درباره نویسنده
رها
از متولدین دهه معروف شصتم. مشغولیتم کار است و درس و زندگی. در ابتدا تنها به قصد ثبت کردن حوادث و روزمره هایم نوشتم. برای گفتن حرف هایی که شاید نتوانم برای همه و به خصوص آشنایانم بگویم. بعد نوشتن برایم جنبه درددل گرفت و شد راهی برای بیان احساساتم که باز بدون ترس حرف زدن و نگران قضاوت نبودن از خصوصیات این گونه نوشتن بود. و بعد از گذشت مدتی متوجه شدم که این جا می تواند جایی باشد برای خالی شدنم از احساسات منفی. بنابراین با هدف کمک به خودم شروع کردم به دوباره نوشتن. البته حالا تنها هدفم نوشتن احساساتم نیست. شاید به طور ناخودآگاه از روزمرگی هایم خارج می شوم و به قصد زیبا نوشتن می نویسم. اینجا برای خودش قوانینی دارد. درست است که ممکن است راحت بنویسم و با کسانی که از وبلاگم دیدن می کنند شوخی کنم و دوست شوم و حتی ممکن است که از لابه لای نوشته ها مشکلاتم را بیان کنم اما باید عرض کنم که در این جا به دنبال هیچ رابطه ای نیستم. تنها هستم اما احساس تنهایی نمی کنم. از اجتماع فراری نیستم. در زندگی واقعی ام هم اینقدر مشغولیت ایجاد کرده ام که به "تنهایی" اجازه ابراز وجود ندهم. بنابراین به دنبال هیچ رابطه ای برای پر کردن تنهایی یا چنین چیزهایی نیستم مخصوصا از نوع موقتش. اولین خواهشم همین است که احترامم را حفظ کنید. جنبه شوخی دارم، جنبه دیدن نظرات انتقادی را دارم و اگر هم موقعی دیدید که ندارم خوش حال می شوم که یادآوری ام کنید. اما از این که اهانت کنید یا بخواهید نظراتتان را تحمیل کنید عصبانی(!!) می شوم .... . راستش به تبادل لینک اعتقادی ندارم. وبلاگ هایی را که دوست داشته باشم لینک می کنم و می خوانم. شما هم اختیاردارید برای لینک کردن وبلاگ من. رها (7/4/90) ( rahalife011@gmail.com)
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • رها
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • صد و بیست و هشت
  • صد و بیست و هفت
  • صد و بیست و شش
  • صد و بیست و پنج
  • صد و بیست و چهار
  • صد و بیست و سه
  • صد و بیست و دو - آفرینش دنیایم ...
  • صد و بیست و یک - مانند یک جنگجو ...
  • صد و بیست- روح آرامم ...
  • صد و نوزده- تابستان خود را چگونه خواهید گذراند!!
کلمات کلیدی مطالب
  • روزگار نو (۱٢٥)
  • عاشقانه های نو (٩)
  • جامعه (٥)
  • دنیا (۳)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
دوستان من
  • یک دنیا سوال بی جواب
  • یادداشت های من
  • خاطرات زندگی من
  • می خواهم بنویسم
  • پیچک احساس
  • اشک مهتاب
  • اشک مهتاب
  • میم زندگی: وبلاگی که با میم شروع می شود
  • نیمه پر
  • روزهای مربایی
  • زیر یک سقف با همسرم
  • دست نوشته های پلک
  • تجربه زندگي در اكنون
  • بچه هام! تانيا و شايان
  • دارچین
  • سايت عكس/ علي حسن زاده
  • نی نواز
  • زن باباي امروزي
  • آقا و خانم خيانت كار
  • يادداشت هاي روزانه يك دختر شاغل
  • نوشته هاي بانوي مهر و ماه
  • نارايانا
  • آوار خاطرات غلامرضا گرجي فريماني
  • مردی از جنس پاییز
  • سر و ته
  • روزانه هایم
  • آشپزخانه كوچك من
  • من و سوئيس
  • دستنوشت
  • آساك
  • امروز يه روز تازه اس
  • خاطرات من (سپيده خانم)
  • گیلاس خانومی هستم
  • روزهای زندگی من ... در کانادا
  • آشپزخونه دوستم و من
  • دل نوشته های ترلان
  • مشاوره خانواده
  • آنا كارنينا
  • دنیای پرند و ژیگول خان
  • روزهای زندگی
  • مهندس بیسکویت خور
  • استخدام آن لاين
  • خاطرات يك پزشك قانوني
  • شلخته سرا
کدهای اضافی کاربر


