﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>راهی به نام زندگی ....</title>
    <description>کاری که ز دست عقل ما ساخته نیست / من منتظرم که عشق کاری بکند ....</description>
    <link>http://roozno2011.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>رها</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 02 Sep 2011 04:34:40 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>صد و بیست و هشت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اگر اشتباه نکنم دو روز پیش، روز جهانی وبلاگ نویسی بوده. این یکی دو روزه چندین مقاله خوانده ام درباره وبلاگ نویسی، دلایلش، هدف هایش، انواع وبلاگ نویسی، مخاطب هایش و این جور مسائل. داشتم فکر می کردم من که روزانه هایم را هر روز می نویسم اما قابل انتشار نمی بینمشان و در همان فایل ورد خودم باقی می ماند. فکر می کردم می شود کاری کرد برای وبلاگم؟ مثلا این که کاربری اش را عوض کنم. موضوعش را عوض کنم. به جای نوشتن روزانه و خاطره محتوا تولید کنم. دارم به این موضوع فکر می کنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozno2011.persianblog.ir/post/130</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=392898&amp;postID=7863155</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392898.post-7863155</guid>
      <pubDate>Fri, 02 Sep 2011 04:34:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صد و بیست و هفت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چقدر به این جا وابسته بودم، و چقدر این مدت کم نوشته ام در این جا. سرم خیلی شلوغ بوده و البته حوادثی پیش رفته که آن چنان هم مشتاق نبوده ام برای نوشتنشان. شاید ترجیح می دادم که در قلبم باقی بمانند و یا در نوشته های خصوصی ام، پنهانشان کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;دارم از زندگی ام لذت می برم. جایی وجود ندارد برای لذت نبردن. دارم قمست های جدا شده روحم را به هم پیوند می زنم و دوباره بازسازی اش می کنم. البته دیگر قرار نیست بشوم همان که بودم، قرار است رهای جدیدی باشم. اما همین پیوند زدن قطعه های جدا شده، بسیار کمکم می کند و حس خوبی به من می دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;نمی آیم این جا، بازدیدهایم هم کم شده، نظراتم هم کم شده. قوبل دارم، حق دارند دوستانم. حتما هر روز آمده اند و دیده اند که رسم به روز شدن هر روز این جا عوض شده. می دانم که گیجتان کرده ام. اما این روزها که بگذرد و کارهایم کمتر شود، بیشتر وخواهم نوشت. البته همین الان هم می خواهم که بیشتر بنویسم. تا چه پیش آید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozno2011.persianblog.ir/post/129</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=392898&amp;postID=7781672</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392898.post-7781672</guid>
      <pubDate>Thu, 25 Aug 2011 17:57:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صد و بیست و شش</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من که هر روز وقتی می رفتم سر کار می نشستم و وبگردی می کردم، امروز با تمرکز تمام کارهایم را انجام دادم. من که با برخورد به یک مشکل، تمرکزم به هم می خورد، با کمبودهای کارم با منطق برخورد می کردم و راه حلی برایشان پیدا می کردم. من که با مواجه شدن با یک مسئله فکر می کردم که نمی توانم، امروز دیدم که می توانم، خوب هم می توانم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... زندگی هم چنان می گذرد. روزها از پی هم می ایند و می روند و من روزهایی را می گذرانم که برایم خوب است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozno2011.persianblog.ir/post/128</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=392898&amp;postID=7542927</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392898.post-7542927</guid>
