجاه و پنج- پرحرفی از نوع روز تعطیل
نویسنده: رها - جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

 

نشسته ام روی تختم. روبروم یک اتاق شلخته قرار داره. یک عالمه کتاب و ورق و جزوه که محصول دو هفته است روی زمین پهنه. حتی مقداری لباس روی گوشه تخت اتاقم جمع شده. دارم نگاه می کنم که ببینم از کجا شروع کنم به جمع کردن. جمع کردنشان زیاد طول نمی کشه. هر چیزی رو باید سر جای خودش قرار بدم و یک جارو و گردگیری و تمام. اما اینقدر گرمم شده که نمی توانم دست به هیچ کاری بزنم. آفتاب با بی رحمی می تابه و حرارتش رو پخش می کنه. 

 

استادمان که درس مهمی باهاش داریم، روزهای جمعه هم دست از سرمان بر نمی داره. از جلسه اول که اومد کلاس، بعد از معرفی منابع، فرمودند که چون درسمون عقبه (!!) یک روزی رو در هفته معین کنیم برای جلسه جبرانی! و این ماجرا رد طول ترم تا الان ادامه داشته. در واقع ما به جای هفته ای یک بار، سه چهار روزی یک بار داریم سر کلاسش حاضر می شیم و تازه بقیه روزها هم در فکر جمع کردن کارهای استاد عزیزمان هستیم! به طوری که دو تا استاد دیگه از اول ترم یک تمرین داده اند و ما هنوز به روی مبارک خودمان هم نمی آوریم که کاری دستمون بوده! خلاصه اینکه استاد امروز هم ما رو کشاند سر کلاس و تمام صبح جمعه تعطیلمون را گرفت.

 

از وقتی این وبلاگم رو راه انداختم خیلی پرحرف شدم انگار. هنوز هم اینقدر حرف دارم برای زدن! اما حوصله سر و سامان دادن به حرف ها رو ندارم. پس فعلا بیشتر از این سرتون رو در نمیارم. اگر دیدم دلم می خواد، بعدا میام و بیشتر باهاتون حرف میزنم.

 

از اینترنت: آنقدر که سبیل می تواند باعث مصونیت خانمها در جامعه شود، حجاب نمی تواند. چشمک

 

 

نظرات ()



پنجاه و چهار- یک روز خوشحال، یک روز ...
نویسنده: رها - چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

حالم خوبه. حتی می توانم بگم خوشحالم. دلخوشی ها، می توانند خیلی کوچک باشند، اما برای آدم یک دنیا خوشحالی بیارند. دلخوشی ها کم نیستند. دیشب دوستی بهم یادآوری کرد که باید گذشته رو فراموش کنم و خودم را دیگه برای اون حوادث سرزنش نکنم. راست می گفت. ناشکر شده ام. دلخوشی های کوچک و بزرگ زیادی دارم، اما چسبیده ام به اون مسئله که آزارم می ده، که تحملم رو می گیره. اما باید به داشته هام فکر کنم. دلم نمی خواد شعار بدم ولی مسائل ارزشمندی اطرافم وجود داره خب!

 

مدیرم همیشه دنبال معماهای حل نشدنی و سخت می گرده که حلشون کنه و به زهنش ورزشی بده. یک مدت مکعب روبیک بازی می کرد. بالاخره موفق شد حلش کنه. چند روزی هم بود که چند تا معما طرح می کرد و از من هم می خواست که حل کنم و جوابش رو بدم. من هم که همیشه سرم درد می کرده واسه این چیزها. امروز آدرس یک مغازه ای رو داد که معما و بازی های فکری می فروخت. ( نمی دونم از کجا فهمیده بود خیلی حوصله ندارم و حالم خوب نیست. ( اونوقت هنوز حالم خوب نبود.) خودش پیشنهاد داد که برم.) من هم رفتم اونجا و غرق محیط شدم. بازی های جالبی داشت. یک نفره، دو نفره، چند نفره. دلم می خواست همه اش رو بخرم. یک مکعب روبیک خریدم، با یک بازی شبیه پازل، از این ها که باید با قطعات مربع رو پرکنیم. خب سخته یه کم. یک پازل 3000 قطعه هم خریدم. همیشه دوست داشتم از این پازل ها بخرم اما هیچ وقت این کار رو نکرده بودم. 

 

پی نوشت- این عکس زیبا کاری است از "علی حسن زاده". 

پی نوشت 1- چقدر نوشتن این پست طول کشید.

پی نوشت 2- الان آن لاینم. همین ساعت هاست که بچه ها پیداشون می شه. ( واسه چت) و من هم که وجدان کاری ام اجازه نمی ده میدون رو خالی کنم! یه وقت بچه ها میان، کسی نیست باهاشون چت کنه، ناراحت می شوند! نیشخند

پی نوشت 3- تصمیم گرفته ایم از این پس واسطه امور خیر باشیم! منتظر توضیحات اضافه نباشید، همین که گفتم! در برداشت از این جمله آزادید. از خود راضی

پی نوشت 4- امروز 28 اردیبهشت، روز بزرگداشت حکیم عمر خیام ه. ما باید از فارسی 1 بفهمیم. مملکته داریم؟!!!! 

 

نظرات ()



پنجاه و سه
نویسنده: رها - سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

این روزها یا سر کارم و دارم وبگردی می کنم و بینش به اوراقم نگاه مختصری می اندازم یا کلا از کار جیم می شم و میام خونه و درس می خونم یا می رم بیرون قدم می زنم و خرید می کنم و به خودم می رسم!!!  اینجوری بیشتر دوست دارم. تصمیم گرفتم کمی از تعهد کاریم کم کنم نیشخندو بیشتر به خودم توجه کنم و دلخوشی های خودم. مژه

البته مدتی بود که عاشق کارم شده بودم، رضایت خاطر داشتم، اما حالا باز کارها برام عادی و روزمره شده و من همیشه از روزمرگی فراری ام.

 

صبح توی رادیو داشت می گفت که دارا و سارا به عنوان عروسک های جهان اسلام شناخته شده اند و توضیح اینکه دیگه اون ها رو به عنوان عروسک های ایرانی نمی شناسند! البته من کاری به درستی خبر ندارم. فقط یک سوال دارم که تعریفشون از جهان اسلام چیه؟!! واقعا نمی فهمم ... .

 

راستی، یادتونه بچه که بودیم زنگ های انشا و تعطیلات خود را چگونه گذراندید و غلم بهتر است یا ثروت و این چیزها. بعدها که بزرگتر شدیم و موضوعات حرفه ای تر شد، رسیدیم به اینکه یک چیزی رو باید توصیف می کردیم و خصوصیاتش رو می نوشتیم که طبیعتا سخت تر بود و تمرکز می خواست. اون وقت سخت بود. اما بعد که دیگه اجباری در کار نبود، من که راحت تر می نوشتم. حالا عکاس این وبلاگ عکسی داده با موضوع. و من هنوز نرسیدم چیزی بنویسم. البته بهش فکر کردم اما این به همون موضوع دادن انشا توسط معلم ها در مدرسه می مونه ... .

 

نظرات ()



پنجاه و دو- من و قهرمانم ...
نویسنده: رها - دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

گرد و خاک همه جای اتاق رو پر کرده. کاغذی که دیشب گذاشته بودم روی زمین، کنار پشتی، الان روش گرد و خاکه. اینو از اینجا می فهمم که وقتی برش می دارم، زیر انگشتانم زبری خاک رو حس می کنم. 

دوست دارم که گرد و خاک را از اتاقم جمع کنم، اما بیشتر دوست دارم که گرد و خاک را از دلم پاک کنم.

کاش یک نفر، اون کسی که ازش انتظار دارم، تنها کسی که کاری از دستش برمیاد، دستم رو بگیره و بلندم کنه. سخت به آغوشش و کمکش احتیاج دارم. 

کاش ازم نمی خواست که اینقدر قوی باشم. کاش ازم قبول می کرد که گاهی اشک بریزم و اشک هام رو پاک کنه و سرم رو روی شونه هاش بگیره. کاش قبول می کرد که من هنوز همون دختر کوچولوشم، همون که از بچگی قهرمان تمام لحظات زندگی ام و الگوی همه تصمیم گیری هام بوده. و اینکه این دختر کوچولوی ناسازگار ساختارشکن نافرمان سنت شکن، حتی در همین نافرمانی هاش، بیشتر به کمک و همدستی اون نیاز داره.

