درباره نویسنده
رها
از متولدین دهه معروف شصتم. مشغولیتم کار است و درس و زندگی. در ابتدا تنها به قصد ثبت کردن حوادث و روزمره هایم نوشتم. برای گفتن حرف هایی که شاید نتوانم برای همه و به خصوص آشنایانم بگویم. بعد نوشتن برایم جنبه درددل گرفت و شد راهی برای بیان احساساتم که باز بدون ترس حرف زدن و نگران قضاوت نبودن از خصوصیات این گونه نوشتن بود. و بعد از گذشت مدتی متوجه شدم که این جا می تواند جایی باشد برای خالی شدنم از احساسات منفی. بنابراین با هدف کمک به خودم شروع کردم به دوباره نوشتن. البته حالا تنها هدفم نوشتن احساساتم نیست. شاید به طور ناخودآگاه از روزمرگی هایم خارج می شوم و به قصد زیبا نوشتن می نویسم. اینجا برای خودش قوانینی دارد. درست است که ممکن است راحت بنویسم و با کسانی که از وبلاگم دیدن می کنند شوخی کنم و دوست شوم و حتی ممکن است که از لابه لای نوشته ها مشکلاتم را بیان کنم اما باید عرض کنم که در این جا به دنبال هیچ رابطه ای نیستم. تنها هستم اما احساس تنهایی نمی کنم. از اجتماع فراری نیستم. در زندگی واقعی ام هم اینقدر مشغولیت ایجاد کرده ام که به "تنهایی" اجازه ابراز وجود ندهم. بنابراین به دنبال هیچ رابطه ای برای پر کردن تنهایی یا چنین چیزهایی نیستم مخصوصا از نوع موقتش. اولین خواهشم همین است که احترامم را حفظ کنید. جنبه شوخی دارم، جنبه دیدن نظرات انتقادی را دارم و اگر هم موقعی دیدید که ندارم خوش حال می شوم که یادآوری ام کنید. اما از این که اهانت کنید یا بخواهید نظراتتان را تحمیل کنید عصبانی(!!) می شوم .... . راستش به تبادل لینک اعتقادی ندارم. وبلاگ هایی را که دوست داشته باشم لینک می کنم و می خوانم. شما هم اختیاردارید برای لینک کردن وبلاگ من. رها (7/4/90) ( rahalife011@gmail.com)
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • رها
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • صد و بیست و هشت
  • صد و بیست و هفت
  • صد و بیست و شش
  • صد و بیست و پنج
  • صد و بیست و چهار
  • صد و بیست و سه
  • صد و بیست و دو - آفرینش دنیایم ...
  • صد و بیست و یک - مانند یک جنگجو ...
  • صد و بیست- روح آرامم ...
  • صد و نوزده- تابستان خود را چگونه خواهید گذراند!!
کلمات کلیدی مطالب
  • روزگار نو (۱٢٥)
  • عاشقانه های نو (٩)
  • جامعه (٥)
  • دنیا (۳)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
دوستان من
  • یک دنیا سوال بی جواب
  • یادداشت های من
  • خاطرات زندگی من
  • می خواهم بنویسم
  • پیچک احساس
  • اشک مهتاب
  • اشک مهتاب
  • میم زندگی: وبلاگی که با میم شروع می شود
  • نیمه پر
  • روزهای مربایی
  • زیر یک سقف با همسرم
  • دست نوشته های پلک
  • تجربه زندگي در اكنون
  • بچه هام! تانيا و شايان
  • دارچین
  • سايت عكس/ علي حسن زاده
  • نی نواز
  • زن باباي امروزي
  • آقا و خانم خيانت كار
  • يادداشت هاي روزانه يك دختر شاغل
  • نوشته هاي بانوي مهر و ماه
  • نارايانا
  • آوار خاطرات غلامرضا گرجي فريماني
  • مردی از جنس پاییز
  • سر و ته
  • روزانه هایم
  • آشپزخانه كوچك من
  • من و سوئيس
  • دستنوشت
  • آساك
  • امروز يه روز تازه اس
  • خاطرات من (سپيده خانم)
  • گیلاس خانومی هستم
  • روزهای زندگی من ... در کانادا
  • آشپزخونه دوستم و من
  • دل نوشته های ترلان
  • مشاوره خانواده
  • آنا كارنينا
  • دنیای پرند و ژیگول خان
  • روزهای زندگی
  • مهندس بیسکویت خور
  • استخدام آن لاين
  • خاطرات يك پزشك قانوني
  • شلخته سرا
کدهای اضافی کاربر