راهی به نام زندگی ....
کاری که ز دست عقل ما ساخته نیست / من منتظرم که عشق کاری بکند ....
دوازده
نویسنده: رها - یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩

 

 

حافظ گشوده ام

و چه زیباست فال تو

حتما قشنگ می شود امسال حال تو

با آن زبان فاخر و ایرانی اصیل

فرخنده باد روز و شب و ماه و سال تو ....

 

دارد تمام می شود. چند ساعتی مانده که این سال برود. چرا باید برایش غصه بخورم. بگذار برود. بگذار دلم به بهانه نو شدن سال خانه تکانی شود. 

برنامه های سال آینده ام را لیست کرده ام. همه را مرتب نوشته ام. آن ها را جلوی چشمم قرار داده ام. از این یک سالی که بزرگتر شده ام، درس ها گرفته ام. فکر می کنم 89 بیشتر از یک سال بزرگ شده باشم، پیر شده باشم. اما راضی ام. باید این اتفاق ها می افتاد. باید این تجربه ها اندوخته می شد. 

می خواهم امسال شاد باشم و راضی. رضایت قلبی داشته باشم.

در سال آینده برای میهنم سربلندی آرزو می کنم، آزادی و سبزی. برای جوانان وطنم پیشرفت می خواهم و پیروزی. برای دوستان گلم و خانواده هایشان خوشبختی و عزت آرزو می کنم. برای خانواده ام، نزدیکانم سلامتی و شادی می خواهم. و برای خودم برنامه هایی دارم که موفقیت در آن ها آرزویم است. برای همه تان در کنار تمام چیزهایی که می خواهم عشق را آرزومندم.

 

 

 

نظرات ()



یازده
نویسنده: رها - جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩

 

ساعت چهار بعد از ظهر است. اما به جای هوای نیمه تاریک در حال غروب چند ماه پاییز و زمستان، آفتاب چنان می تابد و خودنمایی می کند که ناچارم بهار را باور کنم. هرچند این هوا ناپایدار است. بهار فرصت گرفته تا چند ساعتی رسیدن نزدیک خودش را خبر دهد و بعد شبی سرد دوباره نمایان می شود بخاری هایی روشن. نه با شعله هایی همانند دو، سه هفته پیش، بلکه قدری که سرمای خانه را بزداید و گرمای متعادلی را به در و دیوارها ببخشد. گویی بهار و زمستان با هم در حال جنگند. زمستانی که می رود و بهاری که می آید. و من هر دو را دوست دارم. زمستان را دوست دارم و بهار را نیز دوست دارم.

 

ناهار امروز را پدر آشپز بود. آبگوشتی درست کرده بود به سبک دوران سربازی اش. هر چند الان بیشتر از آن وقت امکانات داشت و به خاطر اینکه دیگرانی بودند که می خواستند دست پختش را امتحان کنند با حوصله و شوق دیگری برایمان غذا پخت. جایتان خالی. آبگوشتی که 4 ساعت روی گاز مانده باشد و جوش خورده باشد، مطمئن باشید که آنقدر خوب جا می افتد که دلتان بخواهد انگشتانتان را هم با آن بخورید. عالی و خوشمزه بود. 