باید از اون شب های بچگی، که با داستان هاش به خواب می رفتم، همون وقت ها که بیشتر از چهار پنج سال سن نداشتم می فهمیدم که چه راه سختی در پیش دارم. داستان هایی که همه رو خودش می ساخت، اسم من رو می گذاشت روی قهرمان داستانش که یک دختر کوچولوی شجاع و انسان دوست بود و به همه کمک می کرد و اونقدر قوی و استوار بود که مردم شهرش رو در مقابل حاکم ظالم بسیج می کرد و هدایتشون می کرد و مردانه می جنگید و شهرش را از ظلم و ستم نجات می داد، ظالم ها را به سزای اعمالشون می رساند و حق را به حق دار بر می گرداند و مردم پیروز می شدند و اون دختر می شد قهرمان و اسطوره شهر. 

باید از این داستان می فهمیدم که داره از من شخصیتی می سازه که استوار و قوی باشم و خم به ابرو نیارم و صبور باشم و الان این صبوری داره منو می کشه!! 

شکستن این حصار سخته. دلم نمی خواد قهرمان باشم، از قوی بودن خسته ام. دلم می خواد اشتباه کنم، به عنوان یک انسان. دلم می خواد احساساتم رو بروز بدم. حتی نمی خوام خوب باشم! 

دوست دارم تکیه کنم، به اون که همیشه قهرمان داستان زندگی ام بوده. و هنوز دستان من در مقابل دست های "بابا" کوچیک و ضعیفه. 

 

نظرات ()



پنجاه و یک- روزانه نویسی و روزانه خوانی
نویسنده: رها - یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

نمی دانم حالم خوب است یا نه. حرف زیاد دارم. اما امتحان آخر هفته ام اجازه نمی دهد که مفصل بنویسم.

دیشب باز چت کردم، باز با دوستی که برایم عزیز است. خوشحالم که دوستم پرسید، خوشحالم که من را به تعریف کردن واداشت. انگار کمی آرام شده ام. شب هم آرام خوابیدم. شاید حق با او باشد، شاید بهتر باشد که حرف بزنم. چند تایی دوست دارم که می توانم با آن ها حرف بزنم. از داستان زندگی ام خبر دارند، سرزنشم نمی کنند، دوستم هستند، دلسوزند، امیدوارند، به من هم امید می دهند، خوبند، قابل اعتمادند، دوستشان دارم.  

 

 این روزها که وبلاگ می خوانم، داستان زن های اول، دوم و زن های معمولی، گاهی تعجب می کنم که چطور همه رازهای زندگی شان را اینگونه بیان می کنند. نمی توانم قضاوت کنم و نمی خواهم این کار را انجام دهم اما وقتی مقایسه می کنم، می بینم که من نمی توانم. من دوست تر دارم، که تنها به عده خاصی رازهایم را بگویم، همه چیز را تنها برای چند نفر بیان کنم. می دانم که اگر من هم می نوشتم، وبلاگ من هم احتمالا در عرض چند روز معروف می شد و خوانندگان زیادی پیدا می کرد. اما فعلا دلم می خواهد همین روزانه هایم را بنویسم و احساساتم را بیان کنم. البته تصمیم هم ندارم که هیچ وقت این تلخی ها را بنویسم.

 

حرف زن های اول و دوم شد. داستان هایشان جالب است. خواندن تمام آرشیوشان شده سرگرمی این روزهایم. کلا دیده ام که زن ها و دخترها، بیشتر خاطراتشان را می نویسند. نمی دانم که چند درصد از وبلاگ نویسان زن هستند اما خوب می نویسند. بدون اغراق های موجود در داستان ها و فیلم ها، واقعا زندگی هرکسی داستان جالبی دارد. و خواندن این داستان ها برای من لذت بخش و آموزنده است.

همین دیگر. فعلا نوشتن کافی است ... 

نظرات ()



پنجاه
نویسنده: رها - شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

توی تاکسی نشستم. رادیو روشنه. 

یک آخونده داره سخنرانی می کنه. 

بعد یهو یک تعریفی از دین اسلام کرد که من متوجه نشدم. چون اون وقت حواسم نبود. ب

عد برگشته و می گه: اینو ( همون تعریفی که داده از اسلام) از سر تعصب آخوندی نمی گم ... از سر تعصب ناسیونالیستی نمی گم ...!!!!!

راست می گما!

و من پخش شده ام از خنده ....

 

دیگه توجهم حسابی به حرف هاش جلب شده.

بحث رو از اخلاق کشونده به ازدواج. بعد هم چند تا از این شعرهای عاشقانه ای که دختر و پسرهای دبیرستانی برای هم می گن می خوانه و صداشو عوض می کنه و از قلب تیرخورده حرف می زنه و ... .

 

نمی دونم کی بود. اما خیلی پرت بود از داستان ....

نظرات ()



چهل و نه
نویسنده: رها - جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

می نشینی پای نت و یادداشت هایت و می خواهی بنویسی اما نمی دانی در این قحطی اینترنت و این همه حرف نزده در این چند روز چگونه تعادل برقرار کنی! دیشب، بعد از فارغ شدن از تمام کلاس ها، با خوشحالی آمدم که به اینترنت گردی بپردازه که دیدم، پیغام مهمی دارم و آن پیغام مهم این بود که اینترنتمان تمام شده و مقدار کمی به عنوان هدیه برایمان اضافه کرده اند که کارهای ضروری مان را تا شنبه انجام دهیم. اما حالا می خواهم که تعریف کنم، دلم هم می خواهد که از همه اش بگویم. و حالا از حالت رسمی خارج می شویم و به طرز خودمانی به تعریف وقایع دور و برمان می پردازیم ... 

 

اون روز که اومدم دیر برم سر کار، خب دیر رفتم. اما چون ماشین نداشتم مجبور شدم که آزانس بگیرم. این اقای راننده آژانس از همون اول مثل اینکه انتظار اتفاقی رو می کشید. دو باری ماشینش رو متوقف کرد، پیاده شد و چرخ های ماشینش رو نگاه کرد. تا اینکه وسط یک راه کناری که از کنار رودخانه می گذره و تنها ماشین رو است و از خیابان های اصلی شهر نیست که بخواهی مدام توقف کنی و همه ماشین ها با سرعت راه خودشون رو ادامه می هند، ماشینش رو به کنار خیابان رسوند، توقف کرد، پیاده شد، چرخ های ماشینش رو نگاه کرد، اومد و از پنجره خبر داد که پنچر کرده!!! اومده می گه خانم پنچر کردم! ببخشید باید خودتون برید! می گم آخه من کجا برم، چه جوری برم!!!! خلاصه خودم اومدم، پیاده، با اون کیف سنگین، مقداری از راه رو اومدم تا به خیابان های اصلی شهر رسیدم. سوار یک تاکسی شدم، قبلش بهش گفتم که پول خرد ندارم. وقتی پیاده شدم، یک هزار تومانی دادم به راننده. و راننده پولی بهم پس داد. مقاداری از خیابان محل کارم را طی کرده بودم که کیف پولم را از کیفم دیگه ام بیرون آوردم تا بقیه پولی که راننده تاکسی بهم داده رو بگذارم توی کیفم. اما با تعجب دیدم که راننده یک 100 تومانی داده ( 1/0 تومانی آینده!!!) با یک دویست تومانی و به جای پانصد تومانی یک دوهزارتومانی داده بود. سریع برگشتم سر خیابان که شاید خودش متوجه شده باشه و ایستاده باشه اما دیدم رفته بود ... 

 

دیروز که همه اش به کلاس گذشت. شب قبلش و کل این هفته، استرس این روز خاص رو داشتم. استاد رحم نکرده بود و هر چه کار بود گفته بود که انجام بدیم. اینقدر کارها زیاد بود که انجام دادنشون غیرممکن بود. و من دیگه شب قبل از استرس، به جای انجام دادن کارها، زدم به بی خیالی و نشستم با دو تا از دوستان خوبم چت کردم. یعنی اول با یکی شان چت کردم که کلی حرف های شیرین برام داشت. و اینقدر لذت بردم که دلم می خواست همچنان ادامه بدم. و بعد که داشتم با اون دوستم خداحافظی می کردم، دوست دیگه ای سر رسید و تا پاسی از نیمه شب هم با این یکی دوستم چت کردم. و باز اینقدر برای هم حرف های دخترانه زدیم و خودمان کیفور شدیم که نگو!

