اگر اشتباه نکنم دو روز پیش، روز جهانی وبلاگ نویسی بوده. این یکی دو روزه چندین مقاله خوانده ام درباره وبلاگ نویسی، دلایلش، هدف هایش، انواع وبلاگ نویسی، مخاطب هایش و این جور مسائل. داشتم فکر می کردم من که روزانه هایم را هر روز می نویسم اما قابل انتشار نمی بینمشان و در همان فایل ورد خودم باقی می ماند. فکر می کردم می شود کاری کرد برای وبلاگم؟ مثلا این که کاربری اش را عوض کنم. موضوعش را عوض کنم. به جای نوشتن روزانه و خاطره محتوا تولید کنم. دارم به این موضوع فکر می کنم.
چقدر به این جا وابسته بودم، و چقدر این مدت کم نوشته ام در این جا. سرم خیلی شلوغ بوده و البته حوادثی پیش رفته که آن چنان هم مشتاق نبوده ام برای نوشتنشان. شاید ترجیح می دادم که در قلبم باقی بمانند و یا در نوشته های خصوصی ام، پنهانشان کنم.
دارم از زندگی ام لذت می برم. جایی وجود ندارد برای لذت نبردن. دارم قمست های جدا شده روحم را به هم پیوند می زنم و دوباره بازسازی اش می کنم. البته دیگر قرار نیست بشوم همان که بودم، قرار است رهای جدیدی باشم. اما همین پیوند زدن قطعه های جدا شده، بسیار کمکم می کند و حس خوبی به من می دهد.
نمی آیم این جا، بازدیدهایم هم کم شده، نظراتم هم کم شده. قوبل دارم، حق دارند دوستانم. حتما هر روز آمده اند و دیده اند که رسم به روز شدن هر روز این جا عوض شده. می دانم که گیجتان کرده ام. اما این روزها که بگذرد و کارهایم کمتر شود، بیشتر وخواهم نوشت. البته همین الان هم می خواهم که بیشتر بنویسم. تا چه پیش آید.
من که هر روز وقتی می رفتم سر کار می نشستم و وبگردی می کردم، امروز با تمرکز تمام کارهایم را انجام دادم. من که با برخورد به یک مشکل، تمرکزم به هم می خورد، با کمبودهای کارم با منطق برخورد می کردم و راه حلی برایشان پیدا می کردم. من که با مواجه شدن با یک مسئله فکر می کردم که نمی توانم، امروز دیدم که می توانم، خوب هم می توانم.
... زندگی هم چنان می گذرد. روزها از پی هم می ایند و می روند و من روزهایی را می گذرانم که برایم خوب است.
انگار مجبورمان کرده اند که بنویسیم! یک روز نسبتا معمولی را گذرانده ام. کمی کتاب خوانده ام. بیشترش را خوابیده ام یا لم داده ام. نظافت های معمول روز جمعه را انجام داده ام. با دوستانم گپ زده ام. از اذان مغرب به بعد هم به امر مقدس شکم چرانی مشغول بوده ام! حالا هم نشسته ام و هر چی به خودم فشار میارم که این کلمات قصار بر زبانم جاری بشه و از زبان بر کاغذ ثبت بشه، نمی شه!
مدرسه که می رفتم همیشه از دانش آموزان محبوب معلم هایم بودم و دوستم داشتند. علاوه بر اینکه شاگرد زرنگی بودم و هوشم را نشان می دادم و معلم ها از نظر آموزش با من مشکلی نداشتند، ساکت و آرام هم بودم. در واقع انضباطم هم همیشه بیست بود. بعدها که بزرگتر شدم و به دوران نوجوانی رسیدم و کمی از چارچوب های رایج اطرافم خارج شدم و درباره رفتارهایم تصمیم گرفتم، آن رفتار معلم هایم به نظرم خودخواهانه می آمد. فکر می کردم که اون ها برای راحتی کار خودشان به من که آرام بودم محبت می کردند و به این فکر می کردم که اگر من معلم بودم شاگرد شیطان و زرنگ را بیشتر ترجیح می دادم. البته الان که چند سال گذشته و دیگر آن نوجوان هم نیستم، باز با نظر معلم هایم موافقم. فکر می کنم معلمی که باید سی چهل دانش آموز را به جایی برساند، مطمئنا دانش آموز زرنگ و آرام را ترجیح می ده بر دیگران.
حالا کاری ندارم. هر کسی نظری داره برای خودش. در این مورد هم معلم ها نظر بدهند بهتره. اما امروز یک بار دیگه این اتفاق برام افتاد. معلمی من را به خاطر رفتارم تشویق کرد و ازم تعریف کرد. این حرکتش من را یاد بچگی هایم انداخت که همیشه جلوی صف مورد تشویق قرار می گرفتم و یا جایزه می گرفتم. و حالا در بزرگسالی یک بار دیگر به خاطر این که دختر خوبی بوده ام، به خواسته ام رسیدم و مورد تعریف و تمجید قرار گرفتم. برایم جالب بود!
تنها بعد از خوردن بود که جان گرفتم. نمی دونم چرا، امروز که خانه بودم این همه دچار عطش و ضعف شدم. البته کار زیادی انجام داده بودم. اتاقم کم پروژه ای نبود که! شش ساعت تمیز کردن و جا به جا کردن سخته بالاخره!
روزی که شروع کردم به نوشتن این وبلاگ، هدفم فقط این بود که حرف هام را بنویسم و بتوانم از این طریق خودم را از نظر احساسی تخلیه کنم. بعد کم کم این جا جان گرفت و من هم تقریبا هر روز نوشتم. دوستان زیادی پیدا کردم. فکر نمی کردم که به اینجا تعلق خاطری پیدا کنم، اما دیدم که پیدا کردم. این جا را دوست دارم. خیلی چیزها نوشته ام. خیلی از روزهام را چه خوب و چه بد ثبت کرده ام.
گاهی که فکر می کنم به این که شاید وبلاگم راحذف کنم، می بینم که دلم نمیاد. یک جورهایی نمیشه. البته مشکل خاصی هم ندارم با این جا. اول که اومدم نمی خواستم کسی حرف هام را بخونه، کسی که آشنا باشه. دلم می خواست راحت باشم و راحت حرف بزنم و احساساتم را بگم. اما کم کم پای چند نفری از آشناهایم باز شده به اینجا. حالا اما دیگه حساسیتی ندارم. مهم نیست که کی اینجا را می خونه. خودم هستم. خودم را سانسور نمی کنم. اینه که مهمه.
خواهره چند روزی هست که آدرسم را پیدا کرده. اون هم در ادامه پروژه تلاش برای گودری کردن لینکدونی وبلاگم، آدرس را پیدا کرد. بعد حالا ظهر مطلب جدید گذاشتم توی وبلاگم. دو سه ساعت بعد خواهره اومده اتاقم و داره با دقت دور و برشو نگاه می کنه! بهش می گم چی شده؟ می گه تو که دکور عوض نکردی! می گم چه طور؟! می گه تو وبلاگت نوشتی!!!!! همین الان خوندم!
از صبح زود شروع کردم به مرتب کردن اتاقم. اول فقط قرار بود کتاب ها و وسیله های اضافه را جمع کنم و سر جای خودشون بگذارم و بعد برنامه ریزی کنم برای امروزم. اما کم کم که دست زدم و شروع کردم، دیدم کارم به این سادگی نیست. بهتره که همه جا را مرتب کنم و دستمال بکشم و گرد و خاک ها را پاک کنم،، جارو بکشم و کلا یک گردگیری و نظافت انجام بدم. اما باز هم بعد از اینکه مقداری پیش رفتم، تصمیم گرفتم که کمی وسیله های اتاق را جابه جا کنم. هم تنوعی میشه، هم احتمالا می توانم جای بهتری برای لوازمم پیدا کنم و هم وسیله های اضافه را از اتاقم خارج کنم. خلاصه این گردگیری و نظافت و مرتب سازی اتاقم قشنگ شش ساعت وقت گرفت. ساعت دو بعد از ظهر بود که بلاخره کارها تمام شد و می توانستم روی تختم دراز بکشم. اما حالا چیز جدیدی را حس می کردم. تشنگی شدید!
الان روی تختم دراز کشیدم. اتاقم خوب و مرتبه و احساس آسایش و راحتی می کنم اینجا. حمام هم رفته ام و گرد و خاک اتاق را که قسمتی اش به خودم منتقل شده بود از تن زدوده ام. احساس خستگی و ضعف دارم. نمی دانم چه طور سر خودم را گرم کنم تا وقت غروب. گفتم یک مطلبی بنویسم تا کمی زمان بگذره. بعدا ادامه این مطلب را می نویسم.
می خواستم تمرین "ننوشتن" کنم. می خواستم حداقل دو سه روزی ننویسم. اما وسوسه ای مدام وادارم می کرد که این صفحه سفید را جلویم باز کنم و بنویسم.چیزهایی هم نوشتم. مثلا حرف های دیروزم که اتفاقا خیلی هم خصوصی بودن یا نامه ای عاشقانه و یک سری کارهایم را یادداشت کردم. اما هر کدام از صفحات سفیدم با دیگری فرق می کند و برایم ارزش خاص خودش را دارد. این صفحه سفید را چند باری باز کردم. و بعد از دقایقی بستم.
از چه می ترسیدم؟ از ثبت نشدن آن چه در دل دارم و آنچه اتفاق افتاده؟ که شاید چند روزی باید به صورت راز باقی بماند؟ یا می ترسیدم که بنویسم و نتوانم منتشرش کنم؟ از این می ترسیدم که بچه ها بیایند و بپرسند که روح آرامت کو و یا کجایی ای جنگجوی بی رقیب؟ و یا نمی دانم دیگر از چه چیز بی ربط و با ربط دیگری باید می ترسیدم.
یک بار دیگر صفحه را باز می کنم. دستم را که روی کیبورد می گذارم، خودش حروف را پیدا می کند و بعد کلمات را می سازد و جملات را تکمیل می کند و فکر مرا به دنبال خود می کشد. و همچنان احساس می کنم که آرامم. و چقدر این آرامش روح را دوست دارم. و چقدر فکر می کنم که به هدف نزدیکم.
کتابی می خوانم. در قمستی از کتاب نوشته بود که همه چیز از درون آدم برمی خیزد. همه دنیای پیرامون آدم، همین دنیایی که این قدر واقعی است، در درون انسان خلق شده است. از این جمله ها خیلی خوشم آمد، خیلی قبولش داشتم. قبلا هم شنیده بودم. اما همیشه فکر می کردم که برای من غیرممکن است. چون من از اول یاد نگرفته ام که دنیای خوبی بسازم، یا آن قدر مثبت، یا آن قدر زیبا. اما این روزها می بینم که چرا، من هم قادرم که دنیایم را زیبا و پرشور بیافرینم. و شاید همین است که بیشتر باعث می شود جملات کتاب را قبول کنم و حسشان کنم.
و می دانم که به همین زودی آن اتفاقی که مدت هاست منتظرش هستم می افتد و من خواهم بود و یک دنیای سفید در پیش رویم که می توانم آن را دوباره خلق کنم. درست مثل این کاغذ سفید که می توانم نوشته ای دیگر را روی آن خلق کنم.
من خوش حالم ... .
مطالب قدیمی تر »