راهی به نام زندگی ....
کاری که ز دست عقل ما ساخته نیست / من منتظرم که عشق کاری بکند ....
نود و شش
نویسنده: رها - سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠

سه چهار ساعت وقت گذاشتم که همه فایل هام را از روی لپ تاپم بردارم، قبل از اینکه تحویل شرکت بدم واسه تعویض ویندوز. از اون بار که همه فایل هام پرید و حدود سی ساعت وقت گذاشتم تا اطلاعاتم را برگردونم، دیگه جرات نداشتم همین طوری بدمش برای تعویض ویندوز. البته نمی توانم بگم بک آپ گرفتم، اینقدر همه چیز را قاطی رایت کردم یا ریختم روی فلش سی و دو گیگابایتی ام که وقت اساسی می خواد برای مرتب کردنش. البته بهتر! روی سیستمم فایل هام نسبتا مرتب بود اما باز هم فایل های مبهم زیاد داشتم. حالا یک جا همه رو با هم مرتب می کنم.


البته این بار لپ تاپم فقط چند ساعت توی شرکت بود. درایورها رو خودم دانلود کرده بودم. اون ها هم دو تا ویندوز را پاک کردند و یک ویندوز 64 بیت پروفشنال نصب کردند. عاقبت مجبور شدم از خیر ویندوز اوریجینال بگذرم.


*****


صبح گشتی می زدم در وبلاگ های پرشین بلاگ که به روز می شدند. وارد وبلاگی شدم که اسم درست و حسابی هم نداشت. آغوش نمی دانم چی! از سر کنجکاوی. دلم می خواست ببینم صاحب های همچین وبلاگ هایی چی نوشته اند. دیدم وبلاگ مال یک دختر 16 ساله است، که عکسش را هم زده گوشه وبلاگ. بعد همه مطالبش پر بود از عکس عروسک های متحرک با رنگ های صورتی و خیلی روشن و خیلی زنده. دخترها و زن هایی با لباس های باز. عس های دو نفره، دخترها و پسرهایی در آغ/وش هم یا در حال بو/سه. بعد تیترهایی زده بود که پسرها رو یا دخترها را ترغیب کنه به خوندن ادامه مطلب. مسائلی درباره دوستی های دختر و پسر و این جور مسائل. نمی توانم بگم وبلاگ زننده ای بود، اما فکرم مشغول این دختر شده بود که حتی فامیلی اش را زده بود.


به یاد خودم افتادم وقتی شانزده ساله بودم و سعی کردم به یاد بیارم که اون وقت ها مشغولیت ذهنی ام چی بود. نمی توانم بگم به پسرها فکر نمی کردم. اما فقط در حد حرف زدن و پچ پچ کردن با خواهرم یا دوستانم بود یا صحبت درباره فوتبالیست ها که اون روزها خیلی تو بورس بودند. اما دغدغه های فکری ام سیاست بود و جامعه مدنی که آقای خاتمی حرف زا آن می زد و نهادینه کردن قانون و مطالعه. من اون روزها مجله می خواندم، روزنامه، امکان نداشت اخبار از زیر دستم نخوانده رد بشه. اون وقت ها " ایران جوان" می خوندم. حتی براشون مطلب می فرستادم و یکی دو بار هم چاپ شد. حتی توی سمینار سازمان ملی جوانان شرکت می کردم، مقاله می نوشتم، نقد می کردم، از پشت تربون می خواندم. و آن روزها عاشق آن سیدی بودم که رییس جمهور شده بود و ای کاش بیشتر از خودش قاطعیت نشان می داد.