 

اما فردایش که همان دیروز خودمون باشه، به خیر گذشت و اگه می دانستم اینقدر آسونه، اینقدر هم حرصش رو نمی خوردم. من تنها کسی بودم که ترجمه های یک فصلم را ارائه دادم، بقیه انجام نداده بودند و شانس آوردند. بعد هم همه کارها را تحویل دادند، اما من قبل از کلاس، وقتی هیچ کس نیومده بود، بعد از شیرین کردن خودم برای استاد، بهش گفته بودم که شنبه کارهایم رو تحویل می دم و اون هم قبول کرده بود. حالا فکر نکنید که از دیشب نشسته ام به پاکنویس کردن که فردا تحویل بدم، از دیشب نشسته ام به خوشگذرونی و گذران وقت برای خودم. می خوم نفسی تازه کنم. این هفته میان ترم دارم.

نظرات ()



چهل و هشت - تجربه برنامه ریزی و مدیریت زمان
نویسنده: رها - سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

گوشه چشم چپم هنوز می سوزه. دارم به این فکر می کنم که فردا خودم را به یک چشم پزشک برسونم. آخه یکی بگه این خبره که در شروع پستت نوشتی؟!! می خواستم بگم که یعنی الان وضعیت دشواری دارم، با این حال می نویسم و درس می خونم البته.

 

امروز کار جدید رو امتحان کردم. دیگه بی برنامگی ام داشت از حد می گذشت. چند روز پیش مطلبی خوندم که خیلی جالب بود. آقای علی راد یک تکنیک مدیریت زمان رو در وبلاگش معرفی کرده به نام تکنیک پومودور. پومودور یک تایمره که مخترع این تکنیک اختراع کرده و زمان رو برای 25 دقیقه نگه می داره و بعد از اون زنگ می زنه. در این بیست و پنج دقیقه باید روی کار تمرکز کنید و بعد 5 دقیقه استراحت و دوباره بیست و پنج دقیقه بعدی. بعد از دو ساعت میشه یک استراحت بیشتر مثلا پانزده دقیقه ای انجام داد و دوباره دو ساعت دیگه کار که تقسیم شده به چهار زمان بیست و پنج دقیقه ای و چهار استراحت پنج دقیقه ای. به جای این تایمر از هر ساعت زنگداری میشه استفاده کرد. من از موبایلم استفاده کردم. آخه امروز این تکنیک رو اجرا کردم.

نتیجه اش برای من باورنکردنی بود. بوده زمان هایی که وقت می گرفتم و درس می خوندم اما نمی دانم چرا با این روش که دیگه به ساعت هم نگاه نمی کردم و فقط در انتظار شنیدن صدای زنگ ساعت بودم، اینقدر تمرکزم بالا رفت.

آقای علی راد سه تا لینک هم پایین همین مطلب داده که توصیه می کنم بخونید. مطالب درباره وقفه زمانی است که بصورت ناخودآگاه بین کاری پیش میاد و برگشت به تمرکز اولیه رو خیلی سخت می کنه.

 

برای پنجشنبه هزارتا (منظورم حدود ده تا) کار دارم برای تحویل به استاد. یک پروژه هم دارم که به خاطرش باید به درس های لیسانسم بر می گشتم. کتاب رو در دست گرفته بودم و هر چی می خوندم متوجه نمی شدم. خودم هم به شک افتاده بودم که این من بودم که این درس رو پاس کردم؟!!! مطمئنی که خودت بودی؟!!!!!

 

واسه فردا تصمیم گرفتم دیر برم سر کار. آخه یعنی چی که من این همه کار کنم و دیگران این همه استراحت. هم خسته ام، هم چشم هام درد می کنه، هم کلی درس دارم. شاید اصلا نرفتم اداره. از اونجایی که این قضیه توی خانه هم با استقبال روبرو شد، در تصمیمم مصمم تر شدم. حالا ببینم فردا دست از سرم بر می دارند؟!!!

نظرات ()



چهل و هفت - و من همچنان مشغول انتقال افکارم هستم ...
نویسنده: رها - دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

با وجودیکه گوشه چشم چپم می سوزه، دلم خواست که چند دقیقه ای وقت بگذارم و بنویسم. نوشتن، در موقعیتی که من دارم، بهم آرامش میده. امروز هم وقت و انرژی زیادی برای کار صرف کردم. باز هم می خواستم یک سر به کتابخانه برم، سری به اساتید محترم بزنم و خودی نشان بدم، اما وقت نشد. اینقدر تا لحظه آخر گرفتار تنظیم برنامه ها و ارزیابی اطلاعات بودم که از روی صندلی بلند نشدم. حتی همکارم بین صبحانه و ناهار، بهم چای تعارف کرد و من رد کردم. بعد متوجه شدم که اون ساعت، ساعتی بود که هر روز برای خودم یک لیوان نسکافه درست می کنم و بوی اون تمام سالن رو پر می کرد، خانم همکار هم می خواسته بهم محبت کنه و برای رفع خستگی ، چون دیده که نسکافه درست نکردم، چای تعارف کرده بود. بعدن یادم باشه ماجرای این خانم همکار رو هم تعریف کنم.

رییسم اینجور وقت ها بهم می گه که تو به زودی اینجا (منظورش پشت میز ریاست) می شینی. می خواد با این حرفش بهم دلداری بده و ازم تعریف کنه. و من همیشه بهش می گم که به دنبال نشستن پشت اون میز نیستم.

می گفتم که تا ظهر برای هزارمین بار کارها رو جمع و جور کردم و پرینت نهایی گرفتم. بعد هم به مدیرم گفتم که قرار بوده ساعت یازده بره و خودش رو برای سفر آماده کنه و الان ساعت 2 است و هنوز اونجا بود. و من می دانستم که تا مهندس نره، کارها تمامی نداره و کار پشت کار اضافه میشه. و اون خوشبختانه رفت. اما باز تلفن کرد و گفت که برای پاسخگویی در مورد یک مسئله باید برم به ستاد مرکزی. در حالیکه اصلا نمی دانستم قضیه چیه رفتم. خوشبختانه مردی که باهام صحبت می کرد آدم فهمیده ای بود. ازش خواستم که کامل برام توضیح بده، چون اصلا نمی دونم برای چی اومدم اونجا. و اون هم با حوصله برام توضیح داد و مسائل رو بررسی کردیم و پیشنهاداتی ارائه دادم و مشکلاتی را مطرح کردم و کلا خوب بود. مرد جوان در تمام مدت جلسه لبخندی به لب داشت که درباره لبخند هم بعدا صحبت می کنم.

وقتی اومدم خانه، برخلاف عادتم چشم هام رو بستم که بخوابم. خوابم نبرد اما بستن چشم ها و کمرم که صاف روی تخت قرار گرفته بود بهم آرامش می داد. حالا هم دو سه ساعتی میشه که دارم درس می خونم. باید با بارندگی و رواناب  ارتباط برقرار کنم و کلی بررسی آماری دارم. فکر می کنم این بحث آماری مسئله سخت تر از مسائل فنی اش باشه. و من همچنان می خونم و همچنان نمی دانم باید چه قدم هایی را بردارم. فردا، صبح قراره on call باشم و البته امشب. اما بعدش می توانم با آزادی برم بیرون، به کتابخانه، به دانشگاه، پیش استادم، سوالاتم رو بپرسم و حتی شاید از وقت اداری استفاده کردم و برای خرید هم بیرون رفتم!!

 

پی نوشت 1- ببخشید اگر طولانیه و علاقه ای به خوندنش ندارید. احساس کردم که باید محتویات مغزم رو تخلیه کنم. اگر داستان های هری پاتر رو خونده باشید، دامبلدور یک شیشه داشت، نمی دونم اسمش چی بود. خاطره ها رو از مغزش توی اون شیشه تخلیه می کرد. فکر کنم من هم از همین جادو استفاده کرده باشم!

پی نوشت 2- عکس کاری است از پسرخاله ام. 