نظرات ()



ده
نویسنده: رها - پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩

 

دیروز آخرین روز کاری من در سال 89 بود. هیچ چیزی را آنچنان جمع و جور نکردم. فقط کاغذهای اضافه و نامه ها را روی هم گذاشتم تا بعد از تعطیلات سر و سامانی به آن ها بدهم و در زونکن های مخصوص به خودشان قرارشان دهم. روی میز من همیشه شلوغ و پر از کاغذ است، کاغذهایی که منتظرند تا نوبتشان شود و کارشان انجام شود، اما برای بایگانی شدن ممکن است ماه ها منتظر بمانند!!!

 

دیروز خودم هم درست و حسابی سر کارم نبودم. اول رفتم بیرون و شلوار جینی که روز قبل خریده بودم را برای کوتاه کردن به خیاطی بردم. در راه برگشت از جلو یک نان فروشی رد شدم. بوی نان تازه خیابان و پیاده رو شلوغ را پر کرده بود. چند تایی نان شیرمال خریدم و به اداره بردم و بین همکاران تقسیم کردم. کارم با استقبال روبرو شد. یک ساعت بعد برای گرفتن شلوارم دوباره مرخصی گرفتم. وقتی که برگشتم مرخصی روز شنبه را هم نوشتم و گذاشتم که بچه ها ببرند. دو ساعت هم زودتر برگشتم خانه. دیگر تحمل آنجا را نداشتم. دلم می خواهد چند روزی از تعطیلاتم استفاده کنم. 

 

دلم می خواهد همه تعطیلات در خانه باشم. حتی دلم می خواهد تنها باشم! یعنی هنوز سالمم؟!!!

 

امروز که کاری نکردم. همه اش را برای اعضای دیگر خانواده استفاده کردم و به خواسته های آن ها تن دادم و کارهای بقیه را انجام دادم. تا ببینم که فردا چه می شود ....

 

نظرات ()



نه
نویسنده: رها - دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

 

به پایان سال 89 نزدیک می شویم اما برای من این گذر، معنای خاصی ندارد. نه اینکه ناامید باشم، اما فرقش همه در قراردادهای ما انسان هاست، وگرنه که یک روز دیگر آفتاب برخواهد آمد و بیست و چهار ساعت خواهد گذشت و این روز به پایان خواهد رسید. اگر بخواهم جور دیگری به این قضیه نگاه کنم این طور است که هر ثانیه، حتی همین ثانیه، لحظه جدیدی است که یک سال پیشش ما در همین نقطه بوده ایم. می خواهم بگویم که هر ثانیه، یک سال قدیمی تمام می شود و یک سال جدید شروع می شود. می دانم که فرق می کند. می دانم که این قراردادی که اجداد ما گذاشته اند و این لحظه خاصی که سال جدیدش را جشن می گیریم دلیل خاصی دارد. اما ... .

 

چه باور کنم و چه باور نکنم، دیگر بیشتر از چند روز به پایان امسال نمانده است. روزها به سرعت می گذرند. و من هم، هر چند تمایلی به جشن و شادی در خودم احساس نمی کنم، اما چه بهتر که همین تاریخ را، برای خودم مبدا قرار دهم، برای شروع برنامه هایم، برای خودم، برای زندگی ام. نمی توانم منتظر فرصت بمانم برای شاد بودن و نظم بخشیدن به زندگی ام. باید از همین لحظه ها، از همین لحظه های غم انگیز و از دل همین رهای ناآرام و بی صبر، شادی را شروع کنم. نمی خواهم برای شادی کردن منتظر بمانم. می خواهم خودم به دنبال خواسته هایم بدوم، که آن ها هیچ وقت به سراغم نخواهند آمد و هیچ وقت به من فرصت شاد بودن نخواهند داد.

 

مطمئن نیستم که چقدر بتوانم شاد باشم. بیشتر می خواهم آرامش داشته باشم. بیشتر دلم سکوت می خواهد تا جشن و شلوغی. برای خودم برنامه هایی دارم، محشر!

