سه چهار ساعت وقت گذاشتم که همه فایل هام را از روی لپ تاپم بردارم، قبل از اینکه تحویل شرکت بدم واسه تعویض ویندوز. از اون بار که همه فایل هام پرید و حدود سی ساعت وقت گذاشتم تا اطلاعاتم را برگردونم، دیگه جرات نداشتم همین طوری بدمش برای تعویض ویندوز. البته نمی توانم بگم بک آپ گرفتم، اینقدر همه چیز را قاطی رایت کردم یا ریختم روی فلش سی و دو گیگابایتی ام که وقت اساسی می خواد برای مرتب کردنش. البته بهتر! روی سیستمم فایل هام نسبتا مرتب بود اما باز هم فایل های مبهم زیاد داشتم. حالا یک جا همه رو با هم مرتب می کنم.
البته این بار لپ تاپم فقط چند ساعت توی شرکت بود. درایورها رو خودم دانلود کرده بودم. اون ها هم دو تا ویندوز را پاک کردند و یک ویندوز 64 بیت پروفشنال نصب کردند. عاقبت مجبور شدم از خیر ویندوز اوریجینال بگذرم.
*****
صبح گشتی می زدم در وبلاگ های پرشین بلاگ که به روز می شدند. وارد وبلاگی شدم که اسم درست و حسابی هم نداشت. آغوش نمی دانم چی! از سر کنجکاوی. دلم می خواست ببینم صاحب های همچین وبلاگ هایی چی نوشته اند. دیدم وبلاگ مال یک دختر 16 ساله است، که عکسش را هم زده گوشه وبلاگ. بعد همه مطالبش پر بود از عکس عروسک های متحرک با رنگ های صورتی و خیلی روشن و خیلی زنده. دخترها و زن هایی با لباس های باز. عس های دو نفره، دخترها و پسرهایی در آغ/وش هم یا در حال بو/سه. بعد تیترهایی زده بود که پسرها رو یا دخترها را ترغیب کنه به خوندن ادامه مطلب. مسائلی درباره دوستی های دختر و پسر و این جور مسائل. نمی توانم بگم وبلاگ زننده ای بود، اما فکرم مشغول این دختر شده بود که حتی فامیلی اش را زده بود.
به یاد خودم افتادم وقتی شانزده ساله بودم و سعی کردم به یاد بیارم که اون وقت ها مشغولیت ذهنی ام چی بود. نمی توانم بگم به پسرها فکر نمی کردم. اما فقط در حد حرف زدن و پچ پچ کردن با خواهرم یا دوستانم بود یا صحبت درباره فوتبالیست ها که اون روزها خیلی تو بورس بودند. اما دغدغه های فکری ام سیاست بود و جامعه مدنی که آقای خاتمی حرف زا آن می زد و نهادینه کردن قانون و مطالعه. من اون روزها مجله می خواندم، روزنامه، امکان نداشت اخبار از زیر دستم نخوانده رد بشه. اون وقت ها " ایران جوان" می خوندم. حتی براشون مطلب می فرستادم و یکی دو بار هم چاپ شد. حتی توی سمینار سازمان ملی جوانان شرکت می کردم، مقاله می نوشتم، نقد می کردم، از پشت تربون می خواندم. و آن روزها عاشق آن سیدی بودم که رییس جمهور شده بود و ای کاش بیشتر از خودش قاطعیت نشان می داد.
آن روزها من، دغدغه ام درس بود و کنکوری که به زودی سر می رسید. سر رسیدهایی داشتیم که به دوستانمون می دادیم تا برامون جمله ای و یا خاطره ای بنویسند. اما از عکس های زنان و مردان با لباس های باز و بو/سه های آن چنانی خبری نبود. آن روزها هوای مستقل شدن داشتم، و البته این روزها را نمی دیدم که این چنین روی پاهای خودم ایستاده باشم. حلقه دوستانم، همه مثل خودم بودند. کتاب می خواندند، روزنامه، اخبار، بحث های داغ روز. صحبتمان زیاد از پسرها نبود، یا مد یا این جور مسائل.
نمی خوام بگم که ما خوب بودیم و این ها نیستند اما راستش هنوز هم افکار این بچه ها برام قابل هضم نیست. من از یادآوری گذشته ها خوشم نمیاد. کلا گذشته را با وجود همه خاطرات خوب و بدش کنار گذاشته ام. حتی از یادآوری اون روزها ناراحت می شم. اما امروز با دیدن اون وبلاگ و دو سه وبلاگ مشابه، ناحودآگاه مقایسه ای پیش آمد.
بعدا اضافه شد: باز به پسره!