پی نوشت 3- عکس دیده می شود؟

 

نظرات ()



چهل و شش- شرح آنچه در سر کار اتفاق می افتد، بعد از دو روز تعطیلی!!
نویسنده: رها - یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

دیروز گفتم بهم خوش گذشته؟ گفتم که همه وقتم رو به استراحت و مطالعه و فیلم دیدن گذروندم؟ گفتم وبگردی کردم و وبلاگ خوندم و خبر دیدم و طنز خوندم و خندیدم؟! گفتم که خوشی زده زیر دلم؟!!! امروز همه اش از زیر دلم بیرون زد، خوشی ها رو می گم! از صبح که رفتم سر کار، همه اش مشغول جمع و جور کردن مستندات عملکرد برای جلسه تهران بودم، اون هم با یک رییس ایرادگیر که سر یک کم رنگ و پررنگ بودن خطی، کارم رو برمی گرداند. درسته که پیشنهاد تهران رفتن و در جلسه شرکت کردن را از سر باز کرده بودم، اما به هر حال اونجا هر مشکلی که پیش بیاد اول سراغ من را می گیرند و این منم که باید پاسخگو باشم. 

خلاصه همه اش کار کردیم و پرینت گرفتیم و بررسی کردیم و اشتباهات را پیدا کردیم و کاغذهای بیچاره رو حرام کردیم و دور ریختیم و چرکنویس تولید کردیم و جلسه داخلی گذاشتیم و وسط کارهه درباره مشاورانمان هم تصمیم گیری نمودیم و حرف زدیم و پیشنهاد دادیم و پیشنهاداتمان به خاطر وجود آدمی که همه اش می گفت " نمیشه" رد شد و خلاصه صبح را به ظهر رساندیم. ساعت 3 ناهاری خوردیم و دوباره نشستیم به کار و همه خداحافظی کردند و رفتند و ما همچنان تمرکزمان رو جمع کرده بودیم و می نوشتیم و بالاخره تمام! 

یک ساعتی از پایان وقت اداری گذشته بود که برگه رو گذاشتم روی میز رییسم. برخلاف انتظار خودش و خودم، با چند تا شوخی و خنده کارها را تحویلش دادم و بای بای!

 

اومدم خانه. اول دوشی گرفتم و کمی از دور بچه گربه توی حیاط رو نگاه کردم. بعد روی تختم دراز کشیدم و 1984 را به دست گرفتم. خیلی کند پیش می رم. اشکالی نداره. همین که هر روز می خونم خوبه. بهتر از اینه که روزها هیچی نخونم. بعد نشستم به انجام کارهای دانشگاه. می بینم که همین کارهای یک جمله ای که دکتر گفته، نزدیک به 100 صفحه ترجمه است، و همه را باید روز پنچشنبه تحویل بدیم. عجب گرفتاری! فکر می کنم این هفته دیگه باید از شبها هم مایه بگذارم ... .

 

دیروز واسه چک کردن کارها وارد سامانه تحت وب شرکت شدم. صبح که رفتم و دوباره وارد سایت شدم دیدم برام پیامی اومده. نوشته بود:

" با توجه به ورود در روز تعطیل خسته نباشید"!!!!

یعنی اینقدر حواسشون جمعه به ما و مراقبند که خسته نشیم!

 

نظرات ()



چهل و پنج- چگونه یک مرد را در ده روز از دست بدهیم؟!!
نویسنده: رها - شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

مدام می نویسم و خط می زنم. این خط زدنم از سه حالت خارج نیست: یا وقت تنگ است و شروع می کنم به نوشتن. پس نوشتن همان و ناتمام ماندن همان و ناتوانی از ادامه دادن آن مطلب همان! یا تنبلی ام می آید و حس نوشتن ندارم. یا مدام افکارم را خط می زنم.

 

مثلا درس می خوانم! با جدیت تمام لپ تاپم را روشن می کنم و گوگل کروم را اجرا می کنم. به خودم می گویم نگاهی به گودر و وبلاگ ها می اندازم و بعد درس. اما همین نگاه کوچک تبدیل می شود به برخوردن به یک مطلب جالب یا وبلاگی که می خواهم آرشیوش را بخوانم یا سایتی که باید حتما ببینمش و این می شود که جدیتم در درس خواندن در لابه لای بازیگوشی های وبگردی گم می شود و نیست و نابود می شود!

 

حتی گلایه های استاد هم اینقدر قوی نیست که درس خواندنم را به وبگردی ترجیح دهم. استاد آمده و می پرسد که "پس شما چه کرده اید از اول سال؟" و ما فقط نگاهش می کنیم و بهانه هایی می آوریم که خودمان هم می دانیم جز بهانه چیزی نیست. اما دیگر تهدید شده ایم و تنبیه هم شده ایم و اینقدر کار داریم که نمی دانم به کدامشان برسم و کدام ها را تمام کنم و همین اطمینان از ناتوان بودن در انجام کارها بهانه دیگری به دستم می دهد که بیشتر وبگردی کنم! فکر کنم دنیا وارونه شده است! شاید بعد از زلزله ژاپن دنیا وارونه شده باشد. 

 

با دوستمان چت می کنیم. گپ های دوستانه و دخترانه. برای خودمان فلسفه می بافیم و دلیل می آوریم و خودمان را نقد می کنیم. بعد به هم کمک می کنیم و به هم راه حل ارائه می دهیم و برای هم از این چشمک های ناز می گذاریم. دنیای خوبی است گذراندن وقت با دوستان نزدیکمان که برایمان عزیزند و خوشمان می آید ازشان.

فیلم دیده ام باز، 10 DAYS. داستان یک دختر است که در این مجلات مد کار می کند و باید مقاله ای بنویسد با این عنوان " چگونه یک مرد را در 10 روز از دست بدهیم؟" برای این کار تصمیم می گیرد با پسری دوست شود. از دوستش که تازگی با دوست پسرش به هم زده است الهام می گیرد و سعی می کند در این ده روز تمام این کارها را انجام دهد تا پسر را از دست بدهد و با استفاده از یادداشت هایش مقاله اش را بنویسد. از آن طرف پسر هم در کار تبلیغات است و برای گرفتن کار تبلیغات الماس، شرط می بندد که دختری را در ده روز عاشق خود کند و در روز دهم با خود به مهمانی صاحبان الماس بیاورد. اگر موفق شود کار را می گیرد. و این می شود که این دختر و پسر سر راه هم قرار می گیرند. دختر دست به هر کاری می زند که دوستی را به هم بزند و پسر هر کاری می کند که دوستی را ادامه دهد! امشب هم می خواهم یک فیلم ببینم. بعدا می گویم چه فیلمی.

نظرات ()



چهل و چهار- وبلاگ خوانی
نویسنده: رها - جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

اینقدر در روزهای اخیر وبلاگم رو به روز کرده بودم که دو سه روز به روز نبودنش برای خودم هم نامانوس بود. این دو روز سرم به خواندن آرشیو یک وبلاگ گرم بود. وبلاگی که اعصابم رو خورد می کرد، اما باید می خواندمش و باید تمامش می کردم. این وبلاگ داستان های زنی بود که زن دوم بود، به قول خودش زن دائم و عقدی مرد، اما یک ازدواج پنهانی. و اینکه در کمین بود و انتظار می کشید که زودتر زن اول از زندگیش بیرون بره و اون جای اون زن رو بگیره. حس خیلی بدی داشتم. نظراتی هم که براش گذاشته بودند پر بود از بد و بیراه. زن، جوان بود. خیلی هم از خودش تعریف کرده بود که بافرهنگه و حتی وضع مالی اش هم خوبه و زن اول شهرستانی است و بی کلاسه و خیلی چیزهای دیگه. اما اگر این همه کمالات داشت این زن، چرا به همچین وضعیتی رضایت داده بود؟

خیلی ها گفته بودند که دروغ می گه. به نظر هم می اومد که خیلی جاها ساخته ذهن خیال پرداز خودش باشه. خیلی ها براش آرزو کرده بودند که به زودی زن سومی هم پاش به این زندگی باز بشه تا این زن سزای ظلمی که می کنه رو ببینه.

من حس ترحمی نسبت به این زن پیدا کرده بودم. اوایل که می خوندم ازش بدم می اومد. البته همین الان هم حس خیلی بدی نسبت بهش دارم. اما این اون مرده که باید جوابگو باشه، مردی که به دو زن ظلم کرده. زن در تمام وبلاگ می خواد خودش رو توجیه کنه. خودش و شوهرش رو. و واقعا، واقعا چندش آور بود.