      <pubDate>Tue, 16 Aug 2011 19:11:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صد و بیست و پنج</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;انگار مجبورمان کرده اند که بنویسیم! یک روز نسبتا معمولی را گذرانده ام. کمی کتاب خوانده ام. بیشترش را خوابیده ام یا لم داده ام. نظافت های معمول روز جمعه را انجام داده ام. با دوستانم گپ زده ام. از اذان مغرب به بعد هم به امر مقدس شکم چرانی مشغول بوده ام! حالا هم نشسته ام و هر چی به خودم فشار میارم که این کلمات قصار بر زبانم جاری بشه و از زبان بر کاغذ ثبت بشه، نمی شه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;مدرسه که می رفتم همیشه از دانش آموزان محبوب معلم هایم بودم و دوستم داشتند. علاوه بر اینکه شاگرد زرنگی بودم و&amp;nbsp; هوشم را نشان می دادم و معلم ها از نظر آموزش با من مشکلی نداشتند، ساکت و آرام هم بودم. در واقع انضباطم هم همیشه بیست بود. بعدها که بزرگتر شدم و به دوران نوجوانی رسیدم و کمی از چارچوب های رایج اطرافم خارج شدم و درباره رفتارهایم تصمیم گرفتم، آن رفتار معلم هایم به نظرم خودخواهانه می آمد. فکر می کردم که اون ها برای راحتی کار خودشان به من که آرام بودم محبت می کردند و به این فکر می کردم که اگر من معلم بودم شاگرد شیطان و زرنگ را بیشتر ترجیح می دادم. البته الان که چند سال گذشته و دیگر آن نوجوان هم نیستم، باز با نظر معلم هایم موافقم. فکر می کنم معلمی که باید سی چهل دانش آموز را به جایی برساند، مطمئنا دانش آموز زرنگ و آرام را ترجیح می ده بر دیگران.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;حالا کاری ندارم. هر کسی نظری داره برای خودش. در این مورد هم معلم ها نظر بدهند بهتره. اما امروز یک بار دیگه این اتفاق برام افتاد. معلمی من را به خاطر رفتارم تشویق کرد و ازم تعریف کرد. این حرکتش من را یاد بچگی هایم انداخت که همیشه جلوی صف مورد تشویق قرار می گرفتم و یا جایزه می گرفتم. و حالا در بزرگسالی یک بار دیگر به خاطر این که دختر خوبی بوده ام، به خواسته ام رسیدم و مورد تعریف و تمجید قرار گرفتم. برایم جالب بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozno2011.persianblog.ir/post/127</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=392898&amp;postID=7499448</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392898.post-7499448</guid>
      <pubDate>Fri, 12 Aug 2011 19:19:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صد و بیست و چهار</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تنها بعد از خوردن بود که جان گرفتم. نمی دونم چرا، امروز که خانه بودم این همه دچار عطش و ضعف شدم. البته کار زیادی انجام داده بودم. اتاقم کم پروژه ای نبود که! شش ساعت تمیز کردن و جا به جا کردن سخته بالاخره!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که شروع کردم به نوشتن این وبلاگ، هدفم فقط این بود که حرف هام را بنویسم و بتوانم از این طریق خودم را از نظر احساسی تخلیه کنم. بعد کم کم این جا جان گرفت و من هم تقریبا هر روز نوشتم. دوستان زیادی پیدا کردم. فکر نمی کردم که به اینجا تعلق خاطری پیدا کنم، اما دیدم که پیدا کردم. این جا را دوست دارم. خیلی چیزها نوشته ام. خیلی از روزهام را چه خوب و چه بد ثبت کرده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;گاهی که فکر می کنم به این که شاید&amp;nbsp; وبلاگم راحذف کنم، می بینم که دلم نمیاد. یک جورهایی نمیشه. البته مشکل خاصی هم ندارم با این جا. اول که اومدم نمی خواستم