خودم را در چهار دیواری اتاقم حبس کرده ام. کسی نیست که حرفی با او بزنم، یا غذایی در کنارش بخورم، یا چیزی به او بگویم. اینجا خودم هستم، و دوست همیشگی ام، مگی *. کتاب دارم و ورق و قلم و لپ تاپ و اینترنت. این ها دوستانم هستند در این ساعات. یک پنجره هم هست، رو به کوچه باریک پشتی، که می توانم از آنجا آسمان را ببینم.
این بار مقاومت می کنم. این بار نمی ترسم. این بار به نتیجه می رسم. این بار این قدر اینجا می مانم، که تسلیم شوند. که بیایند و بگویند که زندگی توست، که ما چرا داریم به جایت زندگی می کنیم، که خودت زندگی کن. من هم همین را می خواهم. می خواهم که خودم خوب و درست را تشخیص بدهم و اجرا کنم، حتی اگر همه عالم بگویند که اشتباه می کنم.
هر چند براساس یک باور قدیمی القا شده از دوران کودکی، همیشه زندگی را میدان مبارزه می دانسته ام و خواسته ام که بجنگم با همه مشکلاتش و مرد که نه، زن مبارزه باشم، در این مدت در یک چرخش صد و هشتاد درجه ای به این نتیجه رسیدم که زندگی آن طورها هم نیست. اصلا چرا مبارزه خواهر من. حالا نمی شود با یک مبارزه مدنی، با دنیا و مشکلات کنار بیایی و اصلا دوست باشی با مشکلاتت! و همچین ظریف، طوری که تنها در تخصص یک بانوی زیرک باشد، همه مشکلاتت را ناک اوت کنی! چرا که نه! دیگر عزمم جمع شده بود و به مشکلاتم همین طوری نگاه می کردم. این یکی اما، میدان مبارزه است. به خصوص که امروز "جنگجو" خوانده شده ام. و خب حتما وقتی حریفت زره جنک بپوشد، تو هم مجبور می شوی که شمشیر به دست بگیری!
می خواستم با نمی دانم شروع کنم، اما فکر کردم که چرا، می دانم. خیلی چیزها می دانم. می دانم که حالم بد بود، خیلی بد. که روز به روز بدتر می شدم. و نمی دانم این بدتر شدن تا کجا قرار بود ادامه پیدا کند. و می دانم که الان خوبم، خیلی خوب. این خوب بودنم، یک حس متغیر نیست، حسی که گاهی داشته ام، که یک روز یا حتی چند ساعت خوب بوده ام و بعد باز همان آش و همان کاسه. روزها طول کشیده این خوب بودنم، این شادی ام، این نشاط درونی. انگار عوض شده ام من.
می دانم که شده ام یک انسان دیگر. انسانی که مثل همیشه ام نیست، اما نسبت به همیشه ام بیشتر به او احساس نزدیکی می کنم. انگار من همین بوده ام، از اول هم همین بوده ام. اما شرایط من را عوض کرده بود. خیلی طبیعی است که این باشم، که الان هستم، که می خواهم باز هم باشم، که انگار خودم هستم.
تجربه خوبی را شروع کرده ام، که می خواهم ادامه اش دهم. شاید "او" راست می گفت، شاید که من همیشه به دنبال پیدا کردن آرامش بوده ام، که همیشه در هر جایی سر کرده ام، هر چیزی را خوانده ام، به دنبال پیدا کردن آرامش به هر سوراخی سر کشیده ام، که چیزی را پیدا کنم که برایم آرامش بیاورد و شادی و عشق. که این ها را از هر چیزی بیشتر در عمرم خواسته ام.