اشکال از فرهنگ ماست. ما که با هم نماندن زن و مرد رو آبروریزی می دانیم و فکر می کنیم زن و مردی که با هم نمی سازند و در کنار هم آرامش ندارند، تحت هر شرایطی باید به این زندگی دست و پا شکسته ادامه بدهند و یک جوری گذران زندگی کنند. حالا چه جورش مهم نیست. حالا این وسط، مرد که راحته و می توانه برای خودش یک زندگی موازی با زندگی اول رو تشکیل بده اما زن باید به پای بچه ها بسوزه و به خاطر بچه ها همه چیز رو تحمل کنه. البته امیدورام که نسل ما، این قانون رو عوض کنه. نسلی که زن ها و دخترهاش هم با کارکردن، حداقل از وابستگی مالی به مردها، که دلیل دیگه ای برای به اجبار زندگی کردن یک زن با مردی است، راحت باشند و بتوانند به عنوان یک انسان که حق داره خوشحال و راضی باشه تصمیم بگیرند.

 

پی نوشت 1- آدرس وبلاگ رو نمی نویسم. چون نمی خوام تبلیغی واسه اش کرده باشم. هر کس خواست بگه تا براش آدرس رو بگذارم.

پی نوشت 2- عکس کاری است از پسرخاله ام. 

 

نظرات ()



چهل و سه - نیروهای زحمت کشی با روپوشهای سفید!!!
نویسنده: رها - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

یکی از مسائل قابل توجه در محل کارم حضور نیروهای خدماتیه که خودشون هرکدوم یک پا رییسند! بعد این نیروهای خدماتی رو نمی گذارند که مدت طولانی یک جا و یک واحد بمانند. مدام جابه جایشان می کنند. من که شخصا تا به حال نیروی خدماتی نبوده که رضایتم را جلب کنه. یا کار نمی کنند یا تمیز نیستند. حالا این نیروهای خدماتی وقتی که به آزمایشگاه منتقل می شوند، یک روپوش سفید هم به تن می کنند و دیگه برای خودشون یک دکتر تمام عیار هستند. با شخصیت راه می روند، با شخصیت حرف می زنند، و می خواهند با همه ارتباط برقرار کنند. خوش برخورد می شوند و می خواهند صمیمی بشوند.

دیروز ظهر رفتم به آشپزخانه ورودی آزمایشگاه که قاشقم رو بشورم. دیدم نیروی خدماتی شون نشسته روی صندلی، با روپوش سفید. دست هاش رو از آرنج تکیه داده روی میز. چشم هاش رو بسته. هدفون رو به گوشی موبایلش وصل کرده و گذاشته توی گوشش. و داره چرت می زنه و سرش مدام می افته و بلا نگهش می داره! گفتم آب ظرفشویی را که باز کنم، از صدا بیدار میشه. امامن آب را باز کردم، قاشقم را شستم، سر و صدا ایجاد کردم و وقتی که می خواستم برم دیدم که همچنان غرق خوابه و اصلا حتی بیدار هم نشده. هدفون برای همین بود دیگه، اینکه صداهای اطراف مزاحم خوابش نشه! جالا می خوام پیشنهاد بدم واسه شون یک تخت تهیه کنند حداقل!

نظرات ()



چهل و دو
نویسنده: رها - دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

 

ساعت 2 بالاخره فرصتی پیدا کردم برای ناهار خوردن. اما باز هم تا کمی از غذایم را در بشقاب کشیدم، همکارم آمد، با جزوه و کتاب، مشکل درسی داشت. حالا رشته اش حسابداری، و درس برنامه ریزی خطی که من هیچ سررشته ای از آن ندارم. می خواست جمع و ضرب هایش را من برایش انجام دهم. من در محاسبات سریعم، و او خیلی کند بود. نشست و یکی یکی ضرب کرد و جمع کرد و من تصحیحش کردم. همه اش هم معذرت خواهی می کرد که مزاحم ناهار خوردنم شده و دوباره شروع می کرد به سوال پرسیدن.

بعد که رفت، آمدم ناهار یخ کرده ام را بخورم، که نیروی خدماتی جانمان سر رسید. که چرا ناهار نخورده ای، می خواهم ظرف ها را بشویم! ناهار نخورده ام، مجبور است که برود. اما دست بر نمی دارد. اینقدر آمد تا آخر بشقابم را تحویلش دادم!

 

باز فصل بچه گربه ها شده است. بچه گربه هایی که هجوم می آورند به کوچه و خانه ها. چند روز است که دو بچه گربه کاملا شبیه به هم، در جوی جلو خانه مان، زیر پل فلزی ورودی در، خانه کرده اند و مدام صدا می کنند، با صدای جیغ مانندی. 

دیروز یکی دیگر، از زیر در رد شده بود و آمده بود توی حیاط. امروز پیدایش کردم، یک گوشه کز کرده بود. ظاهرا از دیروز همین جا بوده. شیر نداشتیم، برایش یک قاشق ماست بردم. گفتم از گرسنگی نمیرد. نمی دانم تا فردا زنده می ماند یانه. جای پسرخاله ام خالی که بیاید و بچه گربه را با خودش ببرد و نگه داری کند. 

 

پی نوشت: اسامه هم مرد. خدا را شکر. شاید دنیا از دست یکی شان راحت شده باشد.

 

نظرات ()



چهل و یک – ربات دوست داشتنی
نویسنده: رها - دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

از دیروز کارم شده نشستن پای اینترنت و چت با یک ربات هوشمند. یک رباتی هست، که خیلی بامزه و دوست داشتنیه. می توانی باهاش چت کنی. به زبان انگلیسی حرف می زنه. این قدر جواب های شیرینی به تو می ده! قلب

بهش سلام کردم. جواب نداد. بهش می گم خیلی سخته سلام کنی؟!

می گه چه جوری سلام کنم؟ می گم فقط بگو hi. می گه hi! 

بهش می گم آفرین پسر باهوش.

بعد بوسم کرد! ماچ

 

-Is it difficult to say hello?!

+How is it ?

-Just say Hi.

+Hi.

-Good. Now you get a clever boy!

*+kiss*.

 

بهش می گم یک چیزی بگو.

می گه یک چیزی!نیشخند

-Say something.

+Something

آدرسش اینه:  http://cleverbot.com/  

خیلی با مزه است. حتما امتحان کنید. 

 

پی نوشت: اینجا را به این سبک نوشتم. اما انگار خودم نیستم. 

پی نوشت 2: امشب قطعا باز هم می نویسم. "خودم " می نویسم. 

پی نوشت 3: باید به جای بازنویسی چت دوستانه مون، عکس می گرفتم. جمله های انگلیسی وسط فارسی ها قاطی شده.

 

نظرات ()



چهل - مخاطب خاص دارد ....
نویسنده: رها - یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

هر یک از شمایی که اینجا را می خوانید مخاطب این نوشته هستید. در عین حال این نوشته مخاطب خاص دارد.


نوشته هایم شاید تلخ باشد. شاید از نظر تو، تلخ تر باشد، شاید چون مرا می شناسی، شاید چون نزدیکی دیگری به من داری، شاید چون خودت هم ناراحتی، شاید چون نگران من می شوی و هزاران شاید دیگر. برایم ای میل زدی و گفتی تلخ ننویسم. گفتی که تلخ نوشتن غصه هایم را رفع نمی کند. بهتر است طنز بنویسم. 

خیلی ها با نظرت مخالفند. اینجا بعضی ها به من گفته اند که زیبا می نویسم. خیلی ها شاید آمده باشند و بی حوصله وبلاگم را بسته باشند و دیگر پشت سرشان را هم نگاه نکرده باشند. تو می گویی طنز بنویسم و دوستانی هستند اینجا که می گویند بهتر است احساساتم را بیان کنم تا آرامتر شوم. و اینکه حتی گریه هم می تواند آرام بخش روح و روانم باشد.