آن روزها من، دغدغه ام درس بود و کنکوری که به زودی سر می رسید. سر رسیدهایی داشتیم که به دوستانمون می دادیم تا برامون جمله ای و یا خاطره ای بنویسند. اما از عکس های زنان و مردان با لباس های باز و بو/سه های آن چنانی خبری نبود. آن روزها هوای مستقل شدن داشتم، و البته این روزها را نمی دیدم که این چنین روی پاهای خودم ایستاده باشم. حلقه دوستانم، همه مثل خودم بودند. کتاب می خواندند، روزنامه، اخبار، بحث های داغ روز. صحبتمان زیاد از پسرها نبود، یا مد یا این جور مسائل.


نمی خوام بگم که ما خوب بودیم و این ها نیستند اما راستش هنوز هم افکار این بچه ها برام قابل هضم نیست. من از یادآوری گذشته ها خوشم نمیاد. کلا گذشته را با وجود همه خاطرات خوب و بدش کنار گذاشته ام. حتی از یادآوری اون روزها ناراحت می شم. اما امروز با دیدن اون وبلاگ و دو سه وبلاگ مشابه، ناحودآگاه مقایسه ای پیش آمد.

 

بعدا اضافه شد: باز به پسره!

نظرات ()



شصت و شش
نویسنده: رها - جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠

از نظر جسمی خسته ام، روحی نه. مغزم همچنان در حال کار کردنه و مشغوله. به موضوعات مختلفی فکر می کنم. خستگی جسمی اجازه تمرکز را ازم گرفته. شاید تنها کار که می توانم به راحتی انجام بدم خوندن کتابه. اما اون رو هم گذاشتم برای وقتی که به رختخواب می روم. 

***

مدتی در بلاگر می نوشتم. امکانات خیلی خوبی داشت که متاسفانه پرشین بلاگ نداره. یکی از امکاناتش این بود که می شد لینک مطالب جالبی رو که خوانده ایم در کنار صفحه به اشتراک بگذاریم. من این کار را خیلی دوست داشتم چون هر روز مطالب جالبی را می خوانم که دوست دارم دیگران هم بخوانند. البته الان به لطف گوگل ریدر این نوشته ها را به اشتراک می گذارم اما اگر می شد اینجا هم لینکشان را گذاشت عالی بود. متاصفانه بلاگر فیل/تر شد و من مجبور شدم بیام به اینجا.

 

دوست خوبم، بانوی مهر و ماه، مطلبی نوشته بود درباره برخوردش با آدمی که معتاد بوده و بعد از ترک اعتیاد تمام وقتش را وقف کرده برای کمک به "دیگرانی" که می خواهند ترک کنند. توصیه می کنم که بخوانیدش.

مطلب دومی که دوست دارم به اشتراک بگذارم، درباره خرید آن لاین کتابه. تجربه اینجا بهم نشان داده که بچه ها همه کتاب خوانند و تا اسم کتابی می آید کلی کامنت های جالب دریافت می کنم. بنابراین گفتم که شاید این مطلب "یک پزشک" براتون جالب باشه. در این مطلب درباره مزیت های خرید آن لاین کتاب، چگونگی انجام این کار و کتابفروشی هایی که این کار را انجام می دهند مطالبی گفته شده. 

 

دیگه فکر کنم وقت کتاب خواندن قبل از خوابه ... 

نظرات ()



چهل و چهار- وبلاگ خوانی
نویسنده: رها - جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

اینقدر در روزهای اخیر وبلاگم رو به روز کرده بودم که دو سه روز به روز نبودنش برای خودم هم نامانوس بود. این دو روز سرم به خواندن آرشیو یک وبلاگ گرم بود. وبلاگی که اعصابم رو خورد می کرد، اما باید می خواندمش و باید تمامش می کردم. این وبلاگ داستان های زنی بود که زن دوم بود، به قول خودش زن دائم و عقدی مرد، اما یک ازدواج پنهانی. و اینکه در کمین بود و انتظار می کشید که زودتر زن اول از زندگیش بیرون بره و اون جای اون زن رو بگیره. حس خیلی بدی داشتم. نظراتی هم که براش گذاشته بودند پر بود از بد و بیراه. زن، جوان بود. خیلی هم از خودش تعریف کرده بود که بافرهنگه و حتی وضع مالی اش هم خوبه و زن اول شهرستانی است و بی کلاسه و خیلی چیزهای دیگه. اما اگر این همه کمالات داشت این زن، چرا به همچین وضعیتی رضایت داده بود؟