باز هم خواسته هایی داشته ام و دارم. چه کسی هست که از موفق شدن بدش بیاید، که نخواهد پله های ترقی را طی کند، که بخواهد در جابزند و بماند. این ها را هم می خواهم. اما آن چیزی که بیشتر می خواستم، همان ها بود. آرامش می خواستم، که روحم آرام باشد، که با هر تلنگری از هم نپاشد، که مقاوم باشد، که عمیق باشد، که رها باشد، که زیبا باشد، که مهربان باشد، که صفات منفی نداشته باشد، که نه حسود باشد و نه دروغگو و نه ترسو، که مطمئن باشد، که ایمان داشته باشد. و من طالب همچین آرامشی بوده ام. عشق می خواسته ام، که لطیف باشد و خشن، آرام و شیطان، زیبا و پرابهت. می خواسته ام که عشق را با ذره ذره وجودم، با تمامی سلول هایم، با هر ضربان قلبم، احساس کنم. می خواسته ام که دوست بدارم و دوست داشته شوم. و من شادی خواسته ام، که درونی باشد، که دنیای بیرون تاثیری بر شادی ام نگذارد، که با تلخی ها، تلخ نشوم و با شادی ها از خود بی خود.
تغییراتم را دوست دارم، احساسم بی نهایت خوب است. لذت می برم از لحظه لحظه این زندگی، این روزها، این تجربیات. دنیای جدیدم، تا چند وقت پیش باورنکردنی بود. اما حالا خیلی از چیزهایی را که می خواستم، دارم، به دست آوردم. نمی خواهم از دستش بدهم، که فکر می کنم همه چیز در دستان خود من است، اگر بخواهم، اگر بدانم. و می خواهم، بیشتر ازهر وقت دیگر، مشتاق تر از هر روز دیگر، می خواهم این ارامش را. آرامشی که در وجودم ایجاد شده و شادی که وقتی به آن فکر می کنم، به جای خنده، اشکم را در می آورد. که اشک همیشه بد نیست، که خیلی وقت ها نشانه دیگری است، که خیلی آدم ها از شدت شادی اشک ریخته اند.
می دانم که احساسم خوب است، عالی است، که آنی هستم که می بایست می بودم. که انگار تازه متولد شده ام، که هر انسانی می تواند چند بار متولد شود. می دانم که زندگی برایم رنگی دیگر گرفته است، که شادی را با تمام وجودم احساس می کنم. می دانم که مشتاقم، مشتاق اینده ام، که بی قرارم، که روزها بیایند و من انجام دهم آن کارهایی را که می خواهم، که وظیفه ام است، که عاشقشان هستم. می دانم که خیلی کارها دارم که باید انجام دهم، که روحیه ام خوب است و حالا می توانم با قدرت به پیش بروم. می دانم که آن قسمت خدایی روحم، دارد خودش را نشان می دهد. و من عاشقم .... .
و من این ها را تنها انجام نداده ام، که دوستی بوده، که همراهی ام کرده، که لحظه به لحظه با من بوده، که برایم ارزشمند است و قابل احترام و من این شادی و این عشق و این آرامش را تا اندازه زیادی مدیونم.
پروژه را تحویل دادم و تمام. از دیروز هم چند بار نشسته ام که بنویسم، اما حرفم نیامده. پروژه که ندارم، دیگه نمی دونم از چی بنویسم و بنالم! البته پروژه و ترک فعلا تمام، اما قرار نیست که از آموختن بایستم. آدم هر روز از زندگی اش چیزهای زیادی یاد می یگره و البته چیزهای زیادی را هم از یاد می بره! اما هر چقدر یادگیری ها اختیاری باشه، شاید فراموش شدن ها ناخودآگاه باشه.