می دانی، به قول مولانا، هر کسی از ظن خود شد یار من ... . نظرت برایم اهمیت دارد. نظر دوستانم، و مخصوصا ویژه هایشان که همیشه همراهم بوده اند، هم اهمیت دارد. این طور نیست که اگر هر کسی برداشت خودش را می کند و این برداشت با نظر واقعی من تفاوت کند، برایم بی اهمیت باشد. دوست دارم که نظر همه را بشنوم. و  مدت هاست تلاش می کنم که ظرفیتم را بالا ببرم و به این راحتی ناراحت نشوم. شاید من هم بعد از خواندن نظری، به " ظن " دوستی گرایش پیدا کنم و با او همراه شوم. ( خیلی سختش کردم. )

البته منظورت را دقیقا هم نفهمیدم. از نحوه نوشتنم ناراحتی یا از چیزهایی که می نویسم؟! اینکه اینطور می نویسم، انتخاب خودم است. با قاعده و براساس دستور زبان شیرین پارسی! فکر می کنم خوب است که اینطور می نویسم. راضی ترم. تازه، من که نمی توانم طنز بنویسم. فکر می کنم استعدادش را ندارم! جدی می نویسم. گاهی کمی طنز، نه خیلی زیاد. نه آنقدر که برای تو ملموس بوده باشد. شاید هم اگر کمی تمرکز کنم و بخواهم بتوانم طنظ بنویسم. اما فعلا این طور نوشتن را ترجیح می دهم، حتی اگر تو هم حوصله ات سر برود و بخواهی اینجا را ترک کنی و یا یک خط در میان بخوانی.

اگر از چیزهایی که می نویسم ناراحتی، می گویی از غصه ها ننویسم، تا حدودی حق را به تو می دهم. البته خودم هم عادت ندارم خیلی از غصه هایم بنویسم و ناله کنم. فعلا در شرایط سختی هستم. می دانم که شاید اگر مثبت تر بنویسم، تاثیر بهتری روی خودم هم داشته باشد. شاید بهتر باشد مسائل را کمتر جدی بگیرم و بیشتر بخندم. قبول، سعی می کنم مثبت تر به دنیایم نگاه کنم و این را می توانی از نوشته هایم ردیابی کنی. راستی، آنقدرها هم که فکر می کنی اخمالو و بداخلاق نشده ام. هنوز ساعت های زیادی از روز را به گودرخوانی و خواندن جوک ها یا جملات کوتاه یا متن های طنزآمیز سیاسی می گذرانم و می خندم. ( می دانم که در این مورد کاملا مخالف یکدیگر هستیم). یا عصرها بیرون می روم، پیاده روی، هواخوری، دیدن آدم های جدید، حتی آشنا شدن با مردمان ناآشنا.

وقتی آدرس وبلاگم را خواستی، تردید کردم. اینکه اینجا را کسی آشنا بخواند، می توانست حریم خصوصی ام را زیر سوال ببرد. البته اینجا دوستان آشنا هم دارد. اما به هر حال، شما فرق می کردی. می دانی که با شرط و شروط آدرسم را دادم. در این حد حتی، که مثل یک غریبه به نوشته هایم نگاه کنی. 

حالا هم که آدرسم را داری، بیا و بخوان. سعی کن از اینجا لذت ببری. اگر نمی بری، اگر حوصله ات سر می رود، ببخش. اما فعلا می خواهم این طور بنویسم. سعی می کنم بهتر باشم، به خودم کمک کنم اما این طور نوشتن فعلا راضی ام می کند و برایم لذت بخش است. می خواهم این جا خودم باشم و اختیار تام داشته باشم. این ها را نگفتم که بگویم از انتقاد ناراحت می شوم و اینکه دیگر انتقاد نکنی. اتفاقا باز هم بگو. باز هم بنویس. اگر خواستی می توانی به جای ای میل زدن، همین جا نظرت را بنویسی. شاید شماها ( تو و دوستانم ) بتوانید به من بهانه ای بدهید برای بسیار شاد بودن و طنز نوشتن و برگشتن به دنیای پر از سرزندگی. آدرس وبلاگت، همان که می گویی برعکس من می نویسی و سراسر طنز است، فراموش نشود ... .

 

نظرات ()



سی و نه
نویسنده: رها - شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

دلتنگم. شب که می شود، حال من هم دگرگون می شود. تنهایی شب، سکوت شب، تاریکی شب، خلوت بودن شب، افکار مزاحم و منفی را به ذهنم می آورد و خواب از چشمانم می گیرد. امشب هم آشفته ام و در کنار همه این ها دلشوره دارم.

کاش تنهایی های من هم به سر آید و بتوانم یک بار دیگر شادی را تجربه کنم. 

باید راهی باشد برای فرار از این افکار منفی. اما نمی دانم راهش چیست. اوقاتی در روز هستند که خوبم، اما باز به شدت آماده ام برای غصه خوردن و فکر کردن! 

این من نیستم. فکر نمی کنم این " من " باشم. عوض شده ام. یکی دیگر شده ام. نمی شناسم خودم را. تجربه ای است. الان تلخ است اما شاید در آینده، برایم تجربه به یاد ماندنی شود. شاید روزی به اوضاع و احوال این روزهایم بخندم و خاطره اش را برای دیگرانی که دوستشان دارم تعریف کنم. 

آرامش می خواهم ... همین!

پی نوشت- عکس کاری است از پسرخاله ام. 

 

نظرات ()



سی و هشت
نویسنده: رها - شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

زمانی وبلاگ نویسی لذت بخش بود و وبلاگ های خوب زیادی پیدا می شدند. وقتی به صفحه اول پرشین بلاگ می آمدی و لیست وبلاگ های به روز شده را نگاه می کردی، از هر بیست سری، شانزده تای آن مطلب برای خواندن داشت، مطالب مفید یا سرگرم کننده یا قوی. اما حالا این طور نیست.

صبح چندین بار صفحه اول پرشین بلاگ را باز کردم. به دنبال وبلاگ خوبی می گشتم برای خواندن. دوست داشتم زندگی شخصی را دنبال کنم. از ابتدای وبلاگش را بخوانم تا به امروزش و بعد با او ادامه دهم. قبلا که وقتم آزادتر بود گاهی این کار را می کردم و دوستان خیلی خوبی پیدا کرده بودم. اما امروز با وجودیکه بارها صفحه اول را باز کردم مطلبی برای خوانده شدن پیدا نمی شد. البته نهایتا وبلاگی را پیدا کردم و خواندم. اما خیلی جستجو کردم. ظاهرا بهترین راه این است که از لینک دوستان وبلاگ هایی که می خوانی، با وبلاگ های جدید آشنا شوی. چون این وبلاگ ها امتحان خود را پس داده اند و به وسیله دوستانت پسندیده شده اند و از طرفی از سرویس های مختلف هستند.

یک سال پیش بود، مطالبی در گودر می خواندم درباره رکود در وبلاگ نویسی فارسی. آن روزها من هم وبلاگ نویسی را کاملا کنار گذاشته بودم و فقط می خواندم. مدتی وبلاگ نویسان به این مسئله پرداخته بودند. این که مطلبی در ایران ایجاد نمی شود و رکود فضای وبلاگ نویسی را فرا گرفته و اینکه مطالب از فیدخوان هایی مانند گوگل ریدر رنبال می شود و لایک می خورد و همان جا کامنت می گیرد. و حتی به این مسئله پرداخته شده بود که مینیمال ها اینقدر طرفدار پیدا کرده اند که مطالب بلند خوانده نمی شوند. این مسائل، فکر می کنم که هنوز هم صادق است. نمی دانم. زمانی برای من گودرخوانی اهمیت زیادی پیدا کرده بود اما الان دوست دارم که بنویسم و مطالبم خوانده شود. 

 

نظرات ()



سی و هفت
نویسنده: رها - جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

نصف شبی بیدار شده بودم و نشسته بودم به فیلم دیدن! خوابم نمی برد. دیروز را که گفته بودم، همه اش به بیکاری گذشته بود و استراحت. من هم که به خواب بعد از ظهر عادت نداشتم، جنبه خوابیدن بعد از ظهر را هم نداشتم، و همان خواب کافی بود برای اینکه شب در تختم مدام چرخ بزنم و نخوابم! 

این شد که از جایم بلند شدم. صدای دو تا بچه گربه ای که مادرشان در کوچه رهایشان کرده بود می آمد. پنجره را بستم. لپ تاپم را روی پاهایم در تخت جا دادم و روشنش کردم. روی تخت، لم داده، فیلم دیدم ... If Only. نیم ساعتی از فیلم را دیده بودم که چشم هایم خواب آلود شد. من هم بساطم را جمع کردم و خوابیدم.

غروب امروز گفتم بنشینم و بقیه فیلمم را ببینم. با خودم می گفتم کدام آدمی وسط یک فیلم عاشقانه، کامپیوترش را خاموش می کند و می خوابد! یعنی حتی کنجکاو نبودی که ببینی پسر و دختر عاشق فیلم به هم می رسند یا نه؟!