 

نظرات ()



هشت
نویسنده: رها - جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩

ژاپن زلزله آمده، 9/8 ریشتر! تصورش هم وحشتناک است. فیلمی دیدم از داخل ساختمانی که داشت می لرزید. لرزش به حدی زیاد بود که کیس های کامپیوتر و فایل ها بر روی زمین سقوط می کردند و جالب این که مردم حرکتی نمی کردند و به سمت پله ها نمی دویدند ( تصویری که در ایران در مواقع زلزله های کوچک هم می بینیم.). همگی سر جای خود ایستاده بودند و یا نهایت به زیر میزها می رفتند و منتظر تمام شدن زلزله می ماندند. 

زلزله باعث ایجاد سونامی شده. به خیلی از کشورهای اقیانوس آرام هشدار داده اند. 60 کشته ای هم که این زلزله داده در اثر همین سونامی بوده و خانه هایی که آب آن ها را برده. 

اسم کشورهایی که جهت هشدار اعلام کرده بودند باعث شد که نگاهی به نقشه جهان بیاندازم. گوگل ارث را باز کردم و بر روی نقشه چرخیدم. مثلا نمی دانستم چرا باید به روسیه هشدار بدهند و اینکه اصلا روسیه چه ارتباطی به اقیانوس آرام دارد. یا مثلا فکر نمی کردم برای امریکا هم این دغدغه پیش بیاید. یعنی فکر می کردم این فاصله باید بیشتر از این باشد که سونامی به ان برسد. 

به هر حال امیدوارم که مشکلی پیش نیاد.

پی نوشت- وبلاگ "مملکته داریم" نوشته: تلفات زلزله ۸.۹ ریشتری ژاپن از تلفات خرید شب عید ما کمتره! مملکته داریم؟

نظرات ()



هفت
نویسنده: رها - چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩

 

شبکه " من و تو" دارد برنامه " بفرمایید شام" پخش می کند. چهار تا مهمان این هفته "زن" هستند. یکی که چشم و ابرو یم آد. یکی مثل عروس خودش را درست کرده بود، تاجی کج بر سر گذاشته و رنگ ها کاملا قیافه اش را عوض کرده، هرچند قلبی مهربان داشت. 

اما بودند دیگرانی که حرص می خوردند و حرص می دادند. در صورت یکدیگر می خندیدند و پشت سر هم حرف ها می زدند. از شب اول، صحبت ها همه زنانه، از همان طیف که خودمان هم در جمع های زنانه شنیده ام و حتی شرکت کرده ایم. 

بعد ناگهان صداها بالا رفت. یکی قهر بود. یکی دعوا می کرد. یکی انتقادش را به زبان می آورد. یکی کیفش را زیر بغل زده بود که خانه را ترک کند. یکی دست به غذایش نمی زد. یکی از سر لجبازی امتیاز نمی داد .... .

نمی دانم در این عمر چند دهه ای از زندگیشان، نبوده کسی که به این ها بگوید زندگی را در لحظه نبینید. زن بودن خوب است. زن بودن افتخار دارد. زن قلب مهربان ولطیفی دارد. اما بهتر نیست بعضی از رفتارهای زنانه را کنار بگذارید و از آن دنیای حساس زنانه خارج شوید. کمی آرام تر باشید. اینقدر بهتان برنخورد.

این فقط یک مسابقه است. اما خیلی چیزها در این زندگی وجود دارند که ارزش ندارد به خاطرش به هر کاری دست بزنید.

 

 

نظرات ()



شش
نویسنده: رها - سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩

 

پایان یک سال دیگر است. این پایان سال برایم روزهای مهمی هستند. کارهای ناتمامی دارم که می خواهم تمامشان کنم. می خواهم خیالم از بابت آن ها راحت شود. می خواهم این سال را با همه خوبی ها و بدی هایش به دست گذشته ها بسپارم. 

 

اما هنوز این طور نشده، هنوز کارهایم ناتمام است. هنوز دلم نمی خواهد تغییر سال رخ دهد. هنوز آمادگی اش را ندارم. اما چاره ای نیست. این گذر ایام است. به هر حال این نظر من است. 