این ها را که گفتم قصد نداشتم فلسفه بافی کنم. حالا شاید هم روزی نشستم و در این باره فلسفه بافتم! اما فعلا منظورم این بود که بگم کلی برنامه ها دارم. اصلی ترین برنامه ام که البته مدتیه شروع کردم، اینه که بعضی از عاداتم را تغییر بدم. البته حتما باورتون می شه که این برنامه ایه که هر سال می ریزم. می نشینم و در شروع هر سال جدید، لیستی از عادات بدم را روی کاغذ میارم و این که حالا کدامشان را ترک کنم. و این حرف ها. اما شاید اصلی ترین عادتی که باید در خودم تقویت می کردم، اراده و قدرت انجام دادن کارهای مختلف بود. این که با بی خیالی کارها را عقب نندازم. چون اصولا این بحث ترک عادت در ابتدای هر سال مطرح می شه و بعد به کناری انداخته میشه تا سال بعد که دوباره یادش می افتم، الان هم از اول سال تا الان یادم رفته بود. اما امروز به یادش افتادم و تصمیم گرفتم که تا به آخر سال نرسیدم کاری برای خودم انجام بدم!
بعد هم اینکه می خوام پایان نامه ام را شروع کنم، موضوعی انتخاب کنم و کم کم شروع کنم. نمی خوام الان به خودم زیاد سخت بگیرم، اما شروع می کنم که در طول سال هم از فشار کارم کم بشه. البته نه همین الان، حالا یک چند روزی استراحت کنم. بعد هم اینکه کلی کتاب هست که باید بخوانم. مطالعه آزاد. این تابستان باید حتما چند تا کتاب خوب را که در انتظارم هستند بخوانم. فکر نکنم برنامه هام خیلی ایده ال گرایانه باشه. تازه هنوز هم جای کار داره! البته یک برنامه ای هم در زندگی شخصی ام هست که باید تمامش کنم و شیرینی اش را بدم به اطرافیانم!!
فعلا همین. بعدا فکری به سرم زد، می نویسمش.
می خواستم بعد از سحری نخوابم. بیدار بمانم و مثل یک دختر خوب پروژه ام را انجام بدم که این روزها با بی خیالی عقب انداختمش تا امروز. و اینکه فردا باید تحویل بدم و دیگه اینکه استاده هم به هیچ عنوان قبول نمی کنه که دیرتر تحویل بگیره پروژه را. این ها را گفتم که بدانید شرایط را! و از انجا که همیشه (!) موفقم در بیدار شدن در صبح های بسیار زود یا مقاومت در برابر وسوسه خوابیدن در این جور مواقع، این بار هم موفق شدم و یک راست رفتم زیر پتوی گرم و نرم و خوابیدم تا هفت صبح!
صبح بلند شدم، اما این بار کاملا هوشیار و مصمم. باید ترس از نتوانستن را از خودم دور کنم. باید باور کنم که واقعا شرایطم اگر بهتر از بقیه بچه ها نباشه، بدتر هم نیست. من حداقل دیتا دارم. نگاهی به اتاقم انداختم. دیدم شرایط برای کار مناسب نیست. کلی کاغذ و کتاب کف اتاق پهن بود. البته هنوز گوشه هایی از اتاق خالی بود که می شد نشست، اما برای تمرکز بیشتر باید فکر دیگه ای می کردم. تحربه نشستن روی تخت هم جواب نمی داد. دیروز همین کارو کردم که همه اش در چرت به سر می بردم! میزم که جا نداره به اندازه کافی برای پخش کردن انواع و اقسام لوازم و کاغذها و کتاب ها.
نگاهی به کاغذم انداختم که دیشب قبل از خواب، کارهایی را که باید انجام بدم روش یادداشت کرده بودم. شروع کردم به جمع کردن بساطم و آمدم توی حال طبق بالا پهنشان کردم. هر دسته کاغذ را جدا گذاشتم. کتاب های رفرنس را کنار هم چیدم. کاغذهای چرک نویس که باید رویش یادداشت می کردم و محاسباتم را می نوشتم را درست جلوی دستم گذاشتم. دیتاهایم را هم گوشه دیگه ای چیدم. محاسبات دیروزم هم یک گوشه دیگه. یکی از کتاب های ضخیمم را هم آوردم که لپ تاپم را روش بگذارم. همه کاغذها را مثل یک دایره دور خودم چیده بودم. فقط پشت سرم به اندازه دراز کردن پاها در مواقع ضروری که می خواهم دراز بکشم جا گذاشتم! و بالاخره با اماده شدن شرایط شروع کردم به کار.