کسی حرف هام را بخونه، کسی که آشنا باشه. دلم می خواست راحت باشم و راحت حرف بزنم و احساساتم را بگم. اما کم کم پای چند نفری از آشناهایم باز شده به اینجا. حالا اما دیگه حساسیتی ندارم. مهم نیست که کی اینجا را می خونه. خودم هستم. خودم را سانسور نمی کنم. اینه که مهمه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;خواهره چند روزی هست که آدرسم را پیدا کرده. اون هم در ادامه پروژه تلاش برای گودری کردن لینکدونی وبلاگم، آدرس را پیدا کرد. بعد حالا ظهر مطلب جدید گذاشتم توی وبلاگم. دو سه ساعت بعد خواهره اومده اتاقم و داره با دقت دور و برشو نگاه می کنه! بهش می گم چی شده؟ می گه تو که دکور عوض نکردی! می گم چه طور؟! می گه تو وبلاگت نوشتی!!!!!&amp;nbsp; همین الان خوندم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozno2011.persianblog.ir/post/126</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=392898&amp;postID=7493402</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392898.post-7493402</guid>
      <pubDate>Thu, 11 Aug 2011 19:40:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صد و بیست و سه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از صبح زود شروع کردم به مرتب کردن اتاقم. اول فقط قرار بود کتاب ها و وسیله های اضافه را جمع کنم و سر جای خودشون بگذارم و بعد برنامه ریزی کنم برای امروزم. اما کم کم که دست زدم و شروع کردم، دیدم کارم به این سادگی نیست. بهتره که همه جا را مرتب کنم و دستمال بکشم و گرد و خاک ها را پاک کنم،، جارو بکشم و کلا یک گردگیری و نظافت انجام بدم. اما باز هم بعد از اینکه مقداری پیش رفتم، تصمیم گرفتم که کمی وسیله های اتاق را جابه جا کنم. هم تنوعی میشه، هم احتمالا می توانم جای بهتری برای لوازمم پیدا کنم و هم وسیله های اضافه را از اتاقم خارج کنم. خلاصه این گردگیری و نظافت و مرتب سازی اتاقم قشنگ شش ساعت وقت گرفت. ساعت دو بعد از ظهر بود که بلاخره کارها تمام شد و می توانستم روی تختم دراز بکشم. اما حالا چیز جدیدی را حس می کردم. تشنگی شدید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان روی تختم دراز کشیدم. اتاقم خوب و مرتبه و احساس آسایش و راحتی می کنم اینجا. حمام هم رفته ام و گرد و خاک اتاق را که قسمتی اش به خودم منتقل شده بود از تن زدوده ام. احساس خستگی و ضعف دارم. نمی دانم چه طور سر خودم را گرم کنم تا وقت غروب. گفتم یک مطلبی بنویسم تا کمی زمان بگذره. بعدا ادامه این مطلب را می نویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozno2011.persianblog.ir/post/125</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=392898&amp;postID=7491056</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392898.post-7491056</guid>
      <pubDate>Thu, 11 Aug 2011 12:10:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صد و بیست و دو - آفرینش دنیایم ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;می خواستم تمرین "ننوشتن" کنم. می خواستم حداقل دو سه روزی ننویسم. اما وسوسه ای مدام وادارم می کرد که این صفحه سفید را جلویم باز کنم و بنویسم.چیزهایی هم نوشتم. مثلا حرف های دیروزم که اتفاقا خیلی هم خصوصی بودن یا نامه ای عاشقانه و یک سری کارهایم را یادداشت کردم. اما هر کدام از صفحات سفیدم با دیگری فرق می کند و برایم ارزش خاص خودش را دارد. این صفحه سفید را چند باری باز کردم. و بعد از دقایقی بستم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;از چه می ترسیدم؟ از ثبت نشدن آن چه در دل دارم و آنچه اتفاق افتاده؟ که شاید چند روزی باید به صورت راز باقی بماند؟ یا می ترسیدم که بنویسم و نتوانم منتشرش کنم؟ از این می ترسیدم که بچه ها بیایند و بپرسند که روح آرامت کو و یا کجایی ای جنگجوی بی رقیب؟ و یا نمی دانم دیگر از چه چیز بی ربط و با ربط دیگری باید می ترسیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;یک بار دیگر صفحه را باز می کنم. دستم را که روی کیبورد می گذارم، خودش حروف را پیدا می کند و بعد کلمات را می سازد و جملات را تکمیل می کند و فکر مرا به دنبال خود می کشد. و همچنان احساس می کنم که آرامم. و چقدر این آرامش روح را دوست دارم. و چقدر فکر می کنم که به هدف نزدیکم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;کتابی می خوانم. در قمستی از کتاب نوشته بود که همه چیز از درون آدم برمی خیزد. همه دنیای پیرامون آدم، همین دنیایی که این قدر واقعی است، در درون انسان خلق شده است. از این جمله ها خیلی خوشم آمد، خیلی قبولش داشتم. قبلا هم شنیده بودم. اما همیشه فکر می کردم که برای من غیرممکن است. چون من از اول یاد نگرفته ام که دنیای خوبی بسازم، یا آن قدر مثبت، یا آن قدر زیبا. اما این روزها می بینم که چرا، من هم قادرم که دنیایم را زیبا و پرشور بیافرینم. و شاید همین است که بیشتر باعث می شود جملات کتاب را قبول کنم و حسشان کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و می دانم که به همین زودی آن اتفاقی که مدت هاست منتظرش هستم می افتد و من خواهم بود و یک دنیای سفید در پیش رویم که می توانم آن را دوباره خلق کنم. درست مثل این کاغذ سفید که می توانم نوشته ای دیگر را روی آن خلق کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من خوش حالم ... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozno2011.persianblog.ir/post/124</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=392898&amp;postID=7481025</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392898.post-7481025</guid>
      <pubDate>Wed, 10 Aug 2011 06:10:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صد و بیست و یک - مانند یک جنگجو ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خودم را در چهار دیواری اتاقم حبس کرده ام. کسی نیست که حرفی با او بزنم، یا غذایی در کنارش بخورم، یا چیزی به او بگویم. اینجا خودم هستم، و دوست همیشگی ام، مگی *. کتاب دارم و ورق و قلم و لپ تاپ و اینترنت. این ها دوستانم هستند در این ساعات. یک پنجره هم هست، رو به کوچه باریک پشتی، که می توانم از آنجا آسمان را ببینم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بار مقاومت می کنم. این بار نمی ترسم. این بار به نتیجه می رسم. این بار این قدر اینجا می مانم، که تسلیم شوند. که بیایند و بگویند که زندگی توست، که ما چرا داریم به جایت زندگی می کنیم، که خودت زندگی کن. من هم همین را می خواهم. می خواهم که خودم خوب و درست را تشخیص بدهم و اجرا کنم، حتی اگر همه عالم بگویند که اشتباه می کنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر چند براساس یک باور قدیمی القا شده از دوران کودکی، همیشه زندگی را میدان مبارزه می دانسته ام و خواسته ام که بجنگم با همه مشکلاتش و مرد که نه، زن مبارزه باشم، در این مدت در یک چرخش صد و هشتاد درجه ای به این نتیجه رسیدم که زندگی آن طورها هم نیست. اصلا چرا مبارزه خواهر من. حالا نمی شود با یک مبارزه مدنی، با دنیا و مشکلات کنار بیایی و اصلا دوست باشی با مشکلاتت! و همچین ظریف، طوری که تنها در تخصص یک بانوی زیرک باشد، همه مشکلاتت را ناک اوت کنی! چرا که نه! دیگر عزمم جمع شده بود و به مشکلاتم همین طوری نگاه می کردم. این یکی اما، میدان مبارزه است. به خصوص که امروز "جنگجو" خوانده شده ام. و خب حتما وقتی حریفت زره جنک بپوشد، تو هم مجبور می شوی که شمشیر به دست بگیری!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozno2011.persianblog.ir/post/123</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=392898&amp;postID=7470890</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392898.post-7470890</guid>