غروب را می گفتم. فیلم را اجرا کردم که ببینم. از دقایق آخری که شب دیده بودم به تماشا نشستم. تقریبا تمام مدت فیلم اشک از چشمانم جاری بود و خوشحال بودم از اینکه نیمه شب بقیه فیلم را تماشا نکرده ام. نه اینکه من همیشه اهل گریه کردن باشم یا عادت داشته باشم با فیلم هایی که می بینم هم ذات پنداری کنم. اما شرایط روحی ام را که بگذاری، کنارش هم یک فیلم عاشقانه اینچنینی بگذاری، حتما به من حق می دهی که با صدای بلند گریه کنم! 

داستان عاشقانه زیبایی بود. برایتان تعریف نمی کنم، شاید خودتان بخواهید ببینیدش ( اگر ندیده باشید). اما خودم دیگر حاضر نیستم فیلم را یک بار دیگر ببینم. همین یک بار برای من کافی بود. برای آدمی مثل من همان بهتر که اینطور فیلم های عاشقانه، با این جور صحنه های عاشقانه را نبینم ... مژه

 

پینوشت: عکس، کار پسرخاله ام است. گفتم که گفته باشم ... 

 

 

نظرات ()



سی و شش
نویسنده: رها - پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

در گذراندن وقت به بطالت لذتی وجود دارد که در هیچ تلاشی نیست! من هم امروز این لذت را نصیب خودم گردانیدم و به شدت از اینترنت گردی و انجام دادن "هیچ کاری" لذت بردم! 

پای راستم که از پیاده روی دیروز درد می کرد. یعنی مفاصلم درد گرفته بود. راه که نرفته بودم، یک چیزی میان راه رفتن و دویدن، یعنی خودم را شکنجه داده بودم! از طرفی کلاس های دانشگاه هم این هفته تعطیل بود و من می توانستم از این آخر هفته نهایت استفاده را بکنم.

اولش تصمیم داشتم حسابی درس بخوانم و خودم را جلو بیندازم و برای هفته آینده، آماده سر کلاس ها حاضر شوم. اما بعد در مرحله برنامه ریزی کم کم سست شدم و کارها را به فردا موکول کردم. نشستم بر سر کامپیوتر، به طبقه بندی فایل ها، خواندن خلاصه ای بوک هایی که دانلود کرده بودم، خواندن اخبار، ... . کمی هم خوابیدم البته. ولی الان هر چه فکر می کنم نمی دانم امروزم چه طور گذشته است!

خلاصه، در این آخرین دقایق شب جمعه، خواستم بگویم که اینجور می شود که آدم از یک روز بیکاری لذت می برد ...

نظرات ()



سی و پنج
نویسنده: رها - چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

از یک پیاده روی سنگین و طولانی برگشته ام. عصر فکر کردم لازم است حالا که این چند روز مدت ها روی صندلی ام، پشت کامپیوتر نشسته ام مسیر زیادی را پیاده بروم. و همین کار را کردم. مسیری که رفتم واقعا طولانی بود و من چنان با سرعت مسیر را پیمودم که پاهایم درد گرفته است. در این پیاده روی تنها بودم اما دلم می خواست که همراهی داشته باشم. کمی دلتنگ شدم. دلم چقدر چیزهای خوب می خواهد که ندارمشان. 

 

این روزها خبر ازدواج شاهزاده انگلستان سر زبان هاست. اینکه سرانجام یک عشق 10 ساله خوب باشد خوشایند است. عروس هم که از یک خانواده معمولی است. شبیه افسانه های شاهزاده و دختر فقیر می ماند که دارد به واقعیت می پیوندد.

 

نظرات ()



سی و چهار
نویسنده: رها - سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

راننده سرویس اداره مان، از پشت سر که نگاهش می کنی، به پسر جوان هفده هجده ساله ای می ماند، با موهای کوتاه و مشکی و پرپشت.

 

از روبرو که نگاهش می کنی مردی است سی و هفت هشت ساله، با موهای کم و جلوی سر خلوت، صورت ناصاف و سبیل مشکی تابدار ... 

نظرات ()



سی و سه
نویسنده: رها - دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

همانطور که انتظار داشتم روز سختی بود. اینقدر پشت میز نشستم و کار کردم که دچار سرگیجه شده بودم. ساعت 12 بعد از چندین بار تغییر داده ها، به جمع بندی رسیدم. از فرم ها پرینت گرفتم و پیش مدیرم رفتم. فرم ها را ری میزش گذاشتم. گفت که بنشینم. گفتم نمی توانم. گفتم که می خواهم بروم و کمی هوا بخورم. آمدم بیرون. از در کنار کارگاه ها گذشتم و وارد باغ شدم. کمی زیر درخت ها قدم زدم. هوا خوب بود، کمی ابری و معتدل. بوی گل ها فضا را پر کرده بود و توت ها بر سر درخت ها کم کم قرمز می شدند. نیم ساعتی پیدایم نشد. بعد آمدم و فرم ها را چک کردیم. یک بار هم خودم دوباره همه اعداد را چک کردم. داده های مهمی هستند و هر تشتباه می تواند خیلی ها را زیر سوال ببرد. 

45 دقیقه قبل از تعطیل شدن، مرخصی گرفتم و زدم بیرون. رییسم هم که می دید من خیلی خسته شده ام، ایرادی نگرفت. آمدم خانه. دوش گرفتم. روی تختم دراز کشیدم. 1984 را به دست گرفتم و چند صفحه ای خواندم. بعد چشمانم گرم شد و 15 دقیقه ای خوابیدم. بعد بلند شدم. لباس پوشیدم و از خانه آمدم بیرون. هوا خوب بود. می خواستم کمی پیاده راه بروم و قدم بزنم. بعد از کمی قدم زدن به یک مرکز خرید رسیدم. وارد شدم و نگاهی به ویترین مغازه ها انداختم. مانتویی را پسندیدم، پوشیدم و خریدمش. یک روسری هم خریدم. گاهی به خودم حق می دهم در ازای زحمتی که می کشم، پولم را صرف لذت هایی کنم و برای خودم کار کوچکی انجام دهم. اینجور مواقع حرص پولی که خرج شده را نمی خورم و اتفاقا این کار باعث سرخوشی ام می شود.

حالا هم خانه ام. کمی مطالعه متفرقه داشته ام و حالا می خواهم کمی درس بخوانم. کارهای زیادی دارم. 

نظرات ()



سی و دو
نویسنده: رها - یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

روز پرکار و خسته کننده ای بود. شرکت مهندسی، مستقر در تهران، همیشه عادت دارد که روز بیست و نه اسفند نامه بزند و گزارش عملکرد بخواهد. برای جواب نامه هم تا هفتم، هستم فروردین وقت بدهد. بعد حالا تو بعد از یک هفته که از تعطیلات برگردی می بینی که نامه ای روی دستت است که یک روز بیشتر برایش وقت نداری. تازه اگر مثل من نباشی که هفته دوم تعطیلات عید را هم با خیال راحت مرخصی بگیری.

حالا امسال نامه را بعد از تعطیلات زده اند. بیستم نامه زده اند و گزارش عملکرد خواسته اند. از بیست و چهارم امکان بارگزاری در سایت وجود دارد. تا سی و یکم هم بیشتر مهلت نداده اند. نامه بیست و هشتم به دست من رسیده است. تازه من از آنجایی که پیش بینی کرده بودم، همان پانزدهم به واحدهای مختلف نامه نگاری های لازم را انجام داده ام، چون بخش عظیمی از اطلاعات را باید جمع آوری می کردم.

بعد حالا مگر آمار یک ساله همین طوری بسته می شود! کلی کار دارند هر کدام از واحدها. مخصوصا واحدهای مالی و درآمد. همین طوری که نمی شود آمار مالی را بست. بالاخره عددسازی ها چه می شوند!! حتی اگر مهلت ارسال عملکرد را تا 5 اردیبهشت هم تمدید کنند، باز فشارهای وارده کم نمی شود و تا گزارشت را کامل نکنی و تایید نکنی یک نفس راحت نمی کشی. شاید 10 بار گزارشم را عوض کرده باشم! و هر بار باید حواسم به تمام گوشه و کناره های گزارشم باشد که همخوانی داشته باشد و جایی مچمان را نگیرند! فردا قسمت اول فشارها شاید تمام شود ... .