خیلی ها گفته بودند که دروغ می گه. به نظر هم می اومد که خیلی جاها ساخته ذهن خیال پرداز خودش باشه. خیلی ها براش آرزو کرده بودند که به زودی زن سومی هم پاش به این زندگی باز بشه تا این زن سزای ظلمی که می کنه رو ببینه.

من حس ترحمی نسبت به این زن پیدا کرده بودم. اوایل که می خوندم ازش بدم می اومد. البته همین الان هم حس خیلی بدی نسبت بهش دارم. اما این اون مرده که باید جوابگو باشه، مردی که به دو زن ظلم کرده. زن در تمام وبلاگ می خواد خودش رو توجیه کنه. خودش و شوهرش رو. و واقعا، واقعا چندش آور بود.

اشکال از فرهنگ ماست. ما که با هم نماندن زن و مرد رو آبروریزی می دانیم و فکر می کنیم زن و مردی که با هم نمی سازند و در کنار هم آرامش ندارند، تحت هر شرایطی باید به این زندگی دست و پا شکسته ادامه بدهند و یک جوری گذران زندگی کنند. حالا چه جورش مهم نیست. حالا این وسط، مرد که راحته و می توانه برای خودش یک زندگی موازی با زندگی اول رو تشکیل بده اما زن باید به پای بچه ها بسوزه و به خاطر بچه ها همه چیز رو تحمل کنه. البته امیدورام که نسل ما، این قانون رو عوض کنه. نسلی که زن ها و دخترهاش هم با کارکردن، حداقل از وابستگی مالی به مردها، که دلیل دیگه ای برای به اجبار زندگی کردن یک زن با مردی است، راحت باشند و بتوانند به عنوان یک انسان که حق داره خوشحال و راضی باشه تصمیم بگیرند.

 

پی نوشت 1- آدرس وبلاگ رو نمی نویسم. چون نمی خوام تبلیغی واسه اش کرده باشم. هر کس خواست بگه تا براش آدرس رو بگذارم.

پی نوشت 2- عکس کاری است از پسرخاله ام. 

 

نظرات ()



سی و هشت
نویسنده: رها - شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

زمانی وبلاگ نویسی لذت بخش بود و وبلاگ های خوب زیادی پیدا می شدند. وقتی به صفحه اول پرشین بلاگ می آمدی و لیست وبلاگ های به روز شده را نگاه می کردی، از هر بیست سری، شانزده تای آن مطلب برای خواندن داشت، مطالب مفید یا سرگرم کننده یا قوی. اما حالا این طور نیست.

صبح چندین بار صفحه اول پرشین بلاگ را باز کردم. به دنبال وبلاگ خوبی می گشتم برای خواندن. دوست داشتم زندگی شخصی را دنبال کنم. از ابتدای وبلاگش را بخوانم تا به امروزش و بعد با او ادامه دهم. قبلا که وقتم آزادتر بود گاهی این کار را می کردم و دوستان خیلی خوبی پیدا کرده بودم. اما امروز با وجودیکه بارها صفحه اول را باز کردم مطلبی برای خوانده شدن پیدا نمی شد. البته نهایتا وبلاگی را پیدا کردم و خواندم. اما خیلی جستجو کردم. ظاهرا بهترین راه این است که از لینک دوستان وبلاگ هایی که می خوانی، با وبلاگ های جدید آشنا شوی. چون این وبلاگ ها امتحان خود را پس داده اند و به وسیله دوستانت پسندیده شده اند و از طرفی از سرویس های مختلف هستند.