      <pubDate>Mon, 08 Aug 2011 18:16:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صد و بیست- روح آرامم ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;می خواستم با نمی دانم شروع کنم، اما فکر کردم که چرا، می دانم. خیلی چیزها می دانم. می دانم که حالم بد بود، خیلی بد. که روز به روز بدتر می شدم. و نمی دانم این بدتر شدن تا کجا قرار بود ادامه پیدا کند. و می دانم که الان خوبم، خیلی خوب. این خوب بودنم، یک حس متغیر نیست، حسی که گاهی داشته ام، که یک روز یا حتی چند ساعت خوب بوده ام و بعد باز همان آش و همان کاسه. روزها طول کشیده این خوب بودنم، این شادی ام، این نشاط درونی. انگار عوض شده ام من.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;می دانم که شده ام یک انسان دیگر. انسانی که مثل همیشه ام نیست، اما نسبت به همیشه ام بیشتر به او احساس نزدیکی می کنم. انگار من همین بوده ام، از اول هم همین بوده ام. اما شرایط من را عوض کرده بود. خیلی طبیعی است که این باشم، که الان هستم، که می خواهم باز هم باشم، که انگار خودم هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;تجربه خوبی را شروع کرده ام، که می خواهم ادامه اش دهم. شاید "او" راست می گفت، شاید که من همیشه به دنبال پیدا کردن آرامش بوده ام، که همیشه در هر جایی سر کرده ام، هر چیزی را خوانده ام، به دنبال پیدا کردن آرامش به هر سوراخی سر کشیده ام، که چیزی را پیدا کنم که برایم آرامش بیاورد و شادی و عشق. که این ها را از هر چیزی بیشتر در عمرم خواسته ام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;باز هم خواسته هایی داشته ام و دارم. چه کسی هست که از موفق شدن بدش بیاید، که نخواهد پله های ترقی را طی کند، که بخواهد در جابزند و بماند. این ها را هم می خواهم. اما آن چیزی که بیشتر می خواستم، همان ها بود. آرامش می خواستم، که روحم آرام باشد، که با هر تلنگری از هم نپاشد، که مقاوم باشد، که عمیق باشد، که رها باشد، که زیبا باشد، که مهربان باشد، که صفات منفی نداشته باشد، که نه حسود باشد و نه دروغگو و نه ترسو، که مطمئن باشد، که ایمان داشته باشد. و من طالب همچین آرامشی بوده ام. عشق می خواسته ام، که لطیف باشد و خشن، آرام و شیطان، زیبا و پرابهت. می خواسته ام که عشق را با ذره ذره وجودم، با تمامی سلول هایم، با هر ضربان قلبم، احساس کنم. می خواسته ام که دوست بدارم و دوست داشته شوم. و من شادی خواسته ام، که درونی باشد، که دنیای بیرون تاثیری بر شادی ام نگذارد، که با تلخی ها، تلخ نشوم و با شادی ها از خود بی خود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تغییراتم را دوست دارم، احساسم بی نهایت خوب است. لذت می برم از لحظه لحظه این زندگی، این روزها، این تجربیات. دنیای جدیدم، تا چند وقت پیش باورنکردنی بود. اما حالا خیلی از چیزهایی را که می خواستم، دارم، به دست آوردم. نمی خواهم از دستش بدهم، که فکر می کنم همه چیز در دستان خود من است، اگر بخواهم، اگر بدانم. و می خواهم، بیشتر ازهر وقت دیگر، مشتاق تر از هر روز دیگر، می خواهم این ارامش را. آرامشی که در وجودم ایجاد شده و شادی که وقتی به آن فکر می کنم، به جای خنده، اشکم را در می آورد. که اشک همیشه بد نیست، که خیلی وقت ها نشانه دیگری است، که خیلی آدم ها از شدت شادی اشک ریخته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دانم که احساسم خوب است، عالی است، که آنی هستم که می بایست می بودم. که انگار تازه متولد شده ام، که هر انسانی می تواند چند بار متولد شود. می دانم که زندگی برایم رنگی دیگر گرفته است، که شادی را با تمام وجودم احساس می کنم. می دانم که مشتاقم، مشتاق اینده ام، که بی قرارم، که روزها بیایند و من انجام دهم آن کارهایی را که می خواهم، که وظیفه ام است، که عاشقشان هستم. می دانم که خیلی کارها دارم که باید انجام دهم، که روحیه ام خوب است و حالا می توانم با قدرت به پیش بروم. می دانم که آن قسمت خدایی روحم، دارد خودش را نشان می دهد. و من عاشقم .... .