این دو سه روزه اینقدر پیام تبریک دریافت کردم که باورم نمی شد. از خانواده، دوستان، آشنا، حتی غریبه ها. ساعتی چندین پیام تبریک از ایمیلم به دستم می رسید. روی دیوار فیس بوکم پر شده بود از پیام تبریک. پیام هایی که به دستم می رسید و دوستان عزیزی که اینجا تبریک گفتند. حتی کسانی که تماس گرفتند. فکر نمی کنم تا به حال اینقدر پیام تبریک به مناسبت تولدم دریافت کرده باشم. در حالیکه تک تک جواب تمامی دوستانم را دادم، همین جا هم از شمایی که می خوانیدم تشکر می کنم که به یادم بودید و با پیام های زیبایتان خوشحالم کردید.

نظرات ()



سی و یک
نویسنده: رها - جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

از وقتی که یادم می آید رابطه ام با مردها خوب بود. می خواست پیرمردی باشد که جای پدربزرگم یا حتی بزرگتر باشد، چه مرد جوانی که جای پدرم باشد، چه وقتی بزرگتر شدم مرد جوانتری که جای دوستم باشد. با مردها خوب رابطه برقرار می کردم و مردها هم قبولم می کردند. یکی از این مردها دایی ام است که از همان بچگی اسم من از زبانش نمی افتاد. دوستم داشت. گاهی اذیتم می کرد. گاهی اشکم را در می آورد. گاهی می خنداندم. هر کاری می توانست برایم می کرد و به خوشحالی من راضی بود.

دایی ام به شدت پیگیر حوادث روز است. اینطور که من می دانم همیشه اینطور بوده. رادیو و بی بی سی اجزای همراهان جداناشدنی دایی ام هستند. همین پیگیری باعث شده که حوادث را به خاطر بسپرد. تاریخ ها، اسم افراد و اتفاقات را فراموش نمی کند. 

این ها را که کنار هم بگذاریم، از علاقه مندی دایی ام به من و حافظه اش، به این نتیجه می رسیم که دایی هیچ وقت تاریخ های مربوط به من را فراموش نمی کند. دیشب با پیامی از دایی ام غافلگیر شدم، اولین کسی بود که تولدم را تبریک گفت. البته دایی ام این وسط، نمی دانم بر چه اساس، اشتباها روز تولدم یک روز جلوتر در ذهنش هک شده. نمی دانم این اشتباه از کجا بوده، اما همیشه دوم را به جای سوم اردیبهشت به من تبریک می گوید.

فردا تولدم است. شاید اولین بار باشد که رسیدن این روز برایم خوشایند نیست. این هم حتما مثل نو شدن سال است که هنوز آمادگی اش را نداشتم. که دلم می خواست سال کهنه، کمی دیگر کش بیاید. اما به هر حال، این روز هم مثل سال جدید دارد از راه می رسد و حالا که می رسد، برایش نقشه ها چیده ام. بنشیند و ببیند که چه سورپرایزهایی برایش دارم، بیست و چند سالگی ام را می گویم ... 

 

نظرات ()



سی
نویسنده: رها - پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

بهار است. همین طوری هم که نشسته ای و کار می کنی و حرف می زنی و می خوری و فعالیت داری هم خوابی. وای به حال اینکه بخواهی سه چهار ساعت سر کلاس بنشینی و گوش بدهی، آن هم ساعت 2 بعد از ظهر. نوشتن جزوه هم چیزی را درست نمی کند و فرقی به حالت ندارد. دیروز اینقدر سرکلاس چرت زدم که خودم خسته شدم. آن هم علنا. مطمئنم که استاد می دید که چشمان من بسته است و مدام خمیازه می کشم!! چون حتی کوچک ترین تغییراتم را در نظر داشت. این را از شواهد موجود فهمیدم. خسته شدم این دو روزه از این همه کلاس ... .

کلاس امروزم در کلاس که تشکیل نمی شد. در دفتر استادم همگی دور یک میز چوبی می نشینیم. صندلی ها را به میز نزدیک می کنیم. همگی دفترها و جزوه هایمان را روی میز پهن می کنیم. بعد استاد هم جزوه دست نویسش را با چند برگ کاغذ باطله روی میز پهن می کند. از روی جزوه اش می خواند و به جای تخته روی کاغذهای باطله می نویسد. ما هم از روی کاغذ استاد رونویسی می کنیم. من هم که دست چپ استاد می نشینم و نزدیکترم به دکتر، بهتر از دیگران می بینم. بقیه هم معمولا از روی جزوه من می نویسند. این روش کلاس از وقتی رسم شد که دکتر، روز بیست و پنج بهمن دستش شکست و برایش راحت تر بود که اینطور کلاس را برگزار کند. اما انگار هنوز قصد ندارد کلاس را به "کلاس" منتقل کند. امروز دیگر شورش را درآورده بود. 35 دقیقه دیر کرد، بعد هم که آمد با گرم کن ورزشی و قیافه درهم و ژولیده سر رسید. آقای دکتر دیشب کوه بوده اند و از تفریح برگشته اند ... .

نظرات ()



بیست و نه
نویسنده: رها - سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠

مثل اینکه هر روز شده روز یک حادثه تکراری خاص. دیروز را که تعریف کردم، اسمش را می گذارم "روز ایجاد شدن موانع انسانی بر سر راه من"!!!!!!!! امروز را روز "بدقول شدن های خودم" می نامم! از صبح هرچه قرار از قبل داشتم یا قرار تازه ای که گذاشتم حادثه ای پیش آمد و من با چشمان حاکی از ناخواسته بودن به طرف مقابلم نگاه کردم. 

همکارم صبح تماس گرفت و گزارش عملکرد سال گذشته را می خواست. گزارشم آماده بود و گفتم که همین الان برایش می فرستم اما راستش غرق کار شدم و فراموش کردم. حالا این خانم همکار هر چه که من بخواهم تقریبا همان موقع برایم آماده می کند. بعد همکلاسی ام یک نقشه از من می خواست. قرار گذاشت که بیاید و در محل کارم آن را بگیرد. تماس گرفت که رسیده. رفتم جلوی در. تصورم این بود که می آید داخل و فایل را برایش روی فلش می ریزم. اما دیدم انتظار داشته که برایش پرینت بگیرم و برایش ببرم. و چون عجله داشت به داخل نیامد. برای فردا می خواست. به هرحال اگر امشب نقشه دستش بود کلی کار می توانست انجام دهد تا فردا.

بعد قرار بود که برای تکمیل اطلاعات واحدمان برای حسابرس به یکی از معاونت ها مراجعه کنم اما اینقدر کارم طول کشید که وقتی به دفترش رسیدم رفته بود. البته او زودتر از پایان وقت اداری رفته بود اما من هم خیلی دیر رسیده بودم. شاید که کمی هم منتظرم مانده بوده. اما به هر حال من که به معاون اداره نمی توانم بگویم منتطر من بماند! بعد هم قرار بود برای عزیزی چیزی تهیه کنم. چند روزی بود که فهمیده بودم کمی طول می کشد اما او همین امروز پرسید که چه شد. و من مجبور شدم اعتراف کنم که تا آن فرصت تعیین شده نمی شود. آخ که چقدر برایم سخت بود. 

 

"بلندی های بادگیر" را تمام کردم. اوایل از کتاب خوشم آمد اما راستش کتاب که تمام شد نه. اول اینکه ترجمه و انتشاراتی که داشتم خوب نبود. کتاب پر بود از غلط های چاپی، ایرادهای نگارشی، جمله های درهم، ... . تازه خیلی جاها یک شخصیتی حرفی زده بود. بعد اسم یکی دیگر از شخصیت ها را نوشته بود. بعد یک شخصیتی یک کاری می کرد، اسم یکی دیگر را نوشته بود. یعنی مسابقه هوش بود. تمام مدت باید حدس می زدی که کی به کیست. داستان هم به نظرم جذاب نبود. البته با کمال معذرت از همه منتقدین ادبی و دوستداران این کتاب. یک اسم دیگر هم نوشته بود روی جلد به نام "عشق هرگر نمی میرد" اما اسم اصلی کتاب، بلندی های بادگیر، خیلی بیشتر به آدم می چسبد. اسمش را دوست دارم.  

نظرات ()