 

پینوشت- دوست عزیزی در پیامش گفته است که کمی مرد ستیزی در نوشته هایم دیده است. واقعیت این است که در این مدت شرایط سختی داشتم و خیلی سختیها را تنها به جرم دختر بودن متحمل شدم. اما مرد ستیز نیستم، فمینیست هم نیستم. به تعادل اعتقاد دارم. شاید اوضاع طوری پیش رفته که در وبلاگم این طور خودم را معرفی کرده ام. امیدوارم که این سوء تفاهم برطرف شود. 

 

 

نظرات ()



پنج
نویسنده: رها - دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩

زنی‌.......

زنی را می شناسم من/ که شوق بال و پر دارد/ ولی از بس که پُر شور است/ دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من/ که در یک گوشه ی خانه/ میان شستن و پختن
درون آشپزخانه/ سرود عشق می خواند/ نگاهش ساده و تنهاست/ صدایش خسته و محزون/ امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من/ که می گوید پشیمان است/ چرا دل را به او بسته/ کجا او لایق آنست؟

زنی هم زیر لب گوید/ گریزانم از این خانه/ ولی از خود چنین پرسد/ چه کس موهای طفلم را/ پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است/ زنی نوزاد غم دارد/ زنی می گرید و گوید/ به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی/ لباس تور می بافد/ زنی در کنج تاریکی/ نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر/ زنی مانوس با زندان/ تمام سهم او اینست:/ نگاه سرد زندانبان!

زنی را می شناسم من/ که می میرد ز یک تحقیر/ ولی آواز می خواند/ که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد/ زنی با اشک می خوابد/ زنی با حسرت و حیرت/ گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را/ زنی درد نهانش را/ ز مردم می کند مخفی/ که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی!

زنی را می شناسم من/ که شعرش بوی غم دارد/ ولی می خندد و گوید/ که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من/ که هر شب کودکانش را/ به شعر و قصه می خواند/ اگر چه درد جانکاهی/ درون سینه اش دارد/ زنی می ترسد از رفتن/ که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در


چه تاریک است این خانه!/ زنی شرمنده از کودک/ کنار سفره ی خالی/ که ای طفلم بخواب امشب/ بخواب آری/ و من تکرار خواهم کرد/ سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من/ که رنگ دامنش زرد است/ ب و روزش شده گریه/که او نازای پردرد است!

زنی را می شناسم من/ که نای رفتنش رفته/ قدم هایش همه خسته/ دلش در زیر پاهایش/ زند فریاد که: بسه

زنی را می شناسم من/ که با شیطان نفس خود/ هزاران بار جنگیده/ و چون فاتح شده آخر/ به بدنامی بد کاران/ تمسخر وار خندیده!

زنی آواز می خواند/ زنی خاموش می ماند/ زنی حتی شبانگاهان/ میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است/ به دستش تاول درد است/ ز بس که رنج و غم دارد/ فراموشش شده دیگر


جنینی در شکم دارد/ زنی در بستر مرگ است/ زنی نزدیکی مرگ است/ سراغش را که می گیرد؟/ نمی دانم، نمی دانم

شبی در بستری کوچک/ زنی آهسته می میرد/ زنی هم انتقامش را/ ز مردی هرزه می گیرد

زنی را می شناسم من ...

فریبا شش بلوکی

 

منبع: http://hikal72.blog.de/

 

شعرش ناامید کننده است. تاییدش نمی کنم. حتی سعی می کنم باورش نکنم. برای خودم صادق نیست. اما بسیار دیده ام دور و برم و شنیده ام. فمینیست نیستم. اما از رنجش های زنان آگاهم. به امید روزهای روشن برای همه زنان ایرانم.

نظرات ()



چهار
نویسنده: رها - یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

 

بعضی ها چقدر زیبا می نویسند. چقدر زیبا در نوشته هایشان غرق می شوی. در سطرهای روانشان. در لابه لای خط های مرتبشان. گویی خودت را در میان سطور پیدا می کنی.

 

بعضی ها قشنگ حرف می زنند. با کلماتشان تو را می کشانند به آنجا که خود می خواهند. با صدایشان تو را زیر و رو می کنند. با انتخاب حروف و آواها کلمه ای می سازند و از کلمه ها جمله می سرایند و تو گوش می شوی برای بیشتر شنیدن. گاه صدایشان شیرین ترین لالایی دنیا، گرم ترین عاشقانه های زمین است.

 

بعضی ها فقط اشاره می کنند و همین اشارت بس برای سرگردانی تو، برای بی قراری تو، برای از خود بی خود شدن تو.

 

و من آشنایم با آن کس که همه این ها را یک جا در خود دارد ...

 

نظرات ()



سه
نویسنده: رها - شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

 

مردها همیشه حساس ترند

مظلوم ترند

خودشان را قوی نشان میدهند

و در درونشان بلوایی از بغض های خفته از کودکی تا به حال نهفته

باید تکیه گاه کسی باشند و خودشان میمانن مثل دکل ِ کشتی

تنها

که هر چه فشار است تحمل کنند و پیر شوند و خرد شوند اما کشتی سالم به مقصد برسد

نمونه اش نه ما

که پدرهایمان را ببین

عاشقی شان را پنهان کردند

مثل کوه سخت پشت ما را خالی نکردند

آخرش هم پیر و شکسته از یاد میروند

زنها اما به قاعده سختی میکشند

همان دو قطره اشکی که میریزند کمکشان میکند

جیغ هایی که در کودکی کشیده اند

عاشقی هایی که کرده اند و شکستهایی که خورده اند

آبدیده شان میکند که صبور باشند

آخرش هم مادر میشوند

هر چند پا به پای مردشان میدوند

اما هیچ کس نمیفهمد چرا مردها زودتر پیر می شوند

مردها زودتر میمیرند

حالا هی بیاییم خودمان را با جامعه مریض و محدود اطرافمان گول بزنیم که مردها فلان و بهمان

و برایمان جای سوال باشد که اصلا مگر مردها هم دل دارند

مگر مردها آدمند

و من

خود ِ من

عاشقی کردم و باختم و ساختم و در تنهایی بغضهایم را فروخوردم و چیزی نگفتم

حالا شده ام مثل سنگ

ببینید و عبرت یگیرید

پسرهایتان را طوری بار بیاورید که نشوند مثل ماهایی که برایتان جای سوال داشته باشد که : "مگر مردها هم عاشق می شوند؟؟؟؟؟"

 

این متن را یک جایی در گوگل ریدر خواندم. نمی دانم منبعش کجاست که بنویسم. اما توجهم را خیلی به خودش جلب کرد. نمی دانم با این متن موافقم یا نه. کلا نمی توانم یک نظر کلی و خالص درباره آن داشته باشم. نمی توانم تمام متن را تایید یا رد کنم. اما این دیدگاه درباره مردان برایم جالب است. شاید مردها بهتر بتوانند درباره خودشان و احساس درونی شان توضیح بدهند.

 

اما مسئله این است که شاید بد نباشد انتظاراتمان را از مردها کمی بازنگری کنیم. مرد یعنی تکیه گاه. شاید مرد هم گاهی نتواند تکیه گاه باشد. شاید مرد هم گاهی دلش بخواهد سرش را روی شانه زنی بگذارد و بگرید. شاید هم نه، مردها هنوز ترجیح می دهند همین باشند. مثل کوه محکم و شکست ناپذیر و تکیه گاه. شاید این ها فقط حرف های یک مرد باشد نه به نمایندگی از تمام مردان.

نظرات ()



دو
نویسنده: رها - چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩

 

عادت ندارم از فروشگاه هایی که فروشنده مرد دارند لوازم آرایش بخرم. نه اینکه آقایان به این لوازم آشنایی ندارند، که بعضی ها خیلی بهتر از یک خانم هم آشنایی دارند. اما این هم احتمالا از مواردی است که به طور ناخودآگاه در ذهنم نقش بسته و از سر یک احساس درونی ترجیح می دهم که یک خانم مرا برای خرید لوازم آرایش راهنمایی کند.