یک سال پیش بود، مطالبی در گودر می خواندم درباره رکود در وبلاگ نویسی فارسی. آن روزها من هم وبلاگ نویسی را کاملا کنار گذاشته بودم و فقط می خواندم. مدتی وبلاگ نویسان به این مسئله پرداخته بودند. این که مطلبی در ایران ایجاد نمی شود و رکود فضای وبلاگ نویسی را فرا گرفته و اینکه مطالب از فیدخوان هایی مانند گوگل ریدر رنبال می شود و لایک می خورد و همان جا کامنت می گیرد. و حتی به این مسئله پرداخته شده بود که مینیمال ها اینقدر طرفدار پیدا کرده اند که مطالب بلند خوانده نمی شوند. این مسائل، فکر می کنم که هنوز هم صادق است. نمی دانم. زمانی برای من گودرخوانی اهمیت زیادی پیدا کرده بود اما الان دوست دارم که بنویسم و مطالبم خوانده شود. 

 

نظرات ()



پنج
نویسنده: رها - دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩

زنی‌.......

زنی را می شناسم من/ که شوق بال و پر دارد/ ولی از بس که پُر شور است/ دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من/ که در یک گوشه ی خانه/ میان شستن و پختن
درون آشپزخانه/ سرود عشق می خواند/ نگاهش ساده و تنهاست/ صدایش خسته و محزون/ امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من/ که می گوید پشیمان است/ چرا دل را به او بسته/ کجا او لایق آنست؟

زنی هم زیر لب گوید/ گریزانم از این خانه/ ولی از خود چنین پرسد/ چه کس موهای طفلم را/ پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است/ زنی نوزاد غم دارد/ زنی می گرید و گوید/ به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی/ لباس تور می بافد/ زنی در کنج تاریکی/ نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر/ زنی مانوس با زندان/ تمام سهم او اینست:/ نگاه سرد زندانبان!

زنی را می شناسم من/ که می میرد ز یک تحقیر/ ولی آواز می خواند/ که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد/ زنی با اشک می خوابد/ زنی با حسرت و حیرت/ گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را/ زنی درد نهانش را/ ز مردم می کند مخفی/ که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی!

زنی را می شناسم من/ که شعرش بوی غم دارد/ ولی می خندد و گوید/ که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من/ که هر شب کودکانش را/ به شعر و قصه می خواند/ اگر چه درد جانکاهی/ درون سینه اش دارد/ زنی می ترسد از رفتن/ که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در


چه تاریک است این خانه!/ زنی شرمنده از کودک/ کنار سفره ی خالی/ که ای طفلم بخواب امشب/ بخواب آری/ و من تکرار خواهم کرد/ سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من/ که رنگ دامنش زرد است/ ب و روزش شده گریه/که او نازای پردرد است!

زنی را می شناسم من/ که نای رفتنش رفته/ قدم هایش همه خسته/ دلش در زیر پاهایش/ زند فریاد که: بسه

زنی را می شناسم من/ که با شیطان نفس خود/ هزاران بار جنگیده/ و چون فاتح شده آخر/ به بدنامی بد کاران/ تمسخر وار خندیده!

زنی آواز می خواند/ زنی خاموش می ماند/ زنی حتی شبانگاهان/ میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است/ به دستش تاول درد است/ ز بس که رنج و غم دارد/ فراموشش شده دیگر


جنینی در شکم دارد/ زنی در بستر مرگ است/ زنی نزدیکی مرگ است/ سراغش را که می گیرد؟/ نمی دانم، نمی دانم

شبی در بستری کوچک/ زنی آهسته می میرد/ زنی هم انتقامش را/ ز مردی هرزه می گیرد

زنی را می شناسم من ...

فریبا شش بلوکی

 

منبع: http://hikal72.blog.de/

 

شعرش ناامید کننده است. تاییدش نمی کنم. حتی سعی می کنم باورش نکنم. برای خودم صادق نیست. اما بسیار دیده ام دور و برم و شنیده ام. فمینیست نیستم. اما از رنجش های زنان آگاهم. به امید روزهای روشن برای همه زنان ایرانم.

نظرات ()