حالا خواهره سه ساعت بعد من بیدار شده، اومده می بینه که پهن کردم همه وسیله هام را. نگاهم می کنه و میگه تو چرا این جا پهن کردی وسایلت را. بهش نگاه می کنم و می گم " آخه دیگه اونجا جایی نبود برای پهن کردن وسیله هام". خواهر از خنده ریسه رفته ....
خب شما بودید چه کار می کردید آخه؟!! 
نمازم را خوانده بودم. عجله داشتم که زود بروم برای افطار. سخت بود امروز. هنوز بدنم سرد و یخ زده بود. عصر دو ساعتی روی کاناپه نرم مورد علاقه ام خوابیده بودم. از حمام امده بودم. سردم بود. دراز کشیده بودم. بالش را کمی بالا اورده بودم تا راحت تر باشم. اتاق خودم نمی شد خوابید. خانه روبروییمان نه، کناریش نه، کنارتری اش داشتند کار می کردند. دارند خانه می سازند. سر و صدا خیلی زیاد بود. برای همین امده بودم این جا که بخوابم.
خوابم برد. اما بارها بیدار شدم. قصد کردم که بلند شوم. اما نمی توانستم. هم سردم بود و هم توانایی بلند شدن نداشتم. ضعف داشتم. این شد که زیاد خوابیدم. بعد هم که بلند شدم، همین جا تکیه داده به دسته کاناپه. پاهایم را هم دراز کردم. لپ تاپ را گذاشتم روی پاهایم. و کمی کار کردم. کمی هم اینترنت گردی کردم. اینقدر به همان حالت لم دادم که انرژی به دست آوردم و بلند شدم.
زندگی هر روزش یک شکله. هر ساعتش بالا داره و پایین. نمی دانم آدم با گذر عمر نسبت به این فراز و نشیب سازگارتر می شه یا ناسازگارتر. سازگاتر از این جهت که تجربه به دست میاره و به تدریج متوجه می شه که خیلی وقت ها از کاه، کوه ساخته و اینکه با این تجربه راحت تر می توانه در مواقع حساس تصمیم گیری کنه و بر خودش مسلط باشه و خون سرد باشه و خیلی چیزهای دیگه که با تجربه به دست میاد. اما انسان می توانه هم نسبت به سختی ها ناسازگارتر بشه وقتی که اینقدر مشکلات بهش فشار بیاره که فرصت نفس کشیدن نداشته باشه و نتوانه مشکلاتش را از اول مدیریت کنه و در اثر مشکلاتی که در زندگی اش پیش میاد ضعیف تر بشه. آدم .قتی که مشکلات اولش را بزرگ کنه و ذهنش را آماده کنه، بقیه مسائل ربز و درشت هم می رسند و آدم را احاطه می کنند. در این مواقع حتی مشکلات روزانه ای که در هر زندگی پیش میاد ادمو آزار می ده و شاید ادم نتوانه از پس ان ها هم بربیاد.
حالت دوم در هر زندگی می توانه یک وقتی پیش بیاد. من هم مدت ها درگیر همین قصیه بودم. اینقدر زیاد خودم را غرق مشکلاتم کرده بودم، که خارج شدن از اون اوضاع به نظر کار سختی می اومد و دقیقا کارهای ساده و مشکلات روزمره هم برام خیلی بزرگ شده بودند. اما حالا دارم تبدیل حالت می دهم. دارم از یک باتجربه ضعیف که با هر بادی پایه هاش به حرکت درمی آمد تبدیل می شم به یک باتجربه سازگار با مشکلات و با زندگی. حالا زندگی کردن داره برام یک معنی دیگه پیدا می کنه. اصلا همه حداث ریز و درشت را گذاشته ام به حساب روزگار که می خواد مقاومت کنه در برابر خوش بختی من. اما من یک کاری می کنم که روزگار خودش، با دست های خودش خوش بختی را به من تقدیم کنه.