 

از جلوی بوتیک ها و فروشگاه ها رد می شدم و به دنبال لوازم آرایش فروشی ها بودم. یکی از دور دیدم. آمدم از جلویش رد بشوم و نگاهی بیندازم و از دور جنسیت فروشنده را ترجیح بدهم. فروشنده که یک آقا بود. اما مشتری های داخل مغازه عبارت بودند از یک آقای جوان، یک آقای میانسال و یک آقای نسبتا جوان با کودکی در بغل!!! و من در این فکر بودم که شاید این فروشگاه اتاق پرو(!) دارد که خانم های همراه این آقایان مشاهده نمی شوند، اگر خود این آقایان برای خرید وارد فروشگاه نشده باشند!

نظرات ()



یک
نویسنده: رها - پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩

نمردیم و یک بار در زندگی مان، به فیلترینگ وبلاگ دچار شدیم! الان یعنی من باید احساس باکلاس بودن کنم! حالا که بعد از حدود یک سال تصمیم گرفتم نوشتن را جدی بگیرم، فیلتر شدن مانع کارم شد. مطمئن باشید نه مطالب مست/هجن در وبلاگم نوشته ام و نه مطالب سیا/سی. این طور که پیداست همه وبلاگ های بلاگر فیلترند. 

 

این بار قرار نبود از این شاخه به آن شاخه بپرم. قرار بود یک راه را انتخاب کنم و ادامه بدهم. از آخرین روزهایی که در " راز باران"م می نوشتم، چندین بار وبلاگ های نو ساختم و بعد حذفشان کردم. هیچ یک برایم دلچسب نیود، یا خاطراتش دلچسب نبود، یا نمی خواستم ردی از خودم بر جای بگذارم. اما این آخری را قرار بود بچرخانم. وقت برایش گذاشته بودم، زیبایش کرده بودم، نوازشش کرده بودم. در نوشته هایش هنوز خودم نبودم، اما داشتم خودم می شدم. آن خودی که پوست انداخته و از پیله خارج شده است. آن خودی که "پروانه" شده است. 

 

اما دیگر بس است. دیگر نمی خواهم منتظر پروانه شدن بمانم. نمی خواهم انتظار روزهای خوب را بکشم برای لذت بردن. می خواهم از زیر این همه رنج و غم، سر بلند کنم. می خواهم پیله تنهایی را پاره کنم. می خواهم همین الان در لذت زندگی غرق شوم. حتی نمی خواهم برای این خوب بودن، تا رسیدن بهار صبر کنم. از همین الان، از همین روزها آغاز می کنم. هیچ تاخیری نباید باعث شود که فراموش کنم، که فراموش کنم چه می خواهم. شادی هایم را خودم تعیین می کنم. زندگی ام را خودم می سازم. نمی گذارم هیچ کسی و هیچ چیزی ناراحتم کند. 

 

عوض شده ام. خیلی عوض شده ام. سخت شده ام. بزرگ شده ام. دیگر نمی گذارم که کسی مانع آرزوهایم شود، کسی مانع خوشبختی ام شود، نمی گذارم کسی مرا به زنجیر بکسد. دیگر رها شده ام.

 

نمی گویم الان کامل شده ام که کامل بودن تنها صفت خداست. من هنوز هم انسانم. نمی خواهم به زور خوب باشم. یا با تلقین امیدوار باشم. من هم دچار فراز و نشیب هایی می شوم. من هم احساساتم جریحه دار می شود. اما می خواهم روزگار نویی را شروع کنم. و این روزگار نو برای خودش قانون هایی دارد که باید رعایت شود. رعایت شود تا این روزگار نو به نان و نوایی برسد. 

 

و اما اولین قانون روزگار نو این است: " نباید منتظر ماند. باید کتری انجام داد. باید خودت درستش کنی، نه اینکه منتظر حادثه ای باشی تا درستش کند. باید دست به کار شوی. باید کاری انجام دهی، حتی اگر موفق نشوی."

 

نظرات ()