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من این ها را تنها انجام نداده ام، که دوستی بوده، که همراهی ام کرده، که لحظه به لحظه با من بوده، که برایم ارزشمند است و قابل احترام و من این شادی و این عشق و این آرامش را تا اندازه زیادی مدیونم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozno2011.persianblog.ir/post/122</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=392898&amp;postID=7463539</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392898.post-7463539</guid>
      <pubDate>Sun, 07 Aug 2011 19:45:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صد و نوزده- تابستان خود را چگونه خواهید گذراند!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پروژه را تحویل دادم و تمام. از دیروز هم چند بار نشسته ام که بنویسم، اما حرفم نیامده. پروژه که ندارم، دیگه نمی دونم از چی بنویسم و بنالم! البته پروژه و ترک فعلا تمام، اما قرار نیست که از آموختن بایستم. آدم هر روز از زندگی اش چیزهای زیادی یاد می یگره و البته چیزهای زیادی را هم از یاد می بره! اما هر چقدر یادگیری ها اختیاری باشه، شاید فراموش شدن ها ناخودآگاه باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;این ها را که گفتم قصد نداشتم فلسفه بافی کنم. حالا شاید هم روزی نشستم و در این باره فلسفه بافتم! اما فعلا منظورم این بود که بگم کلی برنامه ها دارم. اصلی ترین برنامه ام که البته مدتیه شروع کردم، اینه که بعضی از عاداتم را تغییر بدم. البته حتما باورتون می شه که این برنامه ایه که هر سال می ریزم. می نشینم و در شروع هر سال جدید، لیستی از عادات بدم را روی کاغذ میارم و این که حالا کدامشان را ترک کنم. و این حرف ها. اما شاید اصلی ترین عادتی که باید در خودم تقویت می کردم، اراده و قدرت انجام دادن کارهای مختلف بود. این که با بی خیالی کارها را عقب نندازم. چون اصولا این بحث ترک عادت در ابتدای هر سال مطرح می شه و بعد به کناری انداخته میشه تا سال بعد که دوباره یادش می افتم، الان هم از اول سال تا الان یادم رفته بود. اما امروز به یادش افتادم و تصمیم گرفتم که تا به آخر سال نرسیدم کاری برای خودم انجام بدم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;بعد هم اینکه می خوام پایان نامه ام را شروع کنم، موضوعی انتخاب کنم و کم کم شروع کنم. نمی خوام الان به خودم زیاد سخت بگیرم، اما شروع می کنم که در طول سال هم از فشار کارم کم بشه. البته نه همین الان، حالا یک چند روزی استراحت کنم. بعد هم اینکه کلی کتاب هست که باید بخوانم. مطالعه آزاد. این تابستان باید حتما چند تا کتاب خوب را که در انتظارم هستند بخوانم. فکر نکنم برنامه هام خیلی ایده ال گرایانه باشه. تازه هنوز هم جای کار داره! البته یک برنامه ای هم در زندگی شخصی ام هست که باید تمامش کنم و شیرینی اش را بدم به اطرافیانم!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;فعلا همین. بعدا فکری به سرم زد، می نویسمش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozno2011.persianblog.ir/post/121</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=392898&amp;postID=7457072</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-392898.post-7457072</guid>
      <pubDate>Sun, 07 Aug 2011 03:43:55 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