احساس می کنم دیشب زیاد خوابیده ام. البته بینش زیاد بیدار شدم، اما این یک ساعتی که بیشتر خوابیدم، خودش کلی در بدنم انرژی ذخیره کرده. الان نصفه نیمه حاضر شده ام. از این خط سیاه نازکی که پشت چشمم کشیدم خیلی خوشم میاد و تا خودم را در آینه می بینم، یک نگاه عمیق به آن خط می اندازم. می گفتم، نصفه نیمه حاضر شده ام، نشستم اینجا که مطبی دیشب را کامل کنم و بقیه شا را بنویسم.
ممنونم به خاطر همه اون انرژی ها که در پست قبل دادید، بابت اون کار که خراب شده بود و الکی این قدر بزرگش کردند. دیروز یک کودک به خانواده مان اضافه شد. و من از صمیم قلب به پدر و مادر این بچه تبریک می گم. امیدوارم همه کسانی که دلشون بچه می خواد به آرزوشون برسند. من هم براشون دعا می کنم. خود من هم خیلی بچه دوست دارم. از خیلی وقت پیش هم اسمش را انتخاب کرده بودم، اما چون مامان خوبی نبودم، اسم بچه را گذاشتم روی خودم!!!!
زیاد سخت نبود. گرسنگی فشار نیاورد، فقط تشنگی بود که تمام روز همراهم بود. ساعت کارم هنوز تغییر نکرده. ورزش هم نرفتم. صبح البته، نیم ساعتی زیر این آفتاب پیاده روی داشتم. رفته بودم سی دی که دیروز خریدم را عوض کنم. یکی از سی دی ها کار نمی کرد. همان که لازمش داشتم. آقای فروشنده سی دی ام را امتحان کرد و سی دی دو یک پکیج دیگر را به من داد.
یک کار اشتباه انجام داده ام در محل کارم. یک عدد اشتباهی، و ارائه شده در جلسه، و مدیرعاملی که بددهنی کرده و حرف بد زده، و البته من که خودم حضور نداشته ام که جوابگو باشم. خیلی بد شد. البته رییسم در معرض اتهام است، اما من خودم خیلی ناراحتم. اصلا نمی دانم چه طور همچین اشتباهی پیش آمده. یک نفر هم امروز به من گفت که حتمن می خواستی زیرآب رییست را بزنی!!!! نمی دانم در این جور مواقع چه کار باید کرد. تهیه یک گزارش خوب، که بشود در جلسه ای دیگر خودی نشان داد یا نمی دانم چه کار دیگری.
بعد از روزها اخبار را دقیق نگاه کرده ام. روزهای زیادی بود که همه دویست، سیصد آیتم خبرهای گودرم را با یک نگاه سرسری صفر می کنم. اما امروز خواستم که دقیق تر باشم، ببینم دور و برم چه می گذرد، آمنه چه کرده، کی می خواهد در انتخابات شرکت کند و چه کسی نمی خواهد، چه کسی با چه کس دیگری درافتاده، از نروژ باز کسی بوده که وحشیانه مردم را به گلوله ببندد یا عروسی سلطنتی در جایی از جهان برگزار می شود یا نه ، ... . باید بدانم، بدانم که دور و برم چه می گذرد و در کنارش بخوانم، از تاریخی که شاید چند دهه بیشتر از آن نگذشته و بروم به عقب تر، به زمان های دورتر. هر چه بیشتر بدانم برایم بهتر است. البته چیزهای دیگری هم باید یاد بگیرم. فکر می کنم که خیلی کار دارم، و البته برعکس همیشه فکر نمی کنم که وقت کمی دارم و از تنگی وقت نمی نالم